روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی| توت رسیده. گیلاس هم چند وقت دیگر بار داده. گل گاوزبان اما اهل تابستان است. بهار هم می‌شود چید، منتها رنگ ندارد؛ هنوز سرخ‌آبی، هنوز سرمه‌ای نشده است. یاسر! لای درخت‌ شاتوت برویم، لب‌مان را با رنگ سرخش رُژی کنیم؟ یا پاچه‌ها‌مان را بالا بزنیم، توی حوض خنک کنیم؟ از کناره‌های راه‌آب، تمشک وحشی جمع کنیم؟ الان یاد این دختر افتاده‌ام که زیر برگ‌های رازنگه‌دار بید، همبازی من بود. جوان شده‌ام.

نصفه‌شبی گل داده‌ام. چون هر چیزی در آن بازی‌های کودکانه عاری از فکر بود. زندگی را می‌دویدیم نه برای آنکه به‌جایی برسیم و به صدای جیرجیرک‌ها گوش می‌سپردیم نه برای آنکه آن را تفسیر کنیم. حیات جاری بود برای اینکه بادیه‌های گلی را زیر آن بگیری،‌ تر و تازه بنوشی. و ترس اگر نداشتی، شب‌ها می‌توانستی نجوای ارواح را به‌وضوح بشنوی. آب، ماست، نان خشک، ذره‌های پونه صورتی؛ شام یک شب به همین راحتی مهیا بود. میهمان هم از میزبان راضی بود. سر یک‌نفس بالا رفتن نوشابه هم می‌شد با ذوق شرط ببندی.

پشت‌به‌توپ هم اگر می‌ایستادی بعید نبود در یک حرکت اتفاقی، دروازه را باز کنی. قصد ندارم از روزهای کودکی‌مان بهشتی بسازم که هیچ نقصانی نداشت؛ اتفاقا برعکس، شاید حتی جهنمی بود که آدم‌ها با قناعت‌شان از آن راضی بودند و بوی بهشت داشت. عمر اما شبیه زیپ کوله‌ای سفری؛ دوخت زیگزاگ زیر سوزن چرخ خیاطی. پدربزرگم کشاورز بود و به پنجه‌ برگ‌های کدو اعتقاد داشت. من هم دارم. به ذهن محدود آدم‌ها اعتقادی نداشت.

من هم ندارم. در عوض، شاعر بود. یعنی یک‌وقت‌هایی غروب زمستان که درختان دیگر به خواب عمیق رفته بودند، شعر می‌گفت. اگر بخواهم برای‌تان توضیح بدهم چه‌جور شعرهایی، باید بگویم شعرها دو دسته‌اند؛ خوب، بد. من البته شاعر نیستم ولی شعر خوب را از او به ارث برده‌ام؟ نمی‌دانم. دست‌های پینه‌بسته‌اش را ولی متأسفانه نبردم. در عوض اما هر دو پیر بودیم؛ او به چهره، من در روح.

برای همین ستایشگر عاشقانه‌های سیب بودیم؛ هلو، انجیر، گلابی، مداح مرام‌نامه گردو بودیم. من اصلاً نمی‌فهمم شاعرانی را که در طول تاریخ برای فلان پادشاه مدیحه‌سرایی کرده‌اند. چون همان‌طور که گفتم شعرها دو دسته‌اند؛ خوب و بد. این‌ها از کدام پدربزرگ شعر بد را به ارث بردند؟ نمی‌دانم. فقط این‌قدر می‌دانم که بچگی درخت‌ها بلندتر بود؛ جوری که بالا رفتن از آن یک‌جور فتح به حساب می‌آمد. کوه‌ها هم دور بود.

اصلاً کوه‌نورد برای خودش ابهتی داشت؛ با کوه یکی بود. خورشید اما به محض طلوع، در مشتم بود. زیر سرمان نگاه نمی‌کردیم، ببینیم چه چیزی می‌گذاریم. می‌خوابیدیم؛ خوب، گرم. و پشت هم خواب می‌دیدیم؛ خواب‌های ولرم. یکی از آن‌ها را برای‌تان بگویم؟ میوه‌های اناری شده بودم دست کسی که سوزن می‌زد و از من خون می‌چکید. معبّر گفت تعبیر دارد؛ خواب عاشقانه‌ای‌ست.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.