روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو| سه‌ ماه تابستان را در پیش داریم. اینجا برایتان از ۹۰ خاطره می‌نویسم. از آدم‌ها، فیلم‌ها، بازی‌ها و… خاطره‌ها.

آیا دهه ۶۰ ؛‌‌دهه آزارنده‌ای برای جوان‌ها بوده است؟ رسم است که می‌گویند دهه تلخی بوده است و جوانی‌های تلف شده و از این جور حرف‌ها. مخالفتی به طور عام ندارم اما در مورد خودم زیاداز وقایع دهه ۶۰ ناراضی نیستم. به نظرم شیوه‌ها و گزینه‌های تفریح برای ما نسبت به امروزی‌ها متنوع‌تر بود. دارم از دوران ۱۶ تا ۲۰ سالگی‌ام حرف می‌زنم. هنوز در معصومیت خاص آن دوران فکر خاصی درباره ارتباط با جنس مخالف نداشتیم(البته فکر خاص‌، فکر عام که شبانه روز ولمان نمی‌کرد) سال‌های دوم و سوم دبیرستان تا دوم و سوم دانشگاه. راستش مهم‌ترین تفریح‌مان که فوتبال گل کوچک بود. در یکی از کوچه‌های فرعی خیابان ترکمنستان‌،‌ زمین آن قدر پهن بود که هر جمعه بساط فوتبال را به راه کنیم وتابستان‌ها هم که حتما خودمان کاپ راه می‌انداختیم. وقتی دانشگاه رفتم شروع کردم به تمرین در زمین چمن دانشگاه و گه‌گدار همبازی شدن با علی دایی و دوست صمیمی‌اش که یک لحظه از دایی جدا نمی‌شد.(فکر کنم علی میرزایی بود اسمش)‌ مربی تیم دانشگاه هم منوچهر نظری بود.

آن سال‌ها تب پینگ پنگ در اوج بود. سه تا باشگاه پینگ پنگ در حدفاصل خیابان بهار تا سه‌راه طالقانی در خیابان شریعتی وجود داشت و هرکدامشان ده‌ها میز پینگ پنگ. و همین‌طور به تب خریدن راکت درست و حسابی هم مبتلا شده بودیم‌. شخصا یک دانلپ دو رو داشتم که مایه فخر من بود. اما دوستان دیگرم هم انواع و اقسام راکت‌های خوش دست را خریده بودند‌. چرا که برای یکی دوسال هفته‌ای یک بار به این باشگاه‌ها می‌رفتیم و ساعت‌ها پینگ پنگ بازی می‌کردیم خیلی هم خوش می‌گذشت‌! یک دوره‌ای این تب جای خود را به بدمینتون داد و بعد‌ها بیلیارد جای همه‌شان را گرفت. یک کورسی دست دوم از میدان گمرک خریده بودم و با آن تا کرج و ورامین هم رفته بودم. تمام دوران دانشگاه فاصله سه راه زندان تا انتهای خیابان آزادی را با دوچرخه می‌رفتم. تفریحات خانگی‌مان هم که تخته نرد بود و گاه بریج‌! یک دوره‌ای هم عین دیوانه‌ها افتاده بودیم روی شطرنج. کتاب می‌خواندیم و استراتژی انتخاب می‌کردیم و از این چیزها. یک بار از تهران تا سلماس با قطار رفتیم و تمام ۱۵ ساعت راه را شطرنج بازی کردیم.

در تمام این سال‌ها سینما بزرگ‌ترین تفریح ما بود. اجاره‌نشین‌ها را ۵ بار ، سرب را ۴ بار و عروسی خوبان را سه بار در سینما و موقع اکران ‌دیدیم. کودکی ایوان‌،‌کوایدان‌،‌سه پدرخوانده‌،‌پرده آخر‌،‌عروس‌،‌ یکی از دیگر بزرگ‌ترین تفریحاتمان پیدا کردن فیلم ویدئویی با کیفیت بود. بعضی اوقات پیاده از سه راه زندان تا خیابان طاووسی نظام آباد می‌رفتیم تا از یک پسر ۱۷یا ۱۸ ساله با موهای بور و چشمان آبی و لحن داش مشتی‌،‌ فیلم ویدئو بگیریم. دیگر یا شانس یا اقبال. بعضی وقت‌ها ال‌سید و خوب بد زشت به تورمان می‌خورد و گاه بوئینگ بوئینگ و کمدی‌ها‌ی ایتالیایی دوبله شده فراخور سن و سالمان‌!

وقتی یکی دوتا از بچه‌ها راهی دانشکده سینما تئاتر شدند بساطمان جور شد. کانون فیلم دانشکده سینما تئاتر و مخزن بزرگ فیلم‌هایش‌، مایه تسلا و تسکین ما بود‌. یکی از همشاگردی‌هایشان که مسئول کانون فیلم دانشکده هم بود شروع کرده بود به اجاره دادن کپی‌هایی از گنجی که در اختیار داشت‌. اما سیستمش این طوری بود که فیلم‌ها را خودش انتخاب می‌کرد. هفته‌ای یک بار با یک بسته ۴ فیلمی به سراغ تو می‌آمد و ما نمی‌دانستیم که چه برای ما آورده و خب چه لذتی می‌داد ملاقات با تریستانای بونوئل یا فانی و الکساندر اینگماربرگمان و یا تعقیب بزرگ فریتس لانگ. آن هم بدون آنکه انتظارش را داشته باشی.

آن سختگیری‌های اجتماعی را از اوایل دهه ۷۰ تجربه کردیم. پاترول‌هایی که سر می‌رسیدند و بازرسی بدنی و باز کردن کیف‌ها و پرسیدن نسبت‌ها. الان که یادش می‌افتم بیشتر خنده‌ام می‌گیرد. در سال‌های ۷۲ تا ۷۴ اوج این ماجراها بود و هرکدام از بچه‌های محل سه چهاربار توسط این پاترول‌ها دستگیر شده بودند و همیشه هم ماجرا یک جوری ختم به خیر شده بود….

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.