روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | برای تمام آنهایی که گمان می‌‌‌‌کنند تختی روزهای شاهانه زندگی‌‌‌‌اش را هنگام آوردن بنز از آلمان تجربه کرد می‌‌‌‌خواهم ملودرامی بنویسم از تمام بلایایی که او در مسیر این حمل و نقل تجربه می‌‌‌‌کرد. در تمام دفعاتی که غلامرضا تختی در دهه‌‌‌‌های سی و چهل به فکر واردات اتومبیل از خارج افتاد در هر کدامش کلی مصیبت کشید. یکبار وقتی داشت از کویت، ماشین به بغداد می‌‌‌‌آورد تا از راه آبادان به تهران برساند تازه در عراق عجم فهمید که تاریخ مهلت تذکره‌‌‌‌اش تمام شده و چند روزی را در ادارات کربلا اسیر و سرگردان ماند و بالاخره به کمک سیدصباح که از عشاق تمام و کمال مردانگی او بود اتول را ترخیص کرد و به تهران برد.

یکبار هم که داشت از آلمان بنز می‌‌‌‌آورد به پُست یک مرد ایرانی مقیم اروپا خورد که ملتمسانه از او می‌‌‌‌خواست زن پا به ماهش را در روزهایی که راه طیاره‌‌‌‌ها بسته بود به تهران ببرد و تختی و رفیقش روزها و شب‌‌‌‌ها را چنان به آهستگی راندند تا بار شیشه خانم امانت، تَرک برندارد و به سلامت به مقصد رسد. با این‌همه اما پرحادثه‌‌‌‌ترین داستان ماشین آوردن تختی از آلمان با مهدی یعقوبی قهرمان کشتی جهان اتفاق افتاد که آنجا هم کم مانده بود تختی لای بنز پرس شده و پشت رُل در آب غرق شود و مصائبی بر او گذشت که تحملش برای هر مردی آسان نیست.

پیشنهاد اولیه را آن بار خود غلامرضا به آقامهدی داد «بیا بریم استانبول. سه چهار روزی مسابقات کشتی تماشا کنیم و از آنجا هم بریم مونیخ، بنز بیاریم شراکتی.» چند روز بعد، نفری پنج شش هزار تومان گذاشتند وسط و زدند به چاک جعده. در استانبول شب را اتفاقی از مقابل کافه‌‌‌‌ای لوکس عبور می‌‌‌‌کردند که سرکی کشیدند تویش و دربان که فهمید ایرانی هستند به‌‌‌‌شان ندا داد که «شاه مملکت‌‌‌‌تان امشب اینجا مهمان است.» آنها هم گوشِ شکسته خود را نشان دادند و وارد شدند. یعقوبی آن شب با تماشای شعبده‌‌‌‌بازی که ساعت طلای شاه را امانت گرفت و توی دستمال گذاشت و بعد با چکش بر سر آن کوبید و سپس ساعت را سالم‌‌‌‌تر از قبل تحویل شاه داد حیرت کرد.

آنها خود را به شاه معرفی کردند و پهلوی به آنها گفت «فردا مسابقات کشتی در کاخ آتاتورک برگزار می‌‌‌‌شود، شما هم بیایید تماشا». شاه در آن شب با تختی کلی گپ زد و از اوضاع کشتی ایران پرس و جوها کرد و مهدی و غلامرضا فردای آن روز سوار بر ترن به سمت مونیخ راه افتادند. تختی در مونیخ از یعقوبی جدا شد و به فرانکفورت رفت که با ملی‌‌‌‌گرایان کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در اروپا ملاقات کند و سرش همچنان بوی قورمه‌‌‌‌سبزی بدهد و هنگامی که به مونیخ برگشت با آقامهدی دوتایی پول‌‌‌‌ها‌‌‌‌شان را گذاشتند روی هم و یک بنز عروس خریدند ده هزار مارک و کمی هم دلار ته جیب‌‌‌‌شان ماند که گذاشتند برای خرج بین‌‌‌‌راهی و بنزین و الباقی خورد و خوراک‌‌‌‌ها.

آن وقت تختی نشست پشت فرمان و دوتایی راه افتادند سمت ترکیه و در خاک این کشور بود که هنگام عبور از جاده‌‌‌‌ای که کنارش رودی جریان داشت که به دریای سیاه می‌‌‌‌ریخت گاوشان زایید. تختی داشت پشت رُل، خیار نمک می‌‌‌‌زد و قرچ قرچ می‌‌‌‌خورد که یکهو قضا بلا نازل شد. غلام دید که روبه‌رویش کوه ظاهر شد و آمد کوهه را رد کند که زد به پل و ماشین مثل طیاره روی هوا ماند. بنز نازنین معّلق خورد و با سر رفت توی آب و بدنه اتول چسبید به ستون پل. «ای، خدا بگویم چکارت کند». یعقوبی جستی زد و شیشه عقب را شکست و آمد بیرون که چاره‌‌‌‌ای بیاندیشد اما غلام را دید که در میان اتومبیل لهیده، پرس شده است.

