روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| در میان تمام پهلوانهای ایران، عاشق چشم و ابروی عباس ۱۳۴ بودم که وقتی در خیابان راه میرفت همه داد میزدند «۱۳۴ اومد. عباسآقا ۱۳۴ اومد.» سه نمره آخر اتومبیل کوچکش ۱۳۴ بود و به همین عنوان هم شهره بود. پاتوقش بستنیفروشی ویلا در تجریش بود که در تهران تک بود و کمی آنورتر کافه رستوران «فرد» واقع در ضلع جنوبغربی جاده سعدآباد که دائم کنار دست هنرمندان نامی موسیقی ایران میپلکید. بچه خیابون امیریه تهرون بود و پهلوان رسمی پایتخت در سال ۱۳۲۴ و در اولین المپیک ایرانیها ۱۹۴۸ لندن، با یاشاردوغوی ترکها پنجه در پنجه انداخته بود.
عضو باشگاه آهن بود و شاگرد حبیباللهخان بلور و رفیق جینگ تختی که غلامرضا او را همیشه «خان» صدا میزد و عباسآقا هم تختی را «میرزا» خطاب میکرد. از دلاوریاش همین بس که در ۱۷ سالگی روی خاک امجدیه، اسمال قربانی را که از یلان وحشتانگیز تهرون بود انداخت و نامش تا مدتها ورد زبان مردم تهران شد. همان اسمالآقا که یک خیل نوچه بیترحم و غدار داشت و هر وقت میخواست در امجدیه کشتی بگیرد جلوی پایش شتر قربانی میکردند. آن روز هم که عباس ۱۳۴ اسمال را زمین زد خبرش توی تهران ترکید و قلب کسبه میدان و نوچههای اسمالخان جریحهدار شد.
همه آنها با درشکههایشان به امجدیه آمده بودند و در حالی که از درشکه به عنوان سکو استفاده میکردند به افتخار اسمالآقا طبل و دهل میزدند و خونشان خونشان را میخورد. عباس ۱۳۴ اما یکدانه هم طرفدار نداشت و در مقابل خیل لوتیهایی که برای اسمال جیغ میزدن و چاقوی دستهصدفی نشانش میدادند که«اگه گزندت به پهلوون برسه، ما میدونیم و تو و تیغه تیز چاقو و قمه»، یالقوزِ یالقوز بود. وقتی بلور به عباس اشاره داد که برو باهاش کشتی بگیر، اسمال گفت «از این بچه، دیگه کشتیگیرتر نداشتین آقابلوری؟» عباس اما جگر شیر داشت و اسمال را با شگرد خودش که فن حمالبند بود زمین زد.
همان اسمالی که با کتف شکسته هم برای کشتی با دلاوران ایران ثبتنام میکرد و آخ نمیگفت. جّو آن روز اما آنقدر سنگین بود که عباسآقا دیگر وسطهای کشتی بریده بود و توی فکر بود که به چه بهانهای آخر یکهو همه چیز را ول کند و دربرود. اما نمیدانم چه شد و چه نشد که اسمال را با حمالبند که خوراک خود قربانی بود زد زمین و یک ماه نتوانست از دست نوچههای اسمال پهلوان که همه جا را برای ناکار کردنش قرق کرده بودند از خانه بیرون بیاید. البته که گاهی دل را به دریا میزد و بام به بام میرفت تا خود را به مدرسه برساند و از درس عقب نماند اما آنجا هم انگار موی نوچههای اسمال را آتش میزدند که پیداشان میشد و نفسکش میطلبیدند.
آنها هر روز با درشکه به دم منزل پدری عباس میرفتند و با تیزی و قداره خط و نشان میکشیدند. آخرش عباس چاره را در این دید که تنهایی برود میدان و از قربانی پوزش بخواهد بلکه این غائله تمام شود و او روی خیابان و مدرسه ببیند. عباس ۱۳۴ تنها ۱۷ سال داشت که در میان نهنگان سال ۲۴ پهلوان ایران شد اگرچه حریفان خشمگین بیایمون، دنیا را بر او تنگ کرده و طعم شیرین بازوبند پهلوانی پایتخت را زهرش کردند. عباس آخرش یک روز تصمیم گرفت برود میدان و از اسمال دلجویی کند که بلکه بتواند به زندگی عادی برگردد و بستنی ویلا در تجریش را دوباره لیس بزند.
