روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا این لیست روان شناسان و مشاورانی که مورد تایید نیستند رو ملاحظه فرمودین؟ باید به عرضتون برسونم که جای یک اسم، خالی بود. اون هم این دوست منه که چند روز پیش، صبح کله سحر که هنوز نیکوتین و کافئینِ خونم تنظیم نشده بود، بهم زنگ زد : « شرمنده صبح زود مزاحمت شدم… صد میلیون دستی داری؟…» خب، این جمله از چند جهت بهش ایراد وارد بود که عرض میکنم.
این رفیق ما یا نمیدونه صد میلیون چقدره، یا نمی دونه پولِ دستی یعنی چی، یا شماره منو اشتباه گرفته، یا فکر کرده من درست و حسابی نمیشناسمش، یا من کلا داشتم خواب میدیدم… به این دلایل و یک سری دلیل دیگه از جمله حالات غیر عادی بدنم در اون وقت صبح، یک کلمه بیشتر نتونستم بگم: « هان؟…»
جمله اش رو دوباره تکرار کرد و بر تمام فرضیه های بالا خط بطلانی کشید. یه خورده سعی کردم به خودم مسلط بشم. بنابراین سرفهای کردم و سعی کردم حداقل مطمئن بشم که حالش خوبه و دچار روان پریشی نشده باشه:- « این وقت صبح، چی از سرت گذشت که فکر کردی به من زنگ بزنی و همچین جملهای بگی؟» / « یعنی میخوای بگی نه؟» / « تو چی فکر میکنی؟… بعد هم میتونم بپرسم صد تومن میخوای چیکار؟» / « چک دارم…» / « تو مگه دسته چک داری؟ بعد هم چک رو برای چی کشیدی؟» / « ببین… تو به هیچ جا نمیرسی… یعنی هیچ جاها…»
باز هم به جمله آخر، چند ایراد وارد بود. اول این که به جملات قبلی نمیخورد. بعد هم این که من ازش درخواستی نکرده بودم که در مورد من پیشبینی خاصی بکنه. بعد هم از کجا معلوم… شاید رسیدم. کی به کیه؟… پس مجددا به خودم حق دادم که بگم: « هان؟…»
در ادامه جملاتی گفت که مقداری در ابتدا فهمش برایم مشکل بود :- « ببین… اگه یه کسی، بهت زنگ زد و گفت فلان قدر دستی داری، نباید اصلا شوک شی… خیلی راحت بگو خودم امروز بیسار قدر چک دارم، ولی سعی میکنم برات جور کنم… مبلغی نیست که … جور میشه…» / « مگه خلم؟…» / « نه… ولی به طبیعت پیغام میدی که اوضاعت رو به راهه.» / « خب؟» / « هیچی دیگه…اونوقت یواش یواش رو به راه میشی… این یه قانونه… »
همین که گفت این یه قانونه، فهمیدم داستان از چه قراره… یه کتاب روانشناسیای، فیلم انگیزشیای، چیزی دیده یا خونده و شروع کرده بود به ساختن آینده خود و دیگران و به زور میخواست همه رو خوشبخت کنه… حالا این که تو عالم پریشان خودش هم، چرا بدهکار بود و دنبال صد میلیون تومن، چیزی بود که هنوز نفهمیده بودم… حداقل در ذهن و خیال که میشه بدهکار نبود و چک بلامحل نداشت…
- « خب بی نوا… لااقل به طبیعت، پیغام درست و حسابی بده. شنیده بودم بعضیها صبح که از خواب پامیشن، قیمت مازراتی و پورشه رو میگیرن و خودشونو اونجوری تصور میکنن، ولی این که کله سحر دنبال صدمیلیون باشی رو دیگه سخت بتونم هضم کنم… » / « خب چه ایرادی داره… من اینجوری دوست دارم… همیشه عاشق این بودم که صبحها چک داشته باشم و لنگ پول باشم و از یه کسی دستی بگیرم… اصلا با این کلمه دستی حال میکنم… خیلی کلاس داره… حالا ایرادی داره؟ هر کی یه جوره دیگه…»
خدا رو شکر گلچینی از حیات وحش به دور خودم جمع کردهام و فقط این مورد نادر تازه را نمیدونم کجای دلم بگذارم… به دلیل نبود اعصاب، بحث را بی فایده دیدم و سعی بر قیچی کردن مکالمه کردم: « باشه… موفق باشی.» / « فقط یه زحمت…» / « جان؟» / « من هر دفعه بهت زنگ زدم و پول دستی خواستم، جدی بگیر و یه جوری بپیچون…» / …
حالا این که دو سه روزه زنگ میزنه و هر دفعه چند میلیون دستی میخواد و من هم یه جوری دست به سرش میکنم و کِیف میکنه یه ورِ قضیه است… بدبختی مضاعف اینجاست که دیگه کم کم خودم هم داره خوشم میاد. امروز هم برای این که تنوعی بشه، من زنگ زدم و دستی خواستم که متاسفانه خودش گیر بود و نتونست کارم رو راه بیاندازه، ولی قول داد سعی خودش رو بکنه… یه احساسی شبیه بستری بودن در تیمارستان دارم… ولی خوش میگذره. خلاصه که اون لیسته باید کاملتر بشه. هنوز جا داره.



