روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: تمام این پنجشنبه جمعه را با رمان خون خورده نوشته مهدی یزدانی خرّم سر کردم. کتابی که خودش کادو داده بود و فکر میکردم چرا باید این روزهای سیاه را با آن طی کنم. اما داستان پسران کریم سوخته دیوانهام کرد. الان دو روز است که ماشالا میگویم برایش و پیش خود میگویم چه کردی پسر.
من به این نسل سترون روزنامه نگاران هیچ امیدی نداشتم. فکر میکردم خودشان را در تحریریههای بیبرکت یخ زده ناامیدکننده پیر میکنند و صبح تا شب برای مشتی نان سقلمه میخورند و دایره واژگانیشان از احمد ابلیس خیاط پیر محله ما هم کمتر است. تحریریههایی که در آن نهایت آرزوی یک روزنامه نویس عضویت در تیمهای مشاوره روابط عمومی وزارتخانهها و گرفتن دوزار بن شهروند است اما این پسر که تازه اولین رمانش هم نیست چیزی نوشته که مشخص است در تحریریهها الکی یللی تللی نکرده است.
چرا اینقدر از تحریریهها ناامید بودم؟ چرا با دیدن خبرنگارهایی که در عمرشان با عنوانهایی چون مفعول بیواسطه و بهرام صادقی و حسین قوللرآغاسی و مهدی دری و جناس آشنا نبودند فکر میکردم که تحریریهها هیچ توفیری با مرکز سمعی بصری بلدیه قسطنطنیه ندارند. چون چهل سال به چشم دیده بودم بچههایی را که صبح نشستهاند علیه مدیرعامل بارسا مطلب بنویسند که مدیرعامل رئال مادرید را بالا ببرند یا برای مازیار ناظمی هورا کشیدهاند یا یکی از حضرات ف-کاف آنها را از موزفروشی در اتوبانهای تهران نجات داده و به روزنامهای معرفی کرده است و از فردا شدهاند ژورنالیست و بیست سال است بلد نیستند اسم خودشان را بنویسند.
داستان یزدانی خرم صرف نظر از تحلیلهای زیباشناسی و نقد کلانش این ایمان را در دل بیایمانم روشن کرد که در تمام تحریریهها هم آدمهایی هستند که چنین درون خود را میسازند. درون اگر لبریز از انباشت دردها و قصه ها و کاراکترها و واژهها و جغرافیای لعنت زده نباشد ناممکن است خلق چنین معجونی. چنین روایتی از زندگی مصیبت بار پسران کریم سوخته. چنین سلطهای بر ادبیات و واژگان و تصویرهای بکر و آدمهای از یاد رفته تاریخ.
من برای دست مریزاد گفتن هم نا ندارم اما دمش گرم از اینکه دو شبانه روز انباشته شدم از موجودات دلپذیر دهه شصت و چشمهایی که شبیه چشمهای خودمان بود. دردهایی شبیه دردهای خودمان. سوگلیهایی شبیه سوگلیهای خودمان. حالا با خود کریم سوخته حرف دارم که بگویم اوهوی سوختهی سوخته جانها برو راحت توی خانههای سالمندان و بیمارستانهای مرگ آفرین اعصاب زل بزن به دیوارهای سیمانی سرد که پسرانت زنده میمانند در تاریخ.
حالا دیگر برای قدم زدن در نارمک هم چهار برادر بیتن لازم دارم که بزنم به دل لشکر صلاح الدین ایوبی و بگویم ببین این زندگی چقدر بیسیرت بود و ما نمیدانستیم. اگر آدم قضا قدری هستی اگر رمان قضاوقوری میخواهی اگر ایمانی به قضا و قدر نداری ببین پسران کریم سوخته چگونه در قیرهای مذاب وطن شنا کردند یا سینه شان چقدر برای تحمل گلوله، فراخ بود و یا چرا مادر پسران کریم سوخته اینهمه بیصورت است.
* دو: من در ۱۸ سالگی عاشق بهرام صادقی شدم و دیگر دوست داشتم همه چیزم شبیه او شود. شبیه مردی که روپوش سفیدش را اندازه بدقولیهایش و مالیخولیای شبانهاش دوست نداشتم. دیگر کسی نمیتواست برای من جایگاه او را پر کند. نه مصطفی مستور نه غلامحسین ساعدی نه آن نویسنده لاادری مصری که یک داستان دیوانه کننده ازش خواندم و چمدانم را بستم که در محله قاهره پیدایش کنم و بگویم که اوهوی یاحبیبی! سلام حالک احوالک؟
بگویم که چرا باید همیشه مخاطبی بدبخت در عشقی تک جانبه به نویسنده و یا پرسوناژ کور او بسوزد و جزقل شود. نه آن نویسنده بینوای مصری را دیدم نه غلا را نه صادقی را. حالا باید برای دیدن کلیسای نارمک و پسران مش کریم سوخته سوار بر خطیهای پرچانه از سیدخندان رد شوم و یقه خالق پسران کریم را بگیرم و بگویم این مادری که ۵ گل پسر و شاه پسرش را در قیر مذاب و تیرباران و فقدانیت محض از دست داده، در کجای داستان تو وول میخورد؟ در کدام سطر و کدام صفحهاش پیر میشد.
خالق اصلی پسران کریم که آنها را ۹ ماه و ۹ شب و ۹ ساعت در زهدان خود نگه داشته بود چرا هیچ شیونی، اشکی، شورشی، جنونی ندارد؟ چرا من چشمان چروک خورده و غبغب مقدس و سرشانههای متبرکش و اشکدان اقیانوسیاش را نمیبینم. رمان بیمادر را چگونه بخوانم و زمزمه کنم که روح سمج بهرام صادقی یقهام را ول کند. اسبم را ول کند. قرنفلم را ول کند؟



