روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | حتماً برای شما هم پیش آمده که گاهی در گوشهای دور از دسترس از خانه، چشمتان به جنازه خشکیده سوسکی بیفتد که وارونه روی زمین افتاده و خدا میداند چقدر از مرگش میگذرد. برایم جالب است که سوسکها مردنشان را میگذارند برای گوشههای دنج. بدون این که کسی با دمپایی تعقیبشان کرده باشد، خودشان جای خلوتی پیدا میکنند و شاید زیر لب میگویند: «خب، پس مرگ اینجوریه» و آهسته شروع میکنند به جان دادن و وارونه شدن.
هر بار هنگام مواجهه با چنین منظرهای از خودم میپرسم این لعنتی کی در خانهام زندگی کرده بود که حالا جنازهاش را برایم ارث گذاشته؟ آیا اگر سوسک زنده دیگری از آن حوالی رد شود و چشمش به جسد همنوعش بیفتد، افسوس میخورد و با بغضی سوسکی، متوفی را به دوش میکشد و به گورستان میبرد؟ یا دستهای پر مویش را با لذت به هم میمالد و بالای سرش بالن سفیدی با نوشته «همنوع کمتر، آرامش بیشتر» ظاهر میشود و سریع علامتی به سایر افراد جامعه حشرات میدهد و گروهی شروع میکنند به مرده خواری؟
حشره بودن در دنیای انسانها واقعا سخت است. فکر میکنی مشغول روزمرگی هستی و داری یک شکار روزانه معمولی میکنی و برای خود سرپناهی موقت میسازی که یک دفعه بدون هیچ هشدار قبلی زیر پای بچه انسانی که با استانداردهای تو یک اَبرغول به حساب میآید میروی و با زمین یکی میشوی.
یا فکر میکنی در حال یک پرواز عادی شبانه به قصد پیدا کردن یک لقمه خون هستی که «تق» بین دو کف دست له میشوی و حتی ته مانده جنازهات روی زمین نمیافتد. ساعتها گوشه پنجره تار میتنی و فکر میکنی معمار خوش نقشهترین خانه منطقهای، که در کسری از ثانیه منزلت در خرطوم جاروبرقی یک غریبه فرو میرود و خودت زیر ضربهای نه چندان قوی مسطح میشوی.فکر میکنید حشراتِ نجات یافته از یک روز معمولی، ممکن است به پیشانی بکوبند و از خود بپرسند: «این چه زندگی سگیایه که ما داریم؟»



