روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا من هر چی با خودم عهد میبندم و تصمیم میگیرم که سر سال نو هیچ عهدی با خودم نبندم، نمیشه. دلیلش هم اینه که تجربه ثابت کرده هر تصمیمی که سر سال میگیرم، طبیعت، به خاطر خصومت دیرینهای که باهام داره، فیالفور دست به کار میشه و در همون موضوع خاص، بنده رو به فنای عظمی میده. یعنی مثلا کافیه تصمیم بگیرم خدای نکرده ورزش کنم؛ در جا یک بیماریای میگیرم که پزشک دستور استراحت مطلق میده یا مثلا اگه تصمیم بگیرم که سحرخیز بشم تا کامروا بشم، دیگه شبها کلا بیخواب میشم تا خود سحر و از اون ور هم کله ظهر به زور تیر و تفنگ هم چشمهام باز نمیشه.
لذا امسال به شدت عزمم رو جزم کردم که تصمیم بیتصمیم. همین جور دیمی وارد قرن جدید بشم بلکه خود طبیعت یه اتفاق مثبتی رو روی رودربایستی برام مقدر کنه.تنها چیزی که لحظه سال تحویل، فقط از ذهنم عبور کرد این بود که تا جایی که ممکنه روی کارهایی که میکنم و روی حرفهایی که میزنم و روی تصمیماتی که میگیرم، یه خورده تعمق کنم. همین. فقط به ذهنم خطور کرد و خیلی سریع هم رد شد ها… ولی طبیعت روی هوا زد و دست به کار شد که در همون سیزده روز اول سال، اولین شاهکار قرن رو ارائه بدم:
دوست بسیار عزیزی برای عید دیدنی به خانهام آمد. زحمت کشیده بود و با خودش یک گلدان بسیار زیبای ارکیده آورده بود. اگر از خوانندگان قدیمی این ستون هستین، حتما یادتون هست که بنده در زمینه گل وگیاه، تبحر خاصی دارم و اونم اینه که در عرض چهل و هشت ساعت هرگونه گیاهی رو تبدیل به چوب خشک میکنم و هرگونه جانداری از رسته نباتات رو در اختیار من بذارن، چند روزی بهش آب میدم و بعدش خشک میشه و میره پی کارش.
ولی چون این دوست، خیلی عزیز بود، بعد از این که تشریف برد، نشستم پای اینترنت و هرگونه مراقبت لازم برای گل ارکیده رو مطالعه کردم و هر گونه خطری رو بررسی کردم و تمام توان و شعورم رو به کار گرفتم تا این ارکیده رو به سرمنزل مقصود که همانا زنده نگه داشتنش بود، برسانم.خب، ظاهرا از شانس من خیلی هم گل حساسی تشریف دارن و تغییر جا باعث استرسشون میشه و زارتی خشک میشن. خیلی به موسیقی علاقه دارن و مثل آدم هم اگه باهاش حرف بزنی که دیگه عالی میشه.
خستهتون نکنم. ده روزی از زندگیم گرفتار این گل بودم. یه جای آفتاب گیر براش تو خونه پیدا کردم و همه گونه سبک موسیقی هم براش میذاشتم و خودم هم همراهیِ کلامی و بدنی میکردم که حال کنه. از شما چه پنهون، کلی هم نشستم باهاش حرف زدم که اگه خدای نکرده یه روزی زبون باز کنه، حیثیتی برام نمیمونه.
و چقدر جالب که این توصیهها کاملا هم جواب داد و بعد از چندین روز، گل مثل روز اولش شاداب بود و من هم کِیف میکردم که بالاخره در قرن جدید، من هم یک کار جدید و موفق انجام دادم و این رو به فال نیک میگرفتم که سال، سالِ منه. اصلا کی گفته من نمیتونم با گل و گیاه رابطه بگیرم. آی ایها الناس بیاین و ببینین که چه میکنم من با این پرورش گل.امروز با همون دوست عزیز، تلفنی صحبت میکردم. با افتخار، صحبت رو کشوندم به گل ارکیده و تخصص خودم در شاداب نگه داشتن این نعمات پروردگار:
- « آهان راستی… اینو بهت بگم. این گله که زحمت کشیدی آوردی…» / «خب؟» / «چقدر قشنگه.» / «قابلتو نداره.» / «قربانت. میدونی که من عاشق گل و گیاهم. اصلا شما چوب خشک به من بده، سبزش میکنم.» / «جدی؟» / « آره بابا… همین ارکیده که زحمت کشیدی آوردی…» / «خب؟!» / « میدونی که نگهداریش خیلی سخته… قلق داره. باید به موقع آب بدی، موسیقی براش بذاری، باهاش حرف بزنی،خلاصه خیلی ماجرا داره، ولی بیا الان ببینش، با این که گل حساسیه، عین روز اولش شادابه… نه جان من بیا ببین.»
طرف یه چند ثانیهای سکوت کرد. فکر کردم که داره سبک سنگین میکنه که بیاد یا نیاد. بعد یه مِن و مِنی کرد و با احتیاط گفت که : «ولی اونا مصنوعی بودن ها…»آقا من امروز متوجه شدم که هر ایرادی داشته باشم، ولی قدرت نشونه گیریم عالیه. چون موفق شدم قبل از اتمام صحبت با دوست بسیار عزیزم که مثل اسب شیهه میکشید از خنده، از همین طبقه چهارم، گل و گلدون رو پرت کنم وسط سطل آشغال اون ور کوچه…



