روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| ملموسترین تجربه حرکت بین جهانهای موازی را یک روز قبل از عید، حوالی تجریش داشتم. ماشین را در دوردستها پارک کرده و از کنار رودخانه بالا آمده بودیم. آن طرف شورِ نوروز بود و مردم با سنبلهای بنفش و سبزههای نارنج و جعبههای شیرینی در دست، با لبخندی رضایتبخش از پشت ماسک، لای هم می لولیدند.
و این طرف، در حاشیه سوت و کور رود، دو بیخانمان زیر پتوهای صدقهای مرده بودند و قطرههای سرخِ خونِ مردی تا آرنج زخمی روی زمین میچکید و پیرمردِ بیدندانِ سیه چردهای زیر پل مخفی شده بود و سرنگ را در رگ فرو میکرد. آن طرف جوش و خروش دلچسبِ زندگی در زندهترین روزهای سال بود و این طرف، جهان سیاه و رعبانگیزِ فراموششدگانی که احتمالاً مدتها پیش مرده بودند.
چند وقتی است که فکر این همزمانیها از سرم بیرون نمیرود. این که درست در همان روزی که پیرمردی با گرمکن آدیداس و کفشهایی راحت و نو در پارکی خلوت و پر گل قدم میزند و به همراهش توصیه «نفس عمیق بکش، عجب هواییه…» میکند، پیرمرد خمیده دیگری با لباسهای هفتهها شسته نشده، دستمالهایش را به شیشه ماشینی میچسباند و به رانندهای که حتی توی صورتش نگاه نمیکند، التماسِ «چیزی بخر» میکند.
درست در همان لحظهای که دزدی گوشی زنی را از دستش میقاپد و او را روی زمین میاندازد و زن ناباورانه فریاد «دزد، دزد» سر میدهد و احساس بیچارگی گلویش را میگیرد، زن دیگری با موبایل تازه خریدهاش از مغازه بیرون میآید و عکسی باکیفیت از روزی زیبا میگیرد.
و عجیبتر از همه این که درست در همان لحظاتی که جنازهای ته گور میخوابد و غریبهای روی تنش خاک میریزد و صدای زاری آشناها از غم این پایان بلند میشود، انسان دیگری از جسم زنی بیرون میآید و با صدای گریهاش خبر میدهد یک زندگی دیگر آغاز شده است.



