روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: قهر فقط قهر عزیزآقا. عزیزآقا پامناری. بزن‌بهادر پامنار و حومه. شازده‌ای که با اصل و نسب خود قهر کرده بود. از صبح خروس‌خون تا غروب شغال‌خون توی پاتوق‌اش واقع در شترخون و تیردوقلو می‌نشست و مردم آلاخون‌والاخون عریضه‌های شفاهی خود را با او در میان می‌گذاشتند. لوطی تک‌پرونی که یتیمان پامنار را قلمدوش می‌کرد یا برایشان گیوه و چاروق می‌خرید تا دلش آروم بگیرد. وقتی دست به سینه، در مراسم تدفین اموات محله یا مخصوصا شب‌های حنابندان دخترکان بی‌پدر می‌ایستاد و گردن کج می‌کرد آدم دلش می‌خواست قربون‌صدقه‌اش برود.

حتی وقتی که از چشم‌هایش خون می‌بارید و به روی رباخوارها خنجر می‌کشید نوردیده هشت محله طهرون می‌شد. طهران قحط‌زده جنگ‌جهانی دوم که اگر عزیزآقا را نداشت جنازه روی جنازه‌اش تلمبار می‌شد. از بس که پای منار مسجد محله نشسته و به درد و داغ مردم رسیده بود معروف شده بود به عزیز پامناری. دیگر کسی با عنوان «شاهزاده عزیزالله میرزا» نمی‌شناختش. عزیزآقا در میان پاتوقدارهای قهوه‌خونه سنگتراشان و قهوه‌خونه سراج‌الملک و کافه آیینه در بازار، تک بود. همان شازده کینه‌ای که داروغه‌ها یک‌روز دست راستش را قطع کرده و دست بریده را از تیری در چارسوق آویزان کردند که باعث عبرت بزن‌بهادرها و لوطیان شود اما دست بریده لوطی عودلاجان ماه‌ها آنجا آویزان ماند و عزیز از حرفش برنگشت. عزیزآقا وقتی از مسلخ برگشت قهر کرد و افتاد روی دنده غوز که الا و بلا راضی به دیدار هیچ طبیبی نیست. «بگذارید بمیرم.»

عزیزآقا پامناری شازده اصل و نسب‌داری که از جد پدری به محمدعلی شاه و از جانب جّده مادری به معزالدوله نسب می‌برد یک روز تصمیم گرفت به طبقه شازدگی خود پشت کند. پس کلاه ماهوتِ شازدگی را زمین انداخت و کلاه نمدی لوطیان بر سر گذاشت. به جای قندره و ارُسی، گیوه ملکی پاش کرد و دیگر آنقدر یاغی و عاصی شد که عید نوروزها به مراسم سلام قبله‌عالم نمی‌رفت و اسمش را از شاهزاده عزیزالله‌میرزا تبدیل کرده بود به عزیز خالی. عزیز پامناری نوکر مردم. یکه‌بزن و سرکرده لوطیان شش محله طهرون که در اواخر رمضان سال ۱۳۰۸ قمری در مسجدشاه با نایبان قاطرخونه سلطنتی درگیر شد و یک‌تنه در مقابل صدتایشان ایستاد.

نوچه‌های وحشتزده‌اش به محض آنکه شوشکه و قداره داروغگان را دیدند زدند به کوچه الفرار اما عزیز به تنهایی غرید و دوازده نفر از قاطرچیان را انداخت و الباقی را چنان زهره‌ترک کرد که از ترس جان‌شان گریختند. پایان این رزم اما دراماتیک بود. قبله عالم فرمان به قطع کردن دست او داد و عزیز افتاد توی خانه‌ و چنان از عالم و آدم قهر کرد که حتی طبیب هم به منزل راه نداد. دردش نه به خاطر بی‌دستی‌اش بلکه از بابت تحقیر داروغه‌ها بود که لوطی اکنون خود را پیش خود خوار و ذلیل می‌دید. فراشان خونخواری که در دارالحکومه طهران غفلتا سر عزیزآقا ریخته، دست و پایش را بسته و تا می‌خورد شلاقش زده بودند.

بعد به فرمون مظفرشاه در غل و زنجیرش کرده و موهای سر و ابرو و سبیلش را تراشیدند. حتی آن هم راضی‌شان نکرد که فرمان دادند دست راستش را بریده و از چهارسوق آویزانش کنند و دیگر از آن روز به بعد بود که عزیز مرگ را عاشقانه طلب ‌کرد تا با مردم طهران چشم در چشم نشود. در چنین بحبوحه‌ای بود که آسیدحسن رزاز به دادش رسید. وارد خانه‌اش شد و در میان شیونِ و زاریِ زنان، عیسی‌خان حکیم‌باشی را دید که گوشه اطاق مریض، سیخ ایستاده و با عتاب عزیزآقا روبه‌رو است که نمی‌گذارد دست به کیف طبابت ببرد. خون چکه‌چکه از بازوهای عزیز بر طشت می‌ریخت و صورت لوطی به رنگ میّت می‌زد.

