روزنامه هفت صبح| اشکان عقیلی‌پور | آقا خاطره من از دیدن دربی در جمع دوستان برمی‌گرده به سال گذشته و آخرین شهرآورد بی‌کرونا که البته من از آن‌موقع تصمیم گرفتم دیگه این بازی رو تنها ببینم که حالا دلیلش رو خدمتتون عرض می‌کنم. خب، البته فکر نمی‌کردم خداوند این خواسته من رو این‌قدر سریع اجابت کنه؛ کم پیش میاد. بازی استقلال و پرسپولیس قبلی، با هفت هشت نفر از دوستان قرار گذاشته بودیم که در منزل یکیشون جمع شویم و مثلا کری بخونیم و خوش بگذرونیم و روزی خاطره‌انگیز برای خودمون بسازیم…

البته به این نکته توجه نکردیم که در این‌گونه جمع‌ها، بیش از هر چیز به جنبه بالا نیاز داریم. و‌گرنه چیپس و ماست و پفک که همه‌جا پیدا میشه…خلاصه که همگی بی‌توجه به این قانون مهم، دوساعت مانده به بازی جمع شدیم و بساط کل‌کل برپا شد…
در ابتدا، با جملات اصلی که همه‌جا به‌عنوان دیباچه مطرح می‌کنند، شروع کردیم تا گرم شویم و سپس برویم به سراغ جزئیات و نظرات شخصی…

جملاتِ تباهِ منتهی به مقوله «چهارتایی‌ها» و «شش‌تایی‌ها»، با رعایت اندکی احترام و رودروایسی، رد‌وبدل شد و مقداری یخ جمع شکست و طرفین آماده شدند که مقداری پا را فراتر بگذارند و راند بعدی را با توجه به سابقه و عملکرد پیشکسوتانِ هر دو تیم، شروع کردند… خب در این مرحله، مقداری رگ‌های گردن بیرون زد… هیچی نباشه بحث پیشکسوت‌هاست و خواه ناخواه، صحبت گرم و دوستانه‌مون به بازی‌های آسیایی کشید و طرح دومین سوال مهم بشریت، بعد از مقوله تقدم وجود مرغ بر تخم‌مرغ یا بالعکس: کدام تیم متخصص آسیاست؟… که خداروشکر، هر دو تیم به‌اندازه کافی بهانه دست رقیب داده‌اند و توبره هر دو طرف حسابی پُر بود…

یک ساعتی به بازی مانده بود که به‌خاطر بالا گرفتن کری‌ها، بحث از مستطیل سبز خارج شده بود و به زیر سقف خانه‌های بازیکنان قدیم و جدید کشیده شده بود و سابقه خانوادگی و کیفریِ هر دوطرف، روی دایره… که البته باز هم خدا‌رو شکر، مطلب زیاد بود و هیچ‌کدام از دوستان، کم نمی‌آوردند…نتیجه این مکالمات دوستانه که در فضایی مثبت انجام می‌شد، این بود که سوت شروع بازی که زده شد، همه با هم قهر بودند… همگی دست به سینه نشسته و با اخم، چشم به تلویزیون دوخته بودند…

در انتها هم کسی از کسی خداحافظی نکرد و همه با سردرد و چشم‌درد، رفتند سوی خودشان. نمی‌دانم چه خاطره زیبایی از آن روز به‌جا مانده که میزبان آن روز، دوباره تماس گرفته و یقه‌ام کرده که: «آقا کجایی؟ خبری ازت نیست… دلتنگیم به‌خدا…»/ «من هم همینطور… خیلی مشتاق دیداریم… خیلی.»/ «ایول… پس بیا پنجشنبه دور‌هم باشیم، بازی رو ببینیم… همه هم ماسک می‌زنیم. خخخخ…»/ «خب نه دیگه تا این حد دلتنگ نیستم.»/ «اِ!…چرا؟… دفعه قبل مگه بد گذشت؟… چقدر گفتیم. خندیدیم…»

هرقدر در خاطرات آن روز مرور کردم، نشانه‌ای از گفتن و خندیدن به یادم نیامد:- «دربی قبل رو میگی گفتیم و خندیدیم؟»/ «آره دیگه… یادت نمیاد چقدر حال کردیم؟… همه بچه‌ها رو زنگ زدم، همه قراره بیان دوباره بگیم و بخندیم… همه کلی حال کرده بودن.»/ «دربی قبل رو همه حال کرده بودن؟!»/ «آره دیگه… همه منتظر بودن دوباره بگیم و بخندیم…»

خب مشکل ظاهرا از گیرنده‌های منه و نباید کاری به فرستنده‌های دوستانم داشته باشم. این‌طور که مشخصه، تعریف من از گفتن و خندیدن با این دوستان، متفاوته… چون با چند نفر دیگر هم که در آن مجلس عزا حضور داشتند، تماس گرفتم. جالب بود که همگی غرق در خوشحالی بودند و بی‌صبرانه منتظر رسیدن روز پنجشنبه و لحظه شروع بازی که «بگن و بخندن».

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.