روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: راستش من هیچوقت برای خندیدن کتاب نخواندم. کتابها برایم لبریز از حس حرمان، گمگشتگی، بیخوابی، گنگی و اضطراب بودهاند. حتی آثار عزیز نسین که در جوانی میخواندم به دلیل پرداختن به طنز موقعیت در رابطه بین فقرا و ثروتمندان، تلخیهای خاص خودش را داشته است. آخر چگونه میتوان کتابهای بهرام صادقی، شاملو، حضرت اخوان، نصرت رحمانی، هدایت و ساعدی را خواند و خندید؟ خنده برای آنها حرام است. انگاری که جمیع الاجمعین برای بیمار کردن ما نگارش شده و در ایجاد افسردگی حاد برای ما مخاطبانش از هیچ تلاشی فروگذار نمیکنند.
خب در چنین شرایطی البته ممکن است سطرها و لحظاتی از رمانهای آمریکای لاتین به دلیل فضای مالیخولیایی حاکم بر آن، توانسته باشد لبخندی بر لب من بیاورد اما نهایت برداشتی که از خواندن کتاب در این نیم قرن داشتهام نوعی خودخوری و خودرنجی بوده که از جانم کاهیده است. این جانکاهی البته در ادبیات متعهد ایران معاصر، بسیار مُد بود اما به نظر میرسد در آثار ادبی امروز ایران به نوعی بیماری معنا میشود و جایش را به ادبیات «خنده برای خنده» داده است. روزگاری کتابهای جدی ما آنقدر از درد بشری سخن گفتند که جای نفس کشیدن برای مخاطبین خود نگذاشتند. شاید امروز داریم کارمای همان روزها و همان آثار را پس میدهیم که همه چیز در بستری از لودگی محض رقم میخورد.
دو: حالا بگذارید خیلی هم مطلقانگاری نکنیم. بالاخره در میان آن ادبیات، بعضی آثار بعضی طنزنویسان از جمله سیدابراهیم نبوی هم بودهاند که لابهلای اوراقش صدای خنده خودمان هم برای خودمان خوش آمده است. اما این یک اصل کلی در ادبیات معاصر ایران است که اساسا از روزی که خاستگاهش را بر سنگبنای پوچی و بیاعتباری دنیا و نوعی خیامگرایی بنا کرده است تحفهای برای خندیدن نیافریده است. شاید اصلا این مسئله در اندوه پروری خود ما ریشه داشته باشد که حتی کارهای لطیف سهراب سپهری و عمران صلاحی نیز رگههایی از حسرت و حرمانی خفیف دارد.
بااین حساب، دیگر حساب نوشتههای حضرات بهرام صادقی، هوشنگ گلشیری، محمود دولتآبادی و صادق هدایت با کرامالکاتبین است که جان آدمی را در هم میفشرد و برای لحظاتی علنا پیرش میکند. با این حساب شاید بتوان تمام اندوهان مستتر در ادبیات ایران را در بیتی از مظهر استرآبادی خلاصه کرد که میگوید «برای کشتن من خود کشیده دلبر، تیغ/ هزار شکر که قتل ما به غیر وانگذاشت.»
سه: شیفتگی خالقین و پدیدآورندگان ادبیات ایران به نوعی دردمندی و پوچی در بیشتر اعصار، غیر قابل کتمان است. مجسم کن وقتی شاعر معروف این سرزمین، خود را در دیوانهخانهای محبوس میکند و منت سر شاعران ملاقاتکنندهاش میگذارد که من به نمایندگی از شما در اینجا به اسارت آمدهام و علنا به اسیری خود فخر میکند یا هنگامی که شاعر معروف معاصر علنا در گوش خودم میگوید که «ما شاعران به دلیل برخورداری از یک پهنه وسیعی از احساساتی وحشتناک
تاب تحمل این جهان را نداشته و برای طاقت آوردن آن به مواد تخدیری پناه میبریم» دیگر حسابمان با همه چیز روشن است. انگاری جدیترین ادبیات در آثاری خلاصه میشد که چنگی بر جگر سیاهمان بیاندازند و در گریستن ما کم نگذارند. برای همین است که حتی طنزهای فاخر ادبیات ما نیز رگههایی از اندوه سیاه در دل خود دارند. پس در چنین شرایطی، من چگونه میتوانستم در قبال مطالعه کتابی از فرط خنده ریسه بروم و فرش را گاز بگیرم؟
چهار: البته دروغ چرا. در مورد شخص من، تنها آثاری که گاهی باعث شده از فرط خنده، اشک از چشمانم سرازیر شود مشغولیتم با خواندن خاطرات عجیب و غریب برخی آثار تاریخ شفاهی سیاست و ادبیات ایران بوده است. خاطرات بکری از رفاقت نهنگان شهرو قصه و سینمای ایران که بسیار صادقانه روایت شده است. وگرنه، خارج از چارچوب این سرزمین هم، من در زمانهایی که حالم بد بوده و گمان میکردم اگر به آثاری چون «مرگ در میزند» وودی آلن، یا عامهپسند بوکوفسکی را بخوانم به خندهای مهمان شوم و حالم اندکی دگرگون شود اما در پایان کتاب، باز مرا هالهای از اندوه باستانی فرا میگرفت. چنین بود که نه «یادداشتهای یک دیوانه» گوگول، نه «ناتوردشت» سالینجر، نه «اتحادیه ابلهان» جان کندی تول، نه «مزرعه حیوانات» جورج اورول و نه «سلاخ خانه شماره پنج» کورت ونهگات نتوانستند به قهقههای مهمانم کنند که بتوانم روی اندوه، تیغ بکشم.
پنج: البته دروغ چرا. کتابهایی هم بوده که خواندنش باعث ایجاد قهقهه در یک نیمهشب تار من شده است به طوری که زنم هراسان پا شده و بّر و بّر نگاهم کرده است که نکند عقلم را این وقت شب، به کل از دست دادهام؟ بعد که دیده قهقههام از هقهقام قابل تحملتر است رفته سرش را گذاشته روی متکا و خوابیده است. طبیعتا چنین رمانها و قصههایی به دلیل اینکه آثار قاچاقی محسوب میشوند از معرفیشان در این باشگاه چیکان پیکانِ محافظهکار معذورم. شدید هم معذورم. اما میتوانم یواش در گوشتان بگویم.



