روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| قهرمان تابستانهایم هاکلبری فین بود. دوست داشتم پابرهنه کنار رودخانهای که میسیسیپی نبود بدوم و ماجراجویی کنم و گازی به سیبی که با شلوارم پاک کرده بودم بزنم. از دستبند چوبین و غاز سواری نیلز و کلاه جولیا پندلتون و خر شدن پینوکیو خوشم میآمد و عاشق وقتی بودم که بابالنگ دراز برای جودی چند سکه طلا فرستاد و دختر با کوهی از جعبههای رنگارنگ از طرف اقوام خیالی به خوابگاه برگشت و از جورابهای ابریشمیاش رونمایی کرد.
بهنظرم هیچ خوراکیای بهاندازه تکه گوشتهایی که تام و جری گاز میزدند و نانهایی که هایدی قاچاق میکرد، خوشمزه نبود.
کارتونها برای بچهها پنجرهای به سوی جهان هستند. اما پنجره ما آنقدرها که باید، به سوی شادیهای دنیا باز نمیشد. منظره پشت پنجره ما خیلیوقتها جهانی کهنه و رنگورو رفته و غمانگیز بود. منظره بچههای تکافتاده گرسنهای که زمین را زیر پا میگذاشتند و دربهدر دنبال مادر و خوشبختی میگشتند.
ما بچههای انتظار بودیم. سوباسا توپ را شوت میکرد و توپ، زمین فوتبال را مثل سیارهای بینام دور میزد و یک هفته طول میکشید تا نتیجه گل شدن یا نشدنش به گوشمان برسد. دست زیر چانه میزدیم و منتظر میماندیم تا برنامه کودک شروع شود. منتظر میماندیم تا عقربهها بچرخند و مجری بهمان خوشآمد بگوید. ما منتظر میماندیم چون راه دیگری نداشتیم. برنامه کودک همیشگی نبود، بهزودی تمام میشد و جایش را به چیزهایی میداد که مال ما نبود.
هنوز هم همان بچههای انتظاریم. خوب که نگاهمان کنید آن دستهای زیر چانهزده را میبینید؛ که نشستهایم پشت پنجره و از زاویهای جهان را تماشا میکنیم که هنوز هم رنگورو رفته و غمانگیز است. ما هنوز هم منتظریم تا نوبتمان شود. نه فقط نوبت برنامهمان، بلکه نوبت شاد و آسوده زندگی کردنمان. ما هم مدتهاست مثل آن بچههای تکافتاده گرسنه دنبال خوشبختی میگردیم.



