روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| این روزها دائم به خودم پشت پا میزنم! تعمدی در کار نیست در سرگیجه رویدادهای تلخ و شنیدن پیاپی خبرهای زهر، راهرفتن یادم رفته است! چهار سانحه برای هواپیماهای مسافربری در یک هفته؟! زبانم لال اگر یکی از آنان سقوط میکرد ما نرسته از زیر آوار متروپل، خاکستر این رنج میشدیم! راست این است در گریز از این اخبار طاقتسوز اغلب رویا میبافم و با رویاهایم خودم را فریب میدهم! این چند رویا را تصور کنید:
-دو حبه گیلاس دلداده بههم که بند هم شدهاند آویز گوش دخترکی میشود که نامش انار است تا مادرش به او بگوید گیلاس خانم و او غشغش بخندد با آن چال دلنشین روی گونه چپش بعد مادر با تلفن همراهش آن لحظه را عکس کند؛ رویای مادری که کودک ندارد.
پسربچهای که دارا نام دارد دُم سیب گلاب را نخ میبندد تا سیب بین زمین و هوا دور خودش بچرخد تا او خیال کند روزی که خلبان شد، دنیا را دور میزند؛ رویای پسری که سیب ندارد.
-نرگس با دستهگل خیالانگیز منتظر است داماد بیاید تا دوتایی ظاهر شوند در سالن حضور خالهها، عمهها، عموها و داییها تا با هلهله آنان زندگی مشترک ترانه شود؛ رویای دختری که خواستگار ندارد. شما بگویید؛ کسی را دوست داشتهاید که او هم شما را دوست داشته است، بعد ناگهان همه دوستداشتنها را باد با خود برده است؟
بعد یادتان میآید آنقدر پیاپی فریب خوردهاید که عادت کردهاید! ظاهرا همین حالا هم انگار این نوشته میخواهد شما را فریب دهد و بگوید وقتی هر لحظه فریب میخوریم دیگر متوجه نمیشویم فریب میخوریم و اصلاً اگر فریب نخوریم، فریب خوردهایم. مثل دهها دختر علاقهمند به تشکیل کانون گرم خانواده که فریب خواستگاران قلابی را خوردهاند و اصلا فکر نمیکردند عمراً فریب بخورند اما عاشقانه فریب خوردند!
بانوی میانسالی میگوید برخی از ما دوست داریم فریب بخوریم. چون چیزی برای خوردن باقی نمانده است! ظاهراً حق با اوست! خود من هر روز همین کار را با خودم میکنم و میگویم نگران مشکلاتت مثل بیماری، مثل بیپولی و و و نباش. سپس با خیال راحت بیخیال میشوم! پس وقتی سرم درد میکند فکر نمیکنم سردرد دارم. فکر میکنم استامینوفن کدئین حوصلهاش سر رفته و یا اصلاً دلش برای من تنگ شده است!
پس برای اینکه او غصه نخورد، من او را میخورم به همین سادگی! مثلاً اگر پولتان را از دست میدهید به علت جفای نارفیقان نیست مقصر پول شماست که از در یکجا ماندن خسته شده است! مرد دانایی میگوید؛ چون برخی از ما به این باور رسیدهایم زیادی بلدیم تا جایی که با کلاهمان هم مشورت نمیکنیم و یا چون فکر میکنیم پادزهر داریم، میتوانیم هر زهرماری هم بخوریم! و میخوریم! و آهسته، خیلی آهسته بار سفر بیبازگشت را میبندیم.
پرنده کوچک!
که غریبانه آوازهای سرزمینت را
به زبان جفتت میخوانی
ما به سبزینه خاطراتمان دلخوشیم
تو به چه دل خوش کردهای؟
راست این است در روزگاری چنین زشت چون اغلب به نشنیدن حرف راست عادت کردهایم، پس بهراحتی خودمان را فریب میدهیم که یکجورهایی خود را دلداری دهیم که یعنی حالمان خوب است اما و البته شما باور نکنید مثلاً به در چوبی میگوییم درخت چون یک روز درخت بوده است. به طلاق میگوییم تفاهم بر سر دوراهی و به سیوسهپل میگوییم زایندهرود.
دوست فریببازی میگوید؛ به همسایه نگوییم از آسانسور میترسیم، بگوییم فقط بهخاطر دیدن انبوه کفشهای شما پشت در از راهپلهها میگذریم! واقعاً عیبی دارد فریب دادن خود، وقتی که همه میخواهند ما را فریب دهند؟ به هر حال نیزه عریان بهتر از شمشیر پنهان است. پس به برخی بچهها که استاد حالگیری از پدر و مادرها هستند بگوییم حق با شماست که بزنید تو گوش ما، شما که داوطلب آمدن نبودید، مقصر ماییم!
اما راست این است وقتی فریبخوردن از حد گذشت، میشود بستنی سنتی را لای لقمه سنگکی و پنیر تبریز را لای نون بستنی گاز زد و با سرانگشت روی تنهاترین درخت جهان پرندهای کشید که پر بزند تا جنگلهای شمال تا لب همیشه خزر تا در گوش ساحل بگوید بیا و این تابستان را بیوفایی نکن و هیچ آببازی را با خودت نبر!
کنار بیا
میخواهم چیزی به گوشت بگویم
من پری دریاییات نیستم
دریانوردم
قایقم همین تن خسته است
بادبان، پیراهنم
*شعرها از ساغر شفیعی است



