روزنامه هفت صبح، فاطمه شیخعلیزاده| دو سال قبل رسیدگی به مرگ دلخراش کودک خردسالی بهنام عرفان با شکایت پدر و مادر او از کادر درمان در دستور کار بازپرس شعبه دوم دادسرای جنایی تهران قرار گرفت. در این پرونده پدر عرفان ۱۸ماهه، بهخاطر قصور کادر درمان یکی از بیمارستانهای تهران هنگام بهدنیا آمدن فرزندش از آنها ثبت شکایت کرد. در حالیکه رسیدگی به این پرونده در دستور کار مقام قضایی قرار داشت، سرانجام کمیسیون پزشکی، کادر درمان را مقصر شناخت.
ماجرای مرگ عرفان چه بود؟
پدر عرفان خسته و تکیده روی صندلیهای فلزی داخل راهروی دادسرای جنایی تهران نشسته است. هنوز هم وقتی حرف از عرفان کوچکش میشود، اشک در چشمانش حلقه میزند و یادآوری خاطرات روزهای کوتاهی که عرفان در کنار آنها زندگی میکرد، برایش تلخ و دردناک است.
پدر ۳۰ساله عرفان توضیح ماجرای مرگ تلخ فرزندش را اینطور شروع میکند: «مثل همه پدر و مادرهای جوان، من و همسرم هم از اینکه متوجه شدیم اولین فرزندمان در راه است، خوشحال بودیم. همسرم با وسواس روزهای بارداری را میگذراند و توصیههای پزشک را مو به مو انجام میداد. او بهشدت مراقب سلامت فرزندمان بود و هر اقدامی که پزشک برای چک کردن وضعیت نوزادمان لازم میدید؛ همسرم آن را انجام میداد و کوتاهی نمیکردیم.»
هر بار مادر عرفان وضعیت جنین خود را چک میکرد؛ به او میگفتند که نوزاد سالم است و هیچ مشکلی ندارد: «همهچیز خیلی خوب پیش میرفت و همسرم غربالگری اول و دوم را هم انجام داد که در تمام این آزمایشها و سونوگرافیها؛ سلامت کامل جنین تایید شده بود.» همهچیز در روند کاملا طبیعی قرار داشت و زن و مرد جوان منتظر رسیدن روز تولد فرزند خود بودند: «وقتی گفتند که نوزاد پسر است، نام او را عرفان گذاشتیم و شروع کردیم به خرید وسایل برای دردانهمان!
با ذوق و شوق به بازار میرفتیم و لباسهای کوچکی که اندازه کف دستمان بود با کفشهای بندانگشتی میخریدیم و از بابت خرید آنها قند در دلمان آب میشد. یک کمد پر از اسباببازیهای رنگارنگ هم خریده بودیم و حالا دیگر تولد این نوزاد؛ تبدیل شده بود به همه زندگی و دار و ندارمان که تمام رویاها و آرزوهایمان را در آن میدیدیم.» اما زن و مرد جوان فکرش را هم نمیکردند که با متولد شدن فرزندشان؛ سقف رویاهای آنها روی سرشان خراب شود.
تولد غمناک عرفان
پدر عرفان در ادامه به خبرنگار هفتصبح میگوید: «پزشکی که همسرم را تحت نظر داشت و قرار بود فرزندم را بهدنیا بیاورد، به همسرم گفته بود باید سعی داشته باشد که شرایط زایمان طبیعی را برای خود فراهم کند. او ورزشهای لازم و فعالیتهای مناسب را به همسرم آموزش داده بود و همسرم مطابق تجویزهای پزشک رفتار میکرد تا بتواند زایمان طبیعی انجام دهد چون خانم دکتر میگفت جراحی سزارین فقط برای مواقع خیلی ضروری است در غیر اینصورت نیازی به این کار نیست.»
اما وقتی زمان زایمان مادر عرفان نزدیک شد، شرایط از حالت طبیعی خارج شد: «در آخرین روزهای بارداری همسرم، پزشک از همسرم خواست که آخرین سونوگرافی را برای بررسی وضعیت جنین و تخمین زمان زایمان انجام دهیم. پزشک سونوگرافی به ما گفت جنین رشد خیلی خوبی داشته و وزنگیری او خیلی بالا بوده است. میگفت بعید میدانم که مادر قادر به وضع حمل به روش طبیعی باشد اما باز هم تصمیم نهایی برعهده پزشک جراح است.
ما هم صحبتهای او را به پزشک جراح زنان منتقل کردیم ولی پزشک باز هم به زایمان طبیعی اصرار داشت و میگفت جنین حدود سه و نیم کیلو است که با این وزن نوزادهای زیادی به روش طبیعی به دنیا آمدهاند.» مادر عرفان منتظر ماند تا بالاخره درد زایمان سراغش آمد و روز تولد فرزندش رسید: «صبح زود بود که درد زایمان همسرم شروع شد و ما به بیمارستان مراجعه کردیم که او را به بلوک زایمان بردند. هر ساعتی که میگذشت و زایمان او انجام نمیشد؛ دلنگرانی من بیشتر میشد و صحبتهای دکتر سونوگرافی مثل زنگ در گوشم صدا میکرد.
ظهر که شد به پرستاران گفتم همسر من نمیتواند زایمان طبیعی انجام دهد و خواهش کردم که مقدمات سزارین شدن او را فراهم کنند. اما آنها میگفتند که تنها با تشخیص پزشک اجازه این کار را خواهند داشت. پزشک هم میگفت تحمل چند ساعت درد برای انجام زایمان کاملا عادی است. غروب که شد دیگر از شدت نگرانی توان نفس کشیدن هم برایم سخت شده بود و با اصرار از پزشک خواستم همسرم را سزارین کند.
اما او گفت که همسرت از صبح اینهمه درد تحمل کرده تا زایمان طبیعی کند و باید فقط چند ساعت دیگر تحمل کند.» بالاخره عرفان نیمه شب به دنیا آمد: «ساعت از 12 شب هم گذشته بود که عرفان به دنیا آمد. او نزدیک به 5 کیلوگرم وزن داشت و همین باعث شده بود که در حین زایمان سخت مادرش، مغز او تحلیل رفته و به دلیل دیر رسیدن اکسیژن به مغز او دچار مشکل شد. مشکلی که با رسیدگی بهموقع کادر درمان و سزارین همسرم میتوانست هرگز به وجود نیاید. اما همین باعث شد که عرفان مدتی در آیسییو بستری شد و وقتی هم مرخص شد دچار مشکل مغزی بود.»
مرگ کودک 18ماهه
پدر عرفان در ادامه ماجرا را اینطور روایت میکند: «درمان مشکل مغزی عرفان هزینههای خیلی زیادی داشت و من یک کارگر سادهام که به سختی از پس این مخارج برمیآمدم. اما گذشته از مخارج وقتی بچه جلوی چشم ما رشد میکرد و میدیدیم که فلج مغزی باعث شده که او توان حرکتی نداشته و مشکل بلع و هزار مشکل دیگر داشته باشد، برایمان عذابآور بود. مشکلات فرزند دردانهمان هر روز بیشتر میشد و هر ثانیه به این فکر میکردیم که اگر قصور دکتر نبود الان اوضاع بچه ما به این حد وخیم نمیشد.»
بالاخره وقتی عرفان به 18 ماهگی رسید دیگر توان مقابله با بیماری را نداشت و به کام مرگ فرو رفت: «یک روز حال فرزندم وخیم شد و او را به بیمارستان رساندیم. علائم حیاتی در او ضعیف و ضعیفتر میشد تا اینکه بالاخره به حالت کما رفت و سطح هوشیاریاش پایین آمد. بعد از چند روز عرفان را از دست دادیم و این برای من و مادرش مثل این بود که کوه غم روی سرمان آوار شده باشد.»
پدر و مادر عرفان بعد از اینکه فرزند خود را از دست دادند از کادر درمان بیمارستان و پزشک شکایت کردند. کمیسیون پزشکی بعد از بررسی محتویات پرونده قصور پزشکی را محرز دانست و رسیدگی به این پرونده بهزودی در دادگاه ادامه