روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| روزها خط‌خطى است و شب‌ها در اندوه روزهاى خط‌خطى، تاریک و ترسناک است از بس‌که روزگار بى‌روزن و کور‌سوى نور است؛ درماندگى‌هاى بى‌امید، امیدهاى واهى، زنده‌مانى‌هاى بى‌زندگى، عشق‌هاى تلخ و…
دریغا و دریغا!
…صدایم کن! حرف بزن! صدایم می‌کند، حرف می‌زند اما نمی‌شنوم با انگشتان دو دست هوا را نقاشی می‌کند اما من نقاشی خط‌های روی هوا را نمی‌توانم بخوانم. چقدر درمانده شدم که نمی‌توانستم به پسر جوانی که شبیه درخت بید چندین‌ساله بود کمک کنم. پس پانتومیم شدم که یعنی نمی‌فهمم، معذرت می‌خواهم. برای معذرت‌خواهی عادت ژاپنی‌ها را در احترام و پوزش تکرار کردم. به گمانم لبخند ملیحی روی چهره‌اش سر خورد، درست مثل نسیم شمال که گیسوی بید را شانه می‌کند. چالی روی گونه چپش، متبسم شد که قیافه‌اش را شیرین کرد.

ما دو تا، تنها موجودات حاضر در کوچه بودیم در ساعتی که غروب در انتظار تاریکی بود. من پیاده از سر کوچه می‌آمدم اما او به گمانم وسط‌هاى کوچه حیران بود مثل غریبه‌ای که عشق را گم کرده است. وقتی در گفتن درمانده در ارتباط شدم، به‌ناچار ژاپنی شدم سر به‌زیرتر از شرمندگی راهم را زیر گرفتم و رفتم اما صدایی شبیه بق‌بقوى کبوتر زخمى گوشم را نواخت.

سر که بر آوردم یک برگ کاغذ که پیدا بود از دفتر چهل‌برگ فرار کرده است، به دستم داد. پشت و رویش را با خودکار سبز و گاه قرمز چیزهایی با خط خام نوشته بود. مثل خط بچه‌های دبیرستانی این روزگار… همان چند سطر صفحه اول، همه شوق به خواندن و دانستن را در من خط‌خطی کرد. داستان تکرارى؛ نیازمندم بده در راه انسانیت جان زندگى در خطر است!

نمی‌توانستم چیزی بگویم، نمی‌توانستم چیزی بشنوم و… بی‌تأمل اما بی‌میل از جیب کتم اسکناسی درآوردم که ده هزارتومان ارزش داشت. سریع‌تر از باد گرفت. یعنی یک‌جوری قاپید که حس نوعدوستی را در من مچاله کرد. وقتی دیدم کفش‌های فرار؛ کتانی به‌پا کرده است نفسم داشت در هوای بغض‌کرده تابستان، بستری می‌شد. رفتم که جا نمانم.

کاغذ را هم با خودم بردم تا در فرصت مناسب پشت و رویش را بخوانم. اما نبردم، چون از دستم گرفت. حالا در چشم‌هایش دو روباه بود که داشتند گربه می‌شدند. آیا من فریب خوردم؟ او کر و لال نبود؟ آیا دانشجوی بازیگری بود و داشت نقشش را قبل از نمایش روى صحنه تئاتر در واقعیت تجربه می‌کرد؟ یا خود خودش بود در روزگاری که همه بازیگرند. لال‌بازی کسب‌و‌کار بی‌سروصداتر اما پرسودتری است. چون سکوت گاهی معجزه می‌کند! مثل سفر ماه که هر شب بی‌صدا اتفاق می‌افتد و هزاران نفر را عاشق می‌کند!

ماه که برمی‌آید سپید
به زیبایی، محبوب‌ مرا ماند
آه، آن لطافت، آن وقار
قلب دردآلود مرا
تسخیر کرده است

بار اولى که لال شدم سیلى سنگین پدر گوش‌نواز و سمت راست صورتم انارى شد! اشک بى‌صدا مى‌آمد و وقتى گفت برو گمشو! رفتم، لال رفتم و همین که بغل مادرم جا گرفتم از در شش‌سالگى، رعد و رگبار شدم و…حالا و اکنون که نیازمندان بسیارند. آمارها نمودار زندگی را پرملال، بریده و جویده نشان می‌دهد. زیر خط فقر، زیر خط گرسنگی، نمایشی غریب از درماندگی است.

پس بازی پانتومیم، بازی ویولون‌نواز سلطان قلب‌ها در سر شب‌های بلاتکلیفی در کوچه‌های غمگین از حضور خیابان، همه خبر از بازی‌های نیاز است، راست گفته‌اند احتیاج همه‌چیز را تغییر می‌دهد؛ پشت پنجره کبوتری شبیه تمنای ارزن است. پرنده‌ای پیش پای عابران می‌دود در پیاده‌رو تا بگوید من روزگاری قناری بودم و گنجشک شده‌ام پس به نان خشک هم قانعم! یا وسط خیابان ناگهان با کسی روبه‌رو می‌شوید که احساس می‌کنید با موقعیت ناامنی روبه‌رو هستید و با اینکه می‌دانید کسی که دروغ می‌گوید، دزد است. چاره‌ای جز دست مساعدت ندارید. چون روزگار، دوزخی راه می‌رود.

آدم فقیر امیدوار است پولدار شود و آدم پولدار از فقیر شدن می‌ترسد. کسی می‌گوید گرسنگی قوی‌تر از عشق است. یعنی وقتی می‌توانی عاشق شوی که سیر باشی، همراه او جواب می‌دهد ولی برای عاشق شدن باید گرسنه بود وگرنه اولین ملاقات، آغاز جدایی است. من گرسنه‌ای می‌شناسم هر روز عاشق می‌شود چون معتقد است کسی خوشبخت است که همیشه دلش قناری باشد. مگر نگفته‌اند هیچ ظلمی بالاتر از بی‌دلی نیست!

آه محبوب من
هیچ قسمتی از تو نیست
که دامن نزند
بر عواطف سرکش
و آتشین این عشق
*شعرها از شاعران گمنام چینی در هزاره قبل از میلاد با ترجمه عباس صفاری

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.