روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| احتمالا وسطهای کلاس فارسی یا علوم بود که یکی از همکلاسیها با حالت جاسوسی پارهوقت، کاغذِ بارها تا و باز شدهای را آهسته از کیف بیرون کشید و آن را با حسی مخلوط از هیجان و شوق و وحشت روی پایم گذاشت و با نگاهی جدی دستور خواندنش را داد.
«از این نامه پانزده کپی بگیرید و آن را همراه با اصلش برای شانزده نفر بفرستید. در عرض هفت روز خواهید دید که چه اتفاقی میافتد…»
نویسنده ناشناس بشارت رو آوردن بخت و اقبال به کسانی را داده بود که نامه را طبق دستورالعمل برای ۱۶نفر دیگر میفرستادند. اگر درست بهخاطر بیاورم بحث شانسی بیانتها و میلیونها تومان پول بود که به روشی باورنکردنی بهدست میآمد. (آن سالها مردم میتوانستند آرزوهایشان را در میلیون خلاصه کنند و غولهای چراغ جادو، رویاهایی تا سقف صد میلیون تومان را پوشش میدادند)
اما اگر شخصی که این نامه را خوانده به دستوراتش عمل نکند، در مدتی کوتاه به فنا خواهد رفت. نویسنده بیرحم، نامه را با چند مثال شوم به پایان رسانده بود:«مردی این نامه را دریافت کرد، فراموشش کرد و هفت روز بعد در یک تصادف کشته شد. دیگری این نامه را خواند، آن را دور انداخت و هفت روز بعد وقتی از محل کارش اخراج شد و در راه سگی را زیر چرخهای ماشین له کرد و به خانه رسید، جسد خفهشده همسرش را در اتاق خواب پیدا کرد…
فقط صبر کنید، در عرض چند روز یک شگفتی در انتظارتان است. حتی اگر الان نمیتوانید باورش کنید.»نامه به همان اندازه که با وعدههای رو آوردن شانس و ثروت وسوسهکننده بود، تهدیدآمیز و هولناک بهنظر میرسید. کسی چه میدانست، شاید حقیقت داشت. در مغزهای کودکانه ما کرمی وول میخورد. کرمی که میگفت از نامهها کپی بگیر، آن را برای دیگران بفرست، مرگ و بدبختی را از خانوادهات دور کن و گونی اسکناسها را در آغوش بگیر.
احتمالا خانوادههایمان پوزخندی به نامه زده و دست بهسرمان کرده بودند و نتوانسته بودیم ماموریت را با موفقیت انجام دهیم، اما تا پایان روز هفتم دلهره نابودی دست از سرمان برنداشت.سالها از روزی که نامه را خواندم میگذرد. نگاهی به اطراف بیندازید. متاسفم! همه اتفاقاتی که هر روز و هر لحظه در زندگی همهمان رخ میدهد بهخاطر کوتاهی من و همکلاسیهایم است! باید نامه را به دست ۱۶نفر دیگر میرساندیم. احتمالا هنوز گرفتار طلسم آن «هفت روز بعد»ایم.



