روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا یه حسی بهم میگه که این روزها، روزهای خوشمونه. واقعا نمیخوام حرفهای ناامیدکننده بزنم و توی دلتون رو خالی کنمها… ولی با این بازگشایی مدارس و یه بیخیالی خاصی که به جون آحاد جامعه افتاده، فکر میکنم یَک موج کرونایی در پیش داریم، بیا و ببین. امروز برای انجام کاری، ناچار به گرفتن تاکسی اینترنتی شدم و سعی کردم با رعایت کلیه موارد بهداشتی، شهروندی نمونه باشم.
ماسک دولایهای زده بودم و در صندلی عقب تاکسی اینترنتی سنگر گرفته بودم. البته راننده محترم یک مقداری از لحاظ رعایت پروتکلهای بهداشتی با بنده اختلاف سلیقه داشت. این بزرگوار، نگاهش به ماسک، نگاهی تزئینی بود و بهعنوان گردنبند از آن استفاده میکرد. یعنی حتی روی چانه هم نبود؛ گردن را پوشش داده بود. موقع سوار شدن هم که عقب نشستم و عذرخواهی کردم که حمل بر جسارت نشود و قصدم رعایت فاصله است، پوزخندی تحویلم داد و سری تکان داد که یعنی: «باشه بابا، جوندوست… نمیری…»
در طول مسیر، برخلاف بنده که لام تا کام حرف نمیزدم که نه ویروسی وارد حلقم شود و نه ویروسی تحویل جامعه دهم، ایشون در حین بازی کردن با گردنبند زیباشون در باب حساس نبودن و سخت نگرفتن دنیا و حق بودن مرگ و انواع سوسولبازیها، سخنرانی مفصلی کردند.
بعد از اینکه دلش بهاندازه کافی خنک شد و خیالش راحت شد که دیگر حرفی تهدلش نمانده، بهعنوان حسنختام، اجازهای صوری گرفت و قبل از هرگونه عکسالعملی از طرف اینجانب، سیگاری گیراند.
در حال لذت از دود سیگار و هوای بهاری بود و میفرمود که: «آخه حیف نیست این باد نره تو ریهات؟» که موبایلش زنگ زد. بزرگوار، قوانین کشوری و راهنمایی و رانندگی رو از دم به سخره گرفته بود. سیگار در یک دست و موبایل در دست دیگر و فرمان هم به امان خدا.
از حال چهره و پیف و پف کردن و «خب حالا… خب حالا…» گفتنهاش میشد حدس زد که همسرشون هستند. چند دقیقهای از مکالمات نگذشته بود که ظاهرا همسر محترمه از اونور خط پرسیده بودن که کجایی.
راننده عزیز فرمودند: «کجام؟… فکر میکنی کجام… اومدم شهربازی…»خب… ظاهرا همسر مهربان خیلی با شیرینزبونی و حاضرجوابی شوهرشون حال نکردند و با صدایی که بنده هم به وضوح شنیدم، به ایشون فرمودند که هرچه سریعتر لش خود را به منزل بیاورند تا تکلیف یک موضوعی که متوجه نشدم را بهصورت حضوری و چهره بهچهره حلوفصل کنند.
راننده که بهنظرم جرات این کار را در خود نمیدید و سعی داشت تا جاییکه ممکنه برای خود وقت بخرد بلکه معجزهای بشود و زلزلهای بیاید و همگی به اتفاق به دیار باقی بشتابیم، فرمود:- «الان که نمیشه… یه پاستوریزه تو ماشینه… نمیتونم ولش کنم تو خیابون. برسونمش، چشم.»
بنده رو میفرمودند… از نوع و شدت امواجی که به گوش میرسید، میشد حدس زد که بهانه، قانعکننده نبوده. لذا راننده محترم، ناچار به تاکید مجدد شد:- «نمیشه بابا. همینجوری پرتش کنم پایین آخه؟ از این سوسول موسولهاس بدبخت. هنوز دوتا دو تا ماسک میزنه و عقب میشینه…»
بزرگوار، کلا قدرت شنوایی بنده رو به هیچی حساب نمیکرد. از طرفی انگار دو ماسک زدن من هم مایه انبساط خاطر همسرشان شد و اون موضوع اصلی رو فراموش کردند و با خنده پرسیده بودند که جدی میگی؟ راننده عزیز هم خوشحال از اینکه فعلا از مهلکه جسته، تاکید میکرد هنوز که هنوزه از این موجودات دو ماسکه پیدا میشن.



