هفت صبح ،‌‌ آنالی اکبری |‌ برای من صبح رسمی‌از ساعت ۱۰ آغاز می‌شود. مهم نیست که چند ساعت زودتر از خواب بیدار شده باشم؛ به هرحال تا قبل از ساعت ۱۰ نه چیزی خواهم خورد، نه با کسی حرف خواهم زد و نه جلوی کسی که می‌خواهد کره زمین را نابود کند را خواهم گرفت. (راحت باش نابودگر عزیز، این سیاره لعنتی ارزش بودن در کهکشان را ندارد. زودتر تمامش کن. نابودش کن‌) در واقع صبح‌ها قبل از ساعت ۱۰ به تنها چیزی که فکر می‌کنم پوچی، زشتی و افسرده کنندگی دنیاست و طبیعی است که نمی‌خواهم در این زمان از شبانه روز (که نه صبح است، نه شب و نه هیچ چیز دیگر) با کسی چشم تو چشم شوم و چیزی بشنوم و چیزی بگویم.
ساعت حوالی ۸ بود و زندگی مجبورم کرده بود توی خیابان باشم. برای کمتر دیدن جنبنده‌های شهر، خیابانی فرعی را انتخاب کردم و پیچیدم توی کوچه‌ای باریک و از کنار رودخانه زیبایی که بوی لجن می‌داد حرکت کردم. برای ساعت ۸ محل مناسبی بود. درخت‌های بلند، روی راهِ باریک سایه انداخته بودند و کسی غیر از من و دو کلاغی که سر یک تکه پای مرغ مشاجره می‌کردند، کسی آنجا نبود. (کلاغ‌های لعنتی حواستان هست که چه چیزی را با منقار گرفته‌اید و دارید سرش می‌جنگید؟ یک نگاه به آن پای بد قیافه بیندازید. آشنا نیست؟ حس نمی‌کنید دارید برای صبحانه پای یکی از هم نوعانِ پر دارتان را می‌خورید؟ فردا چطور می‌خواهید توی صورت یک مرغ نگاه کنید؟)
داشتم می‌گفتم… کوچه باریک و زیبا و درختی بود و هیچ ماشینی نمی‌توانست از آن عبور کند. شرایط‌مطلوبی بود تا این که چند متر جلوتر چشمم به چند انسان زنده افتاد که برای آن ساعت از شبانه روز زیادی زنده بودند و زیادی جنب و جوش می‌کردند. در کمال ناباوری به تکه پارکی حاوی دو عدد درخت و ۵ عدد شمشاد و یک نیمکت و یک ساقی رسیدم که در آن ۸-۷ زنِ مسن با عینک آفتابی و صندل‌های پشت باز و دستکش‌های سفید نخی و صورت ضدآفتاب زده، لبه جدول نشسته و بساط کرده بودند. متوجه عمق ماجرا هستید؟ ۷-۸ زن ۶۰-۷۰ ساله با ظاهری بی‌شباهت به دست فروش‌های کلاسیک در ساعت ۸ صبح در فرعی‌ترین و کم رفت و آمدترین جای شهر بازار برپا کرده بودند و پرده و لنگه کفش و کفگیر و دمبل و اسلحه پلاستیکی می‌فروختند.
اگر بخواهم صادق باشم دیدن این تصویر سوررئالیستی، خواب و بی‌حوصلگی را از سرم پراند و بی‌اختیار خندیدم و یکی از زن‌ها تکه پارچه قرمزی را مثل ماتادورها جلویم تکان داد و گفت: « نمی‌خری؟ قشنگه‌ها.» ساعت هنوز ۱۰ نشده اما صبح رسمی ‌آغاز شده بود. بدون آن که هیچ یک از این زن‌ها را بشناسم شیفته تک تک شان شدم و فکر کردم شاید فردا صبح به خاطر آنها هم که شده، با نابودگرِ سیاره مخالفتی کنم!

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.