روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور | آقا این محقق‌ها هم چیزهای باحالی کشف می‌کنن‌ها. اساتید به این نتیجه رسیده‌اند که یک انگلی هست به‌نام چی‌چی‌پلاسما چی‌چی، که از دلایل تصادفات رانندگیه. باورتون میشه؟ داستان هم به این شکله که ایشون به‌صورت کیست در مغز قرار می‌گیره و زمانی‌که باید یک عکس‌العمل سریعی انجام بدی، مثلا بکوبی رو ترمز، مغز همچین یه‌خرده تاخیر می‌کنه و موقعی می‌فهمه که کار از کار گذشته و تا کمر از شیشه جلو تشریف بردی بیرون… در حقیقت این موضوع که «انگل» از خودمونه و همه‌چیز رو هم نباید گردن کارخانجات خودروسازی بیاندازیم، مقداری آرامش‌بخشه…

امروز در معیت یکی از دوستان بزرگوارم بودم که مشخصات ظاهری رانندگیش با فرضیه داشتن انگل، شدیدا همخوانی داشت. از جایی به اتفاق بر‌می‌گشتیم و قرار شد تا یک مسیر کوتاهی هم من رو برسونه. مسیر، خیابان خلوت و بلندی بود با سه عدد چراغ قرمز و اگر کسی انگل نداشته باشه، خیلی راحت می‌تونه به سلامت، طی مسیر کنه و همراهان رو به سلامت، به مقصدشون برسونه. ولی خب گفتم دیگه، این موضوع انگل رو هم به‌نظرم باید جدی گرفت.

نرسیده به اولین چراغ قرمز، عابری که هنوز عمرش به دنیا بود، با یک پرش بلند سه‌گام، جان خود را از جلوی ماشین این دوست انگلی من نجات داد.- «اِ… دیدیش؟»/ «کیو؟»/ «همین بدبختی که داشتی لِه می‌کردی…»/ «من؟… کیو لِه کردم؟»/ «واقعا یارو رو ندیدی؟»/ «نه والا… حالا مهم نیست. خودشون حواسشون هست.»هنوز نفسم درست بالا نیامده بود و در شوک اول بودم که متوجه شدم چراغ راهنمایی قرمز شده و دوست عزیزم هم ظاهرا قصد و نیتی برای ترمز کردن نداره…

- «بِپا… قرمزه…»/ «اِ… آره… اینجام دوربین داره؟»/ «مگه واسه دوربین وایمیسی؟»/ « نه… ولی کسی از اون‌ور نیاد، می‌ریم دیگه…»
زبان، قاصر بود از این حجم منطق…بعد از سبز شدن چراغ، راه افتادیم و به این فکر بودم که این چند صدمتر را آیا به سلامت می‌رسیم یا نه که مشکل بزرگتری پیش آمد.

از اونجایی‌که همیشه دست بالای دست بسیار است، با ماشینی ملاقات کردیم که راننده‌اش ظاهرا مبتلا به حجم بسیار بیشتری از همون انگل‌های نمی‌دونم چی‌چی بود و این دو انگلی، همزمان بر سر چهارراهی که خیلی عریض بود و چراغش هم چشمک‌زن بود و اصلا هم خطری کسی رو تهدید نمی‌کرد و اگر می‌خواستی هم نمی‌تونستی تصادف کنی، به‌هم رسیدند و مشکل از آنجایی شروع شد که هر دو فکر کردند اون یکی حواسش هست و ملاحظه می‌کنه که البته این‌طور نشد و این دو بزرگوار با تمام قوا کوبیدند به‌هم.

خب البته پلیس راهنمایی و رانندگی که تشریف آوردند، بسیار متعجب شدند که چطور ممکنه در خیابانی به این خلوتی و چهارراهی به این پهنی، این دو اینقدر دقیق تنظیم کنند و اینچنین بر هم بکوبند. درصد حماقت ماجرا آنقدر بالا بود که شک افسر پلیس به این رفت که با یک صحنه‌سازی مواجه شده ولی وقتی که با سر‌و‌صورت خون‌آلود من روبه‌رو شد، فهمید که کار، کار همون انگله‌ا‌س…

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.