روزنامه هفت صبح، سارا غضنفری| در حوزه حوادث بیاغراق امسال ماجرایی رخ داد که باید بگوییم تلخ، ترسناک، فجیع و بهغایت غمگین بود. بریدن سر دختری اهوازی توسط همسرش (پسرعمویش) که در فضای مجازی بازتاب بسیار داشت و کار تا جایی پیش رفت که حتی یک سایت خبری به دلیل پوشش فیلم فجیع این حادثه، بسته شد! در فضای مجازی نسبت به ماجرای قتل مونا حیدری واکنشهای بسیاری وجود داشت. همه متفقالقول در سمتی ایستادند که به سرعت قاتل محاکمه و اعدام شود. همه در سمتی ایستادند که چرا باید کسی به خودش اجازه دهد قاضی شود و حکم اجرا کند! داستان مونا حیدری عجیب بود.
بعد از اینکه التهابها خوابید، به سراغ خانواده او و همسرش رفتند و علت ماجرا را جویا شدند. از اینکه این دختر ۱۷ساله که در سن کم به عقد پسرعمویش درآمده بود و فرزندی دو ساله نیز داشت، بارها به خانوادهاش گفته بود از زندگیاش راضی نیست و درخواست کمک برای طلاق داشت اما کسی اهمیتی نمیداد. تا اینکه او از طریق فضای مجازی با شخصی سوری در ترکیه آشنا شده و به ترکیه فرار میکند. حالا پروسه بازگرداندن او توسط پدر و عمویش به ایران بماند و بعد هم قتل او بهدست پسر عموهایش!
اما داستانی که در این ماجرا دوست نداشتم و سمتش نمیشد ایستاد داستانی است که کمتر کسی به آن توجه کرد. همه میخواستند قاتل بسزای عملش برسد اما کسی از جو حاکم فرهنگی، از یک حرف که زندگیها را میپاشد، از فشاری که روی قاتل بود، سخنی نگفت. طبق روایتها به پسر جوان هر روز توسط همسایهها و اقوام سرکوفت زده میشد. اصلا فیلم عروس آتش، خسرو سینایی در خاطرتان هست؟ همانها که به فرحان سرکوفت بیغیرتی میزدند! و او را به سمت ماجرایی پیش میبردند که خودش دلش نمیخواست اما هی میگفتند اینجا عشیره است و عشیره هم قانونهای خودش را دارد!
انگار شوهر مونا هم این میان گیر افتاده باشد، چراکه بعد از قتل، به در مغازهها و جاهایی که به او سرکوفت زده بودند، رفته و خبر داده زنش را کشته است و حالا دست از سرش بردارند و او بیغیرت نیست! در این داستان نه فضای مجازی، نه آدمها و نه کارشناسان سمت درست نایستادند، اگرنه که قصاص یک فرد که کاری ندارد اما بخشی باید درست شود که با یک حرف آدمها را چنان منقلب میکند که قاتلی خشن بار بیایند اگر نه بیغیرت هستند!
کتاب «خواستم، شد»
کتاب «خواستم، شد: در گفتوگو با لیلی گلستان» به کوشش رضا غیابی و نیوشا خطیب توسط نشر ایدههای ارزشمند منتشر شد. در بخشی از این کتاب میخوانیم: «من از تلاشها، موفقیتها و مبارزاتم برایتان گفتم، اما از رنج و اندوهی که همیشه داشتهام برای شما نگفتم. رنج با ما عجین است. درد با ما عجین است. باید صبوری و تحمل کنیم. ما از زندگی طلبکار هستیم، درحالیکه باید به زندگی بدهکار باشیم. زندگی هدیهای است که به ما داده شده و باید از آن نگهداری کنیم و به آن چیزی اضافه کنیم.
در زندگیام سعی کردم، زحمت کشیدم، مبارزه کردهام و وقتی به پشتسرم نگاه میکنم میبینم خدا را شکر، همهچیز خوب بود. از زندگیام خیلی راضی هستم. خواستم، شد.» لیلی گلستان، نویسنده، مترجم و گالریدار ایرانی در سخنرانی خود که با استقبال مخاطبان ایرانی مواجه شد، در خصوص این موضوع سخنرانی داشت که چقدر باید از تهدل چیزی را بخواهیم تا در راه بهدست آوردن آن واقعا تلاش کنیم و چگونه میتوانیم زمانیکه شرایط ایدهآل نیست، به خواستههایمان برسیم؟
این کتاب اسفند امسال خبر گردآوریاش منتشر شد. همه بهبه و چهچه کردند و از خانم گلستان چه تقدیرها که نشد. اما بیایید یکبار روراست باشیم، اصلا در همین صفحه باشگاه مشتزنی یکبار درباره اینکه چقدر پشتوانه در موفقیت تاثیر دارد، نوشتیم. یعنی امسال این سمت ماجرا که همه ایستادند و بهبه و چهچه کردند، دوست نداشتم بایستم.
چرا که فقط به جمله خواستم شد همهچیز را تقلیل دهیم، آدم سرخورده میشود. مگر میشود رابطه با گلستان بزرگ بهواسطه پدر، آشنایی با نقاشان بزرگ و آن آرشیو غنی نقاشی از پدر بهجا مانده را در نظر نگرفت. یعنی قبول کنیم با یک از تهدل خواستن، به هر چیز یا همهچیز نمیتوان رسید و اینطرف بایستیم که رابطه و پشتوانه هم در رسیدن و خواستن و شدن مهم است.