سیدحسن به محض ورود، نخست آن شال سبزش را از کمر گشود و بر بازوی عزیزآقا بست و همچنان که زیر لب دعای العفو العفو ای شاه شاهان را می‌خواند پیچید سمت مطبخ و از زنان کمک گرفت که روغن جوشی درست کنند. آسیدحسن در همان حال که بر بالین عزیزآقا دعا می‌خواند و با او پچ‌پچه می‌کرد به عیسی‌خان طبیب ندا داد که «هر وقت اشاره‌ کردم دست عزیزآقا را در روغن جوش فرو کن.» طبیب رنگ از رخش پرید. حکیم‌باشی چشمانش را بست و دست عزیز را از محل قطع‌شدگی در روغن داغ فرو برد و جلیزویلیز بلند شد اما خود عزیز در خلسه‌ای بود که آخ نگفت. طبیب از حال رفت اما عزیز از هوش نرفت و زنان خانه از پنجره دیدند که سیدحسن وردهایش را روی صورت عزیز فوت می‌کند.

بعدها عزیزآقا پامناری در گوش رفیقش آسید هاشم تعریف کرد که:«من همان دم که بازویم را تو روغن‌جوش فرو بردند فقط داشتم تو چشم‌های سیدحسن نگاه می‌کردم که دریایی از آتش و خون و جنون و محبت بود. دریایی که به جای سوزاندن، آرامش و خلسه می‌داد. جوری در گوشم شعر زمزمه می‌کرد که نفهمیدم کی بازویم را در روغن جوش فرو برد و کی مرهم‌ام گذاشت.» سیدحسن آن شب را پیش عزیزآقا ماند. لقمه‌لقمه آب‌جوجه در دهان عزیزآقا گذاشت و با آن صدای مخمل مردانه آنقدر شعر در گوشش پچ‌پچه کرد که خوابش برد. عزیز پامناری به زندگی برگشت و همیشه چاکر و نوکر درگاه آسید حسن ماند اما تصویر دست بریده‌ای که شب‌ها در میدان چارسوق تکان می‌خورد در ذهن لوطیان زمانه ماند.

دو: همین مرد قهرو و کینه‌ای که دیگر از دربار مظفر بریده بود دلش قد فندق بود. این را علامه دهخدا بهتر از هر کس می‌دانست. همان دخوی طناز که یکبار خطا و خبط کرد و در روزنامه صوراسرافیل شعر طنازانه‌ای علیه امیراعظم -حاکم گیلان- سرود و چاپ کرد که ورد زبان‌ها شد و امیراعظم، به پهلوان عزیز ندا داد که «دهخدا اگر ماهی شود و به قعر اقیانوس‌ها رود به او گوشمالی سختی بده.» دخو می‌دانست که طرف شدن با عزیزآقا لوطی کینه-ای پامنار شوخی نیست و سرش را از دست خواهد داد. پس یک روز به اتفاق قاسم‌خان مدیر روزنامه صوراسرافیل رفتند سمت کوچه سادات‌اخوی در محله سرچشمه که ببینند با عزیز چه فرمی مذاکره‌ کنند که از تهدیدشان دست بردارد.

آن روز در وسط اتاق عزیزآقا، خوانچه‌ای گذاشته بودند پر از چپق‌ها و توتون‌ها و نوچه‌های عزیزآقا دورتادورش نشسته و ‌دود می‌کردند. دهخدا ابتدا رو به عزیزآقا گفته بود «ما از راه دور آمده‌ایم گرسنه‌ایم.» فوری و فوتی به اشاره ابروی عزیز، نان و پنیر و ماست ‌آورده بودند. دهخدا لقمه‌ای برداشته با هزار مصیبت قورت داده و به عزیزآقا گفته بود عرض محرمانه‌ای دارد. عزیزآقا مریدان را از اتاق بیرون کرده بود. دهخدا خود به چشم دیده بود که وقتی خود را معرفی می‌کند، صورت عزیزآقا از فرط خشم سرخ شده است. عزیز اهل فتوت بود و ارج و قرب مهمان سرش می‌شد. گفته بود «شما که کار خودتان را کردید. بروید. آزادید.» عتابش از این بابت بود که حالا که نان و نمکِ خانه مرا خورده‌اید، تازه خودتان را معرفی می‌کنید؟

دهخدا دیده بود عزیزآقا دست راست خود را زیر عبا پنهان می‌کند، گفته بود قطع این دست، محصول بی‌عدالتی و ستم و خودکامگی‌ست و آدم وارسته‌ای چون جنابعالی با این مقام معنوی و این همه مرید، چرا باید در نتیجه بی‌عدالتی، عمری خجالت‌زده باشد و دستان بی‌انگشت خود را چون دزدانی که درباره‌شان حّدی جاری شده است پنهان کند؟ سخنرانی غرای دهخدا درباره آزادیخواهی و آزادگی به آنجا رسیده بود که عزیزآقا نه تنها او را ‌بخشیده بود بلکه قول داده بود در رکاب مشروطه‌خواهان باشد. حالا لوطی عزیز بی‌دست، لشکری از لوطیان داشت که داد آزادگان از بیدادگران می‌ستاندند.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.