روزنامه هفت صبح، رضا فراهانی | در سکانسی از سریال پژمان، سام درخشانی در مورد کانو (فوتبالیست خارجی) می گوید:«الان ما برای این کانو خارجی محسوب میشیم،یعنی ما همهمان که ایرانی هستیم،خارجی هم هستیم! البته بگما ما ایرانیها فقط این جوری هستیم،خارجیها فقط خارجیاند،دممون گرم واقعا!»
ما البته در یک مقیاس بزرگتر همگی در چنین فرضیهای غوطه ور هستیم،این مایی که میگویم منظورم مای حسرت کشِ خیلی خارج نرفته که دستش به ماهواره و اینستاگرام رسیده، است! مایی که فکر میکنیم هلند یک باغ پر از گلهای قشنگ است، ترکیه یک ساحل پر از کافه، آمریکا یک خیابان پر از برج، چین یک صحرا پر از کارخانه، کلمبیا یک کنار جوی پر از فروشنده مواد و امارات یک تشک از پر کاه پر از انسانهای لمیده!
بله برای ما دنیا دو بخش کاملا متفاوت است، ایران و خارج. این میشود که در برخورد با خارجیها انگار بخواهیم به یک شیشه در موزه نزدیک شویم با احتیاط پیش میرویم، هرچقدر نزدیکتر میشویم هاله میان ما و آن خارجی ضخیمتر میشود!انگار به موازات نزدیک شدن جسممان به هم، روحمان فاصله میگیرد.تازه میفهمیم آنها خارجیاند و نا ایرانی، آنها آن ور بوم و ما اینور.
حرف که میزنیم شکاف بین ما بیشتر هم میشود، ما به چیزی فکرمیکنیم و سعی میکنیم با انگلیسی دست و پا شکسته بیان کنیم، اون همین کلمات ناقص را توی ذهنش به هم میچسباند و برداشتی دارد که اصلا شبیه چیزی که ما اراده کردیم نیست.
همین فاصله است که مکالمه را فرسایشی میکند، تهش رو میکنیم به هم و با لبخند میگوییم:«اوکی،اوکی!»
آخ که این اوکی را هم دقیقا نمیدانیم چیست. آن وقتها حضور بازیکن با کیفیت خارجی در فوتبال ایران خیلی بعید بود.(هرچند هنوز هم هست) استقلال بعد از دوجین بازیکن معمولی حالا یک فوتبالیست خارجی با کیفیت داشت، فابیو جانواریو برزیلی خوش قیافهای که وسط زمین میرقصید از معدود بازیکنهایی بود که دلم برای عکس یادگاری یا امضایش غش میکرد.
همین شد که عصر یک روز زمستانی عازم تهران شدم و خودم را به هتل محل اردوی تیم استقلال رساندم که قرار بود فردایش با سپاهان بازی کند.
نمیدانم چگونه از آن حجم متورم شده«علی»هایی که در لابی میپلکیدند تا کسی روی آرامش بازیکنان تیم استقلال خراش نیندازد رد شدم و به جانواریو رسیدم.این وسط هیچ بازیکنی را غیر از جانواریو ندیدم و با هلو هاواریو دست و پا شکسته میخواستم حالیش کنم که چقدر فوتبالیست محبوبی است.هاله بین خارجیها و ایرانیها هنوز پا برجا بود، همان مرزی که ترجمه کلمات بین آدمها میکشد، اما جانواریو سعی میکرد با چند کلمه فارسی فضا را مساعدتر کند.
به او گفتم که لقبش مهندس است و من هم مهندس هستم، این بیربطترین وجه شباهت ما به هم بود و مطمئنم نفهمید چی گفتم که بلند بلند خندید و مطمئنم اگر میفهمید هم همینقدر بلند میخندید! وقت ملاقات تمام شده بود و من نتوانسته بودم درسهای معلم زبان را پیاده کنم اما خودم فکر میکردم از اولین مواجهه نزدیک با خارجیها سربلند بیرون آمده بودم،هرچند یادم رفته بود بگویم «هپی تو میت یو!!»



