روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| آینه از ترسناکترین اختراعات بشر است. آینهها قدرتی دارند که میتوانند خودِ خفته ما را از درون بیدار کنند و آن را بیرون بکشند. آینههای دستشویی، اتاق پرو و آسانسور و هر جای کوچک و خصوصی دیگر، تصاویری از انسانها دیدهاند که هیچکس دیگری ندیده.
آدمها جلوی آینه دستشویی شکلک در میآورند و زشتترین و هولناکترین چهره خود را میبینند. دماغ را جمع میکنند و به تماشای سیاهی پر موی حفرههای تاریک مینشینند. دهان را میکشند و گشاد میکنند و زل میزنند به خطهای عمیقِ اغراق شده صورت و پوست چین خورده.
گاهی دهان را تا جایی که خطر جر خوردن تهدیدش نکرده باز میکنند و جزئیات لثه و دندانهای پر شده را تماشا میکنند.یکبار همسایهای را دیدم که جلوی آینه آسانسور ایستاده بود و شکلک در میآورد. زنی بود چهل و چند ساله، مادر دو بچه ۱۲-۱۰ ساله.
از این زنهایی که فنون لکهگیری را بلدند و فوت آخر کوزه گریِ پخت باقالی پلو را میدانند و هفتهای ۴ بار ماشین لباسشویی را پر میکنند و کوه لباس بچههای شسته شده را روانه بند میکنند و در حین پهن کردن زیرپوشِ سفید، زل میزنند به خانه همسایهها و سعی میکنند نمایی از زندگیشان راببینند.
شبیه مادرهای کلاسیک بود که بعد از بچه دوم با ۱۳ کیلو اضافه وزنش کنار آمده و کفش پاشنه ۳ سانت میپوشد و ناخنهایش را کوتاه نگه میدارد و شلوارش همیشه مزین به خط اتو است و «نکن مامان جان» از زبانش نمیافتد.
آسانسور به مقصد رسیده و در را باز کرده بود اما زن غرق در تماشای هیولای درونش، از همه جا بیخبر بود. چشمهایش ریز شده و دهانش از دو طرف وحشیانه به پایین سر خورده و دماغش کش آمده و ابروهایش در هم گره خورده بود. شده بود شبیه نقاشی ناشیانه کشیده شدهای که نیم ساعت زیر باران مانده و رنگها و شکلهایش در هم تنیده بودند.
مردد جلوی در آسانسور ایستادم. نمیدانستم باید صدایش کنم یا تا جایی که میشود شاهد این منظره ترسناکِ شگفتانگیز باشم. دومی را انتخاب کردم. موجود کریهِ توی آینه هیچ شباهتی به همسایهای که میشناختم نداشت. بعد آهسته خودم را عقب کشیدم و به در ورودی رساندم؛ انگار تازه به آنجا رسیده بودم.
زن بالاخره به خودش آمد، نگاه وحشت زدهای به اطراف انداخت تا بفهمد کسی او را دیده یا نه. بعد اعضای چهرهاش را به جاهای اصلی برگرداند و شبیه خود همیشگیاش از آسانسور بیرون آمد و چشمش به من افتاد. همان لبخند ملیح همیشگی را به لب فرستاد و مودبانه احوالپرسی کرد و خواست سلامش را به خانواده برسانم.
آینه تصویری از او را نشانم داده بود که در بیرحمانهترین خیالاتم هم نمیتوانستم شبیه سازیاش کنم. تصویری کریه و رعب آور اما آرامش بخش. تصویری که میگفت هیچکس به کسلکنندگی آن بستهبندی کلیشهای که به نمایش عمومی میگذارد نیست. درون آن زنِ آرام و آراسته و مبادی آداب هم هیولایی رام نشده زندگی میکرد.



