روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: هر وقت جنوب شهر رفتم افسوس خوردم که کاش میشد نسخه اصلی و سوزاندهنشده فیلم جنوب شهر ساخته آقای غفاری را میدیدم و بعد میمردم. راستش بیشترش هم به خاطر شیفتگیام به ضدقهرمانهای محلات بدنام بود و آدمهای تحفهای که او سه ماه تمام، کوچهپسکوچههایش را چرخیده و نت برداشته بود تا فیلمنامه ابتدایی جلال مقدم را تکمیل کند. آقای غفاری بعد از بازگشت از پاریس به تهران، جنوب شهر را یکسال پیش از تولد من ساخته بود. سه ماه تمام بیآنکه پلک روی هم بگذارد از میدان ترهبار که در تملک طیبخان و نوچههایش بود تا خیابان اربابجمشید و کافههای لات و لوتی و پاتوقهای جماعت کلاهمخملی را چرخیده بود تا داستان واقعی در ذهنش شکل بگیرد.
داستانی مهآلود در پسزمینه فیلمنامه و برای ریشهیابی این نکته روشنفکرانه که جنبه اجتماعی موضوع فاحشهپروری را نشان بگیرد و بگوید که این زنان بدبخت محصول جامعهاند تا حاصل خوشباشی بیپروایانه خود. آن روزها طیبخان کنار رفقا و نوخاستههایش هنوز به این جماعت فکلکراواتی فرنگدیده میخندیدند که اینها دیگر در شکوفه نو و ارباب جمشید چه میکنند؟ اما بدون کمکهای او، فیلمی مثل جنوب شهر که مادر فیلمهای نئورئالیستی ایران بود هرگز ساخته نمیشد. آن روزها طیبخان هنوز از حکومت نبریده بود و حتی چندباری هم با ولواپسی برگشته و به کارگردان گفته بود که «آقا یک جوری نشود که ما کنفت بشویم؟
نکند دستگاه سلطنتی را بد معرفی کنید؟» اما با توضیحات غفاری قانع شده و از فردایش به کلاهمخملیهای اطرافش فرمان داده بود که خیابانها و محلات جنوب شهر را در قرق گروه فیلمبرداری دربیاورند. قبل از این تصمیم طیب، تیم کارگردانی در یکی دو بازدید اولیه خود از محلات پست شهر که در معیت پاسبانها رفته بودند با جماعت خشمگینی مواجه شده بود که از روی پشتبامها به سمت آنها سنگ میانداختند اما در حضور داشمشدیهای طیبخان، دیگر محیط امنی برای آنها ساخته شد تا فراغبال فیلم خود را بسازند.
برخلاف طیب اما همکاران سینمایی وقت به ریش آقای غفاری میخندیدندکه«اینها را ببین! از پاریس آمدهاند فیلم بسازند. اصلا چرا باید صحنههای فیلم را در مکانهای واقعی بگیرند؟ بگو یک سالن اجاره کنند و دکوربندی یک اتاق از خانههای محله اربابجمشید را آن تو اجرا کنند دیگر؟» و یا توصیه میکردند که از کوچههای خلوت شمال شهر فیلم بگیرند و جای جنوب شهر جا بزنند. اما جغرافیای واقعی جنوب شهر برای غفاری، مهم بود و به دردسرهایش میارزید.
حتی وقتی مردمان دوربینندیده دهه سی، ناگهان میپریدند جلوی دوربینهای فیلمبرداری آنها و شکلک درمیآوردند و صحنه آن روز میسوخت. دیگر از مصائب سکانسهای واقعی کافه جمشید نپرس که ناگهان بدمستان آخرشب، طالب میشدند شیشه زهرماری را بشکنند و بزنند به نورافکنها و خودی نشان دهند و بیچاره بچههای گروه فنی که باید با کلی قربونصدقه و من بمیرم و تو بمیری، منصرفشان میکردند.
دو: فیلمی که با اینهمه زحمت ساخته شده بود و میتوانست به عنوان مرجع توپوگرافی جنوب شهر تهران در دهه سی، تلقی شود نتوانست از زیر تیغ سانسور بیرون بیاید. هنگامی که گروه ۵ نفره نظارت بر فیلمها، حدود دو هفته قبل از اکران فیلم در سینماهای تهران، به نمایش خصوصی آمدند ناگهان سرهنگ فروزین در حالی که هنوز سکانس اول فیلم جنوب شهر را ندیده بود سگرمههایش در هم رفت و با جمله کوتاه و قاطع «من مخالفم با اکرانش» اولین نارنجک را به سمت فیلم انداخت.
اما آن روز ۴ نفر بقیه هیات بازرسی فیلم با نمایش آن موافقت کردند و فیلم روی پردهها رفت و در ۵ روز ابتدایی اکران آنقدر بزنبزن برای خرید بلیت در مقابل سینماهای شلوغ نمایشدهنده اتفاق افتاد که خود غفاری جرات نکرد فیلمش را در کنار مردم جنوب شهر ببیند. فیلم سیصدهزار تومنی جنوب شهر که در پنج روز اول، ۵ هزارتومان فروخته بود ناگهان توقیف شد و به فنا رفت.
سه: ساعت ۱۰صبح روز پنجشنبه فردای توقیف بود که جلسه خصوصی نمایش جنوب شهر با حضور تیمور بختیار ریاست ساواک و تیمسار باتمانقلیچ، وزیر کشور و هیات نظارت، به همراه سازندگان هراسان فیلم برگزار و همان اول کار با نمایش سکانس یک بنّا که از یک داربست شکسته میافتد و میمیرد تیمسار باتمانقلیچ چنان غیظ گرفت که سینی شیرکاکائویی را که خدمتکار سینما برایش آورده بود با دست زد و به زمین انداخت؛ «من شیرکاکائو نمیخورم»؛ قطرههای شیرکاکائو به لباس نظامی او هم ریخت و دیگر با عصبانیتی شدید پا شد از سینما رفت اما جمله آخر او تا ابد در گوش آقای غفاری ماند «فیلمی که در این مملکتِ در حال پیشرفت، با یک داربست شکسته شروع شود معلوم است آخرش چی هست.» آقای غفاری به خانه برگشت و با زنگ تلفن معاون نخستوزیر، بدتر هول کرد «مصلحت هست که در خانه نمانید.»
چهار: بعد از ظهر همان پنجشنبه نفرینآلوده بود که موضوع دستگیری و تعقیب گروه سازنده فیلم جنوب شهر در هیات دولت مورد بحت و بررسی قرار گرفت. اگرچه نخستوزیر دکتر اقبال به طرفداری از سازندگان فیلم درآمد که «آنها به نظرم موجوداتی سیاسی و مخالف پادشاهی نیستند» اما بقیه حضار علیه فیلم موضع گرفتند و فیلم جنوب شهر، تنها با هواداری یکی از حضار مواجه شد که وزیر نظامی وزارت کشاورزی بود و چیزی از سینما نمیدانست.
سرلشگر اخوی گفت «معنی ندارد دستگیری یک عده سینماگر. آنهم در روزگاری که خارجیها ما را میپایند تا روشنفکران را دستگیر کنیم و وجهه مملکت بر باد برود.» چند روز بعد نخستوزیر، ساعت ۵ و نیم صبح به غفاری و دستیارانش وقت داد که بروند نخستوزیری و در توضیح اقدامات خود روشنگری کنند. آن روز دکتر اقبال خطاب به غفاری گفت که «باید خودتان پیشدستی کنید تا چنین اتهام سنگینی علیهتان شکل نگیرد. بروید تیمور بختیار را ببینید و توضیح دهید.»
غفاری به ساختمان ساواک رفت و به تیمسار علویکیا توضیح داد که «آقا این یک فیلم نئورئالیستی است و محتوایی بر علیه مملکت ندارد» اما تیمسار آب پاکی روی دست او ریخت« اشکال کار شما محتوایش نیست، بلکه یک چیز دیگر است. پول ساخت این فیلم از کجا آمده؟» ناگهان غفاری بیچاره عین یخ وا رفت. تازه شستش خبردار شد که از کجا خورده است. آن روزها در محافل امنیتی، شایعهای پیچیده بود که روسها دارند توی ایران پول خرج میکنند که ایمان مردم را نسبت به دستگاه به هم بزنند. غفاری فردای آن روز دوباره نزد تیمسار رفت و یک برگه پر کرد که نشان میداد«هزینه سیصدهزار تومانی ساخت فیلم، از طرف پدرم حسنعلی غفاری، مادرم معصومه غفاری، برادرم فرخ و خودم روی هم گذاشته شده و یکپنجم آن را هم سیاوش عماد تهیهکننده پرداخت کرده است.»
بالاخره بعد از مدتها تحقیقات معلوم شد که نه تنها روسها هیچ پولی بابت فیلم سرمایهگذاری در فیلم جنوب شهر نکردهاند بلکه هیچ کس دیگری از هیچ دولت دیگری نیز چیزی در جیب آنها نچپانده است. خوب حالا فیلم چگونه به نمایش برگردد؟ سرهنگ فروزین عضو هیات سانسور گفت«توی مردم چو افتاده که این فیلم، محتوای انقلابی دارد. اگر ما آن را به نمایش بگذاریم و مردم گروه گروه بریزند و تماشا کنند تبدیل به یک مواد منفجره میشود.» حالا بیچاره غفاری میگفت چه غلطی کردم از پاریس برگشتم. اینها دیگر کی هستند؟
پنج: فیلم جنوب شهر غفاری از نخستین فیلمهای روشنفکری ایران، دو سال در توقیف ماند. بدبختی این بود که تمام ۶ نسخه کپی فیلم را که ماموران بعد از توقیف آن، به شهربانی برده بودند چنان هولهولکی نگاتیوهای مسئلهدار را توی یک تاریکخانه معمولی، با قیچی بریده بودند که الباقی را بعد از سه سال به کارگردان پس دادند. فرخ غفاری در چنین شرایطی مجبور شد ورسیون دیگری به نام «رقابت در شهر» را از روی نگاتیوهای اصلی بسازد و البته چند صحنه بزن و بکوب هم لایش بگنجاند و چنان حالش از اثرش به هم بخورد که رغبت نکند اسمش را به عنوان کارگردان روی آن بگذارد. نمایش مثلهشدهای که چندان موفقیتی در گیشه کسب نکرد و خاطرات فیلمسوزانی نسخه اصلی جنوب شهر در ذهن تاریخ ماند.
شش: حالا هر وقت به جنوب شهر پا میگذارم دوست میدارم نسخه اصلی فیلم آقای غفاری را ببینم که اثری ماندگار از توپوگرافی جنوب شهر تهران در دهه سی است. البته کمی هم دوست دارم بازی خانم خوروش را در این فیلم نگاه کنم که در تمام صحنههایی که بازی کرده بود عین برگ بید میلرزید. فیلم سوزاندهشده جنوب شهر اگر نتوانست تیمسارها را قانع کند در عوض نقش مهمی در تاریخ فیلمسازی نوین ایران به جا گذاشت و نسلی از بهترین سینماگران از آن تاثیر گرفتند. مهمترینش آقاکیمیایی که در همان پنج روز اول اکران سه بار به تماشای فیلم رفت و از همان جا در خط فیلمسازی افتاد.
هفت: آقای غفاری بعد از مغبون شدن در ساخت دو فیلم جنوب شهر و عروس کدومه (که از نخستین آثار درباره تغییرجنسیت در ایران بود) شب قوزی را در سال ۱۳۴۲ ساخت که آن نیز در زمان خودش جسارت میطلبید. هیات سانسور حتی روی این اثر او نیز دست گذاشت و ساخت ورسیون تاریخی آن را رد کرد و دستور به تغییر شرایط زمانی داد تا از زندگی حاکمان تاریخی به زمان حال برگردد و موجب سوءتفاهمی نشود.
آنجا باز صحنه زنده شدن قوزی در کلانتری هم حذف شد تا اهانت به پلیس تلقی نشود. تیمسار نصیری رئیس ساواک بعد از دیدن شب قوزی گفت «سگک یقه پاسبونها را بردارید» و تیم کارگردانی مجبور شد قسمت یقه پاسبون را در تمام فیلم، با قلم سیاه کند. سر این بود که هنگام پخش فیلم در سینماها، یک تکه مشکی روی سبیل پاسبان مینشست و بعد درمیرفت و مردم میگفتند این مگسی که دائم روی پرده سینما بالا و پایین میرود چیست؟ غفاری در شب قوزی وقتی دید هیچکس حاضر نیست نقش شاگردسلمانی ملنگ و کمی هم دارای انحراف جنسی را بازی کند خود در آن نقش به میدان رفت.
شب قوزی نیز در هجوم فیلمهای مضحک آمریکایی، مصری، ایتالیایی و هندی چنان مردم را گیج کرد که سالنهای اکران سه هفتهایاش خالی ماند اما در جشنواره کان(کن؟) به شدت مورد استقبال قرار گرفت. دلیل اینکه مردم رغبتی به دیدن شب قوزی نداشتند جسدی بود که در کل فیلم به اینسو و آنسو منتقل میشد و گروهی منتقد میگفتند مردم ایران از نحسی چنین جسدی میترسند. خوشبختی آقای غفاری در این بود که جاهلهای سینمارو، شب قوزی را مثل فیلم «سیاوش در تخت جمشید» فریدون رهنما پس نزدند که تمام صندلیهای سینماها را جرواجر کنند. عجیب مردمانی بودیم ما. عجب مردمانی هستیم ما.
هشت: حالا درد غفاری کم نبود درد مهرجویی هم به آن اضافه شد. وقتی که گاو او توقیف شد سازندگان اثر، بیش از هر چیزی دلشان به آن صدهزارتومانی سوخت که فقط برای رنگ کردن روستای محل فیلمبرداری هزینه کرده بودند. هیات سانسور به گاوسازان گفت «در زمانهای که اصلاحات ارضی در ایران راه افتاده است خجالت نمیکشید یک دهکده عقب افتاده نشان میدهید؟»
۹ : داستان فیلمهای توقیف شده در ایران، داستانی پر از آب چشم و خشم است. من با بلاهت موجود در آن، کاری ندارم. شبتان به تاری گیسوی یار.



