روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | حتی از خوردن حق یتیم هم اینقدر به خود نمی‌لرزم که از بهتان، از بهتانی که اولین بار گزارشگر قدیمی صداوسیما به رئیس پرسپولیس قدیم زد. اینها چگونه کارما پس می‌دهند؟ دست‌هایش را با قاطعیت به آسمان برد و زد روی زانویش و گفت که «او با دیدن پسرش دق کرد. گفت وقتی از ایران رفت و پسرش را دید که همجنسگرا شده است همان شب اول فرو ریخت وگرنه او پهلوانی نبود که به این زودی‌ها بیفتد. وقتی دردانه‌اش را دید که ابرو گرفته و پارتنرش غول سیاهپوستی است که معشوقه‌اش محسوب می‌شود تمام تصوراتش از مردانگی فرو ریخت و شکست.»

من داشتم سبیل‌هایم را می‌جویدم و استغفرالله می‌گفتم. من داشتم شاخ در‌می‌آوردم از این که خدایا مخاطب رسانه‌های شفاهی این مملکت به این مجری-گزارشگر قدیمی چگونه اطمینان می‌کند که چنین حرف‌های وحشتناکی را به زبان می‌آورد. او رئیس پرسپولیس دهه پنجاه را شمایل مردانگی می‌دانست که به هیچ زنی رحم نمی‌کند وحالا با آن نگاه سنتی بزن بهادرها، وقتی پسرش را می‌بیند که در این وادی‌ها افتاده، از درون فرو می‌ریزد. داشت اصرار می‌کرد که او کارمایش را پس می‌داد و من به این فکر می‌کردم که تو خود چگونه کارما پس خواهی داد؟

هرچه سبیل‌هایم را جویدم، هرچه چشم غره رفتم، هرچه پرسیدم منابع تو از این واقعه چه کسانی هستند؟ از اطمینانش به راوی گفت و تحلیل‌های فراماورائی از مکافات پس دادن آدم‌ها ارائه داد و کباب‌هایش را لمباند. همه مجلس یخ زده بود.آن گزارشگر تلویزیون که حالا عاقله مردی شده است و آدم‌ها او را به خاطر علم فوتبالی‌اش، چهره‌ای کاملا مستندگرا می‌شناسند حالا نه در قالب یک تاجی اصیل که در مسند یک فوتبال نویسِ با شعور و تحصیلکرده، دلایل از پا افتادن و سکته کردن رئیس پرسپولیس قدیم را با آب و تاب تعریف می‌کرد و من از خدا می‌خواستم حداقل به خاطر فرزندش او را ببخشد و بهتان‌هایی چنین زشت را از زندگی‌اش دور کند.

به این فکر می‌کردم که او با چنین جایگاهی چرا باید چنین افترایی را با این همه قطعیت در چنین مجلسی مطرح کند؟ چهار ستون بدنم لرزید و دلم به مخاطبانی سوخت که چهار دهه است او را به خاطر علم، فهم، شعور و جایگاه فرهنگی‌اش در فوتبال ستایش می‌کنند.
از لحظه‌ای که قطعیت افترایش روحم را کدر کرد، دیگر لقمه‌ا‌ی از آن کوبیده «ریحان چین»‌اش از گلویم پایین نرفت‌. افسوس او بیشتر از اینکه در عمق تهمت‌اش خلاصه شود، در گریبانگیر شدن چنین درد لاعلاجی به مردی تمرکز می‌یافت که از لحاظ او موجودی به شدت مردانه و مذکر محسوب می‌شد و حتی سرطان را راحت‌تر می‌توانست تحمل کند تا با آن سنتگرایی روستایی‌اش به استقبال چنین دردی در جگر گوشه‌اش برود.

من نمی‌دانم آن شب با چه حالی به خانه آمدم و چند بار به لندن زنگ زدم تا از اطرافیان آن مرد بوکس‌بازِ خوشگذرانِ تاریخ‌ساز، سندیت چنین واقعه‌ای را حلاجی کنم. حتی صمیمی‌ترین رفقایش در آن سوی خط، خفه‌خون گرفتند. حتی بولینگ‌بازهای سلطنتی که برای آخرین بار با آنها برای اسکواش بازی رفته بود. مفهوم و کارکرد چنین خفه‌خون گرفتن‌هایی را هنوز نفهمیده‌ام. گفتند ما شایعات و برچسب‌ها‌یی وحشتناک‌تر از این هم شنیده‌ایم.

این روزها که دعوا برسر هویت و کارکردها و وابستگی‌های مدیران قدیمی سرخابی بالا گرفته یاد گرفته‌ا‌م که هیچکدام‌شان را نخوانم و هیچکدام‌شان را باور نکنم. حالا چشم راستم به چشم چپم اعتماد ندارد و می‌دانم که کارخانه افتراسازی رسانه‌های ایران هر روز به تولیدات خود اضافه می‌کند. حالا دیگر از کوبیده «ریحان چین» هم متنفرم.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.