روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا من تا امروز فکر میکردم این که میگن هیچکس سر جای خودش نیست، فقط در بعضی موارد صدق میکنه؛ ولی امروز متوجه شدم که نخیر. در اکثر موارد، داستان همینه.بنده در امور فنی، علیالخصوص برقی، هِر رو از بِر تشخیص نمیدم و یک لامپ هم میخوام عوض کنم، وصیت نامهم رو مینویسم و ذکر گویان میرم بالای صندلی. حتی یک تعویض لامپ ساده هم برای من یک عملیاتیست که با عرق سرد پیشونی و دست و پایی لرزان، خاتمه میابد.
امروز بدون این که کاری به کار چیزی یا کسی داشته باشم، فیوز پرید…خب، زدن مجدد فیوز، فی نفسه مشکلی نداشت، ولی این که چرا فیوز پریده، جای ترس و دلهره داشت. پس دست به دامانِ یک برقکار شدم… بعد از شرح ماوقع، فازمتری رو که هیچوقت نفهمیدم چه جوری کار میکنه، از جیبش درآورد که:
- « یه جایی اتصالی داره…» / « بله، این که مشخصه.» / « باید بگردیم پیداش کنیم…» / « خب بله دیگه.» / «وگرنه دوباره فیوز میپره…» / « بله… دلیل حضور شما هم همینه دیگه.»افتاد به جونِ کلید پریزهای خونه و بعد از مکاشفاتی طولانی، به یک چراغ سقفی رسیدیم که سیمِ داخلش ذوب شده بود و اتصالی که به وجود میآورد، باعث پریدن فیوز میشد…
- «خب… سرپیچ و سیمش باید عوض بشن.» / « لطف میکنین.» / « فقط فیوز رو قطع کن… خطرناکه.»فیوز رو که قطع کردم، برگشتم کنارش:- «معمولا برق کارها، برای این جور کارها، دیگه جریان برق رو قطع نمیکنن… با اون فازمتر و دم و دستگاه، میفهمن چیکار کنن که برق نگیرتشون. جالب بود که شما احتیاط میکنین. اصلا کارِ درست رو شما میکنی…همیشه میگن اول ایمنی…»
همینجور که برای خودم سخنرانی میکردم و ایشون هم دل و جگرِ چراغ رو بیرون میریخت گفت:- « آخه من میترسم.» / « درستش هم همینه…احتیاط، شرط عقله و …» / « نه اصلا بحث احتیاط نیست… من از برق کلا میترسم.» موضوعِ مطروحه، خیلی شبیه این بود که یک قصاب بگه من از گوسفند میترسم.
- « نزنی فیوزو.» / « نه بابا…» / « هنوز تموم نشده… نزنی فیوزو.» / « نه آقا.» / « تا من نگفتم نزنی فیوزو…» / «نه آقا مگه دیوونهم؟»
اومدم از اتاق برم بیرون که هوار کشید:- « کجا؟ » / « آب، جوش اومده… برم براتون چای بیارم.» / « یهو نزنی فیوزو.» / « ای بابا… یهو جایِ کتری، دستم نمیره طرفِ فیوز که…» / « آقا من اصلا چایی نمیخوام… کنارِ من وایسا…» / « چرا؟…» / « اینجوری خیالم راحته که فیوزو نمیزنی…»
کاملا مشخص بود که مطمئنه یه روزی به واسطه برق گرفتگی تشریف میبره اون دنیا. - « شما ظاهرا خاطره خوبی از فیوز نداری؟ » / «چطور؟» / « آخه خیلی حساسین رو این مسئله.» / « نه اصلا. فقط خیلی میترسم…» بیست دقیقهای در جوارشون بودم و جرات نداشتم از جایم تکان بخورم… فقط هر دو سه دقیقه یک بار، یه «نزنی فیوزو » میگفت و من هم فقط یک « نه بابا » میگفتم…
- « تموم شد… بذارمن بیام پایین از صندلی…هر موقع گفتم، بزن فیوزو.» اومد پایین و هرگونه اتصال از هر وسیله برقی را از خودش دور کرد و فرمان را صادر کرد: - « بزن فیوزو.» چند دقیقهای که بعد از عملیات تعویض سیم و سرپیچ، کنارش نشسته بودم و آب قندش را هم میزدم و ایشون هم عرق سردش را پاک میکرد و خودش را برای عملیات بالاتر از خطر بعدیاش آماده میکرد، به این فکر میکردم این که میگن هیچکس سرجاش نیست، یه بحثه، این که این دوستمون چی شده که اساسا برق کار شده، یه بحثه…