گیر کرده در میان آهن و از طرفی هم آب دققه به دققه پر می‌‌‌‌شود توی اتول و تختی دارد آبی را که توی دهنش پر می‌‌‌‌شود عین فواره فوت می‌‌‌‌کند بیرون. آقامهدی که دید رفیقش دارد در میان آب خفه می‌‌‌‌شود دوید بالای جاده و یک ساعت فریاد زد تا بالاخره توانست جلوی یک اتوبوس ترک را بگیرد «افندی! افندی! ما مسلمانیم. به دادمان برسید.» شوفر اتوبوس وقتی بنز عروس را له و لورده دید، زد به زانویش و گفت افسوس افسوس. و آنگاه تمام سرنشینان اتوبوس را پیاده کرد که با زنجیر و طناب، ماشین را از آب بکشند بیرون. آنها درِ بنز را شکستند و غلامرضای ساده‌‌‌‌دل را کشیدند بیرون.

هنگامی که هیکل آب کشیده تختی را دیدند که در حالت عادی صد کیلو وزن داشت و با این ده لیتر آبی هم که قورت داده بود باد آورده بود، از یعقوبی پرسیدند «این هیولا کیست افندی؟ این هیولا کیست.» آقامهدی گفت اسپورمن. اسپورمن. و ناگهان به صورت غلامرضا زل زد که از بغل دهانش، جویبار کوچکی از خون جاری بود و همین صحنه بود که باعث شد یعقوبی یکهو بیفتد به گریه‌‌‌‌. غلام گفت «به حال من گریه می‌‌‌‌کنی یا بنز عروست؟» یعقوبی گفت «جان تو برای تو». و تختی آمد دلداری‌‌‌‌اش بدهد گفت «نترس مهدی‌‌‌‌جون نترس. خدا کریمه. من همینجا قول می‌‌‌‌دم هر دومون تو ملبورن طلا بگیریم.» (شش ماه بعد البته تختی به قول خود وفا کرد و طلای المپیک ۱۹۵۶ را به گردن آویخت اما یعقوبی به داغستانلی تُرک باخت و نقره‌‌‌‌‌‌‌‌ای شد).

در همان گیرودار بود که غلام با حسرت نگاهی به بنز مدل هیتلری کرد و از تماشای اینکه سقفش خوابیده غمگین شد و البته از اینکه موتورش هنوز سالم است یر به یر کرد داستان را با خود. حالا به هزار مصیبت، ماشین را از پرتگاه آورده‌‌‌‌اند بیرون اما پولی در بساط ندارند که ببرند تعمیرگاه. به هر کی هم می‌‌‌‌گویند می‌‌‌‌خواهیم بنز را بفروشیم می‌‌‌‌خندند که مگر قانون ممنوعیت فروش اتومبیل توسط اتباع بیگانه را نمی‌‌‌‌دانید؟ دو گوش‌‌‌‌شکسته ایرانی دو شبانه روز بود در شهر سامسون بدون آب و غذا مانده‌‌‌‌ بودند چون تمام اسکناس‌‌‌‌هاشان هنگام افتادن در آب، خیس شده و از بین رفته بود.

تنها دلخوشی‌‌‌‌شان وجود یک چمدان بزرگ در صندوق‌‌‌‌عقب بنز بود که آن را هم یکی از ایرانیان مقیم مونیخ به تختی امانت داده بود که به دست خواهرش در تهران برساند. در همان سامسون بود که وقتی یعقوبی از همه جا قطع‌‌‌‌امید کرد یواشکی لای چمدان را باز کرد که ببیند تویش چیزی هست که به درد این روزهای سیاه بخورد؟ اما توی آن فقط یک بارانی اعلا دید و چندتا پیراهن و شلوار و کلی خنزرپنزر خارجکی. حالا گرسنگی هم به پهلوانان خوش‌‌‌‌غذا فشار آورده بود و دو روز بود نه ناهاری به بدن زده بودند نه شام. یعقوبی وقتی بارانی قیمتی به چشم خریدار توی دستش برانداز کرد ناگهان تختی خرخره‌‌‌‌اش را گرفت و چسباندش به دیوار؛ «می‌‌‌‌خواهی به امانت خیانت کنی؟»