وقتی وارد حجره اسمال شد نوچهها سریع دست به چاقو شدند«ببین کی اومده آقااسمال» اما قربانی گفت«کاریاش نداشته باشین حالا دیگه مهمون ماست.» عباس آن روز موغور آمد و علنا دست به ندامت زد که اسمال ببخشدش؛ «آقا من به قبر جد و آبادم خندیدم، من کی باشم شما رو زمین بزنم؟ من جسارت کردم ببخشید منو.» داستان تهدید شدن شبانهروزیاش به دست نوچههای اسمال چنان دلخور و هراسانش کرده بود که وقتی شاه در حین بستن بازوبند پهلوانی به بازوی او، در گوش عباس گفت که «راستی اون روز چطوری تونستی اسمال قربانی رو شکست بدی؟»
عباس ابتدا به این جمله پناه برد که «قربان با فن خودش حمالبند بردمش.» اما همانطور که توضیح میداد یک لحظه مالیخولیایی شد و فکر کرد به جای شاه مملکت، اسمال جلوش ایستاده است و به او چشمغره میرود جملاتش را خطاب به شاه تصحیح کرد «قربان من همین جوری اتفاقی و شانسی بردمش. من کی باشم ایشون رو زمین بزنم؟» و شاه خندهاش گرفت.
نسلی که در تمرین کشتیهایش هفتهای یکبار به شاهنامهخوانی مربیان خود گوش میداد و شعرهای حماسی نبرد رستم و اشکبوس، موهای تنش را سیخ سیخ میکرد نسل بدبخت و غریبی بود.
عباسآقا سال ۲۳ وقتی در مسابقات انتخابی بر رضا قصاب پیروز شد به امجدیه دعوت شد تا در حضور شاه کشتی بگیرد. آنهم با چه غولهایی؟ طوسی. سخدری. بلور. همان آقابلوری که شگردش«گاز خفه کن» بود و اگر کسی را گیر میانداخت دیگر طرف به مرگ خود راضی میشد. عباس با سه ماه تمرین به امجدیه رفت و در کشتی با بلور، ناگهان در فن گازخفه کن او اسیر شد. دست به زیر چانه بردن و آنقدر گلو را فشار دادن که طرف رسما مرگش را بر زندگی مقدم بدارد، چه رسد به شکست. عباس ۱۳۴ آن لحظه حاضر بود تمام مدالهای دنیا را بدهد دست بلور و از دست فن «گازخفه کن» نجات بیابد.
اما بلوری حتی به پیروزی صرف هم قانع نبود و چنان به عملیات خفه کنی حریف ادامه میداد که طرف، دیگر تا ابد سمت تشک برزنتی کشتی نگاه هم نکند. آن روز کشتی طوری پیش رفت که عباس وقتی شکست را پذیرفت و از روی تشک برزنتی بیرون آمد با دو دست به درگاه خدا شکر کرد که از مرگ حتمی نجات یافته و همانجا کنار تشک نشست به گریستن. مثل ابر بهاری میگریست که مصطفی طوسی پهلوان رسمی کشور به دلداری نوجوان ۱۷ ساله آمد و گفت«یل که نباس گریه کند؟» حاجمصطفی کمی هم به دلداریاش نشست که «تو سال اولت است غصه نخور.
من فردا خودم تلافی میکنم و بلور را اگر ضربه نکردم هر چه میگویی بگو.» از آن روز به بعد این پرسش فلسفی ملکه ذهن عباس شد که خدایا پس فتیان قدیم ایران، دروغی بیش نبودند؟ چرا من که به باخت به بلور راضی بودم حریف از شکست من سیراب نمیشد و آرزوی زوال کاملام را داشت؟ آن سال بلور حاضر به کشتی با طوسی نشد و بازوبند پهلوانی کشور به بازوی مصطفیخان بسته شد. سال ۲۴ اما عباس آقا ۱۳۴ با روحیهای فولادی به روی تشک آمد و پهلوون پایتخت شد.
وقتی علی قوچانی را برد، آمد رویش را ببوسد و از دلش دربیاورد که با قطار فحشهای رکیک او مواجه شد. نوبت به کشتی با اسمال قربانی رسید. اولش اسمال عباس ۱۳۴ را مثل یک بچه از روی زمین کند و کنده را بالا کشید و روی هوا رقصاند اما کمربند عباس پاره شد و از یک شکست حتمی نجات یافت. در ادامه کشتی، عباس ۱۳۴ در حضور خیل بزن بهادران میدانی بر اسمال پیروز شد و با همان دوبنده کشتی، آقای غلامرضا مجید رئیس باشگاه ببر را دید که با اشاره ابرویش، او را لخت انداختند توی یک ماشین ارتشی و از مهلکه به در بردند تا به دست نوچههای اسمال شهلهشهله نشود.
در کلوپ بود و تازه طعم پیروزی را مزمزه میکرد که فهمید تمام لباسهایش را به غارت بردهاند. عباس ۱۳۴ در کشتی با ناصر جاوید هم در حالی که داشت حریف را ضربه میکرد با این نجوای او مواجه شد که «منو ببخش عباسجون. منو زمین نزن. من کشتی را به تو واگذار میکنم» اما وقتی عباس از روی او کنار رفت ناصر پا شد و گارد سختی گرفت و عباس بدتر لجش گرفت که این بار هر جوری هست روی سینهاش بنشیند و پا نشود. عباسآقا حریف دیگرش مرتضی پنجشنبه را هم در ده دقیقه برد و به عنوان پهلوانی تهران رسید واسمش را از رادیو تهران خواندند و ۲۴۰ تومان هم حق بازوبند خانهاش فرستادند.
مردی استثنایی که طول دستهای بسیار بلندش، از قد او که ۱۸۴ سانتیمتر بود بلندتر بود. درازی دو دستش به ۱۹۰ سانتیمتر میرسید و جان میداد به زیرگرفتن. مردی چندبعدی که ۱۰۰ متر را در ۱۲ ثانیه میدوید، در پرش ارتفاع ۱۷۵ میپرید، در پرش سهگام ۱۲ متر و رکورد پرتاب وزنهاش ۱۱متر بود و در اسکی نیز تبحر بسیار داشت جمعا ۳۳ مدال در طول دوران قهرمانیاش به سینه آویخت که ۱۶ تای آن را از دست شاه مملکت گرفت. عباس ۱۳۴ هنگام اولین اعزام کاروان ایران به المپیک لندن، در حالی که یک کورک بزرگ در بدنش درآورده بود دنبال معالجه بود اما مسئولین ورزش کشور به او نهیب میزدند که باید با هزینه خودت پنیسیلین بزنی. او همه آمپولها را با پول خود از بازار آزاد خرید و زد و در لندن هم کشتیاش با یاشاردوغوی افسانهای را باخت.
عباس ۱۳۴ بعد از برگشت از لندن در یک دعوای ناغافل با پیشکار یک باغ، درگیر قتلی ناخواسته شد. پیشکاری که میخواست با داد و بیداد، او را از باغ بیرون کند و سر همین با عباس ۱۳۴ درگیر شد. عباس او را با داس کشت و بعد از این داستان، گویا حبسش را خرید و با چه لطایفالحیلی سر از اروپا و آمریکا درآورد. همین الان که دارم این خطها را به یاد دلاورترین بچه کشتی معاصر مینویسم نمیدانم زنده است یا عمرش را داده به شما. اگر زنده است ۹۸ سال را باید شیرین داشته باشد. خدا کند یک روز پیدایش کنم.