یعقوبی گفت«بابا داریم از گشنگی تلف می‌‌‌‌شویم‌ها. کجای کاری؟ چه خیانتی چه امانتی؟» تختی گفت «خب تلف بشو، اما من این امانت را بمیرم هم باید به دست صاحابش برسانم.» آن لحظه فکر غلامرضا فقط به این رسید که ساعت توی دستش را باز کند و بگوید «بیا داش‌‌‌‌مهدی. بیا به جای بارانی، این صابمرده را بفروش.» یعقوبی ساعت مچی غلام را ۳۰۰ لیره آب کرد و آن شب یک دل سیر نان و پیکو و پنیر و سبزی زدند به بدن و قوت گرفتند. فردایش در شهر، عاطل و باطل می‌‌‌‌گشتند و پی چاره بودند که با یک درشکه‌‌‌‌چی ترک، سلام‌‌‌‌علیک کردند و دردشان را ریختند روی داریه.

درشکه‌‌‌‌چی گفت «مشتلق بدید تا خبری به شما بدهم. ساعتی دیگر سفیرتان دارد با کشتی از سامسون به استانبول می‌‌‌‌رود. بروید ببینید چکار می‌‌‌‌تواند برایتان بکند.» دو قهرمان ایرانی وقتی تورانیان سفیر ایران در ترکیه را در هتلی گیر آوردند طرف داشت صبحانه، چوربا می‌‌‌‌خورد. آن دو خود را معرفی کرده و از چپ شدن اتول گفتند و تمام شدن پول و اینکه چرا اینجا نمی‌‌‌‌توان اتومبیل اتباع بیگانه را فروخت؟ سفیر برای آن دو، میز شاهانه‌‌‌‌ای چید با ده جور خوراک تُرک و رو به تختی گفت که «باس همه اینا رو بخورید.» این شوخی البته به مذاق تختی نساخت و در جوابش گفت «آقا دور از جون. ما که گاو نیستیم. مام مثل شما آدمیم.»

حالا یعقوبی را کارد می‌‌‌‌زدی خونش درنمی‌‌‌‌آمد. وقتی دید تختی توی ذوق سفیر زده چشمکی معنادار به او زد که «بیا از خر شیطان پایین. مگه نمی‌‌‌‌بینی دست‌‌‌‌مان لای ساطور او گیر است؟» آقای تورانیان از حرف تختی ناراحت نشد و از قضا سفر خود به استانبول را لغو و دنبال کار آن دو مرد گرفتار افتاد. حتی پیش والی سامسون هم رفت بلکه بتواند مجوز فروش بنز را بگیرد اما والی گفت این کار غیرممکن است. آقامهدی و غلامرضا دمغ و پکر، ماشین را به تعمیرگاه بردند و مکانیک یک دستمزد ده هزار لیری خواست که تختی و یعقوبی از کله‌‌‌‌شان دود برخاست اما تورانیان دست در جیب کرد و ده هزار لیر جیرینگی شمرد و داد دست مکانیک و ده هزار لیر هم توی جیب یعقوبی و تختی گذاشت که خرج راه کنند.

این بار هم تختی گیر داد که «آقا ما که گدا نیستیم. اول بفرمایید این پول را چه شکلی برگردانیم وقتی اتول را فروختیم؟» سفیر گفت «من این پول را به دو قهرمان مملکتم بخشیدم. حلال‌‌‌‌تان باشد.» اما دل تختی رضا نداد؛ «اگر اینجوری باشد قبول نمی‌‌‌‌کنیم.» در حالی که آقامهدی از دست ناسازگاری همسفرش، خون خونش را می‌‌‌‌خورد آخرش تورانیان به تختی گفت «من در تهران خواهری دارم. بروید امیرآباد، کوچه شیرانی، در سوم و پس بدهید.» یعقوبی و تختی بنز تعمیرشده را به ایران آوردند و دوازده هزارتومان جیزینگی فروختند و هر کدام شش هزار تومان سهم برداشتند و پول لیرهای اهدایی سفیر هم شد دو هزار تومان که آن را هم توی پاکت گذاشتند و رفتند امیریه.

وقتی در زدند یک زن چادری که تنها یک چشمش بیرون بود از توی حیاط گفت کیه؟ تختی گفت «همشیره آقای تورانیان‌‌‌‌اید شما؟» زن گفت بله. تختی پاکت را دراز کرد سمتش «این پول دستی را داداش داده که تقدیم کنیم.» زن چادری دست راستش را از لای در بیرون آورد و پول را گرفت و گفت «برکت». و این زیباترین لحظه سفر برای قهرمان عاصی ایرانی بود. تختی کنار کوچه شیرانی نشست، دست‌‌‌‌هایش را به آسمان برد و گفت «آخیش راحت شدم آخیش.»

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.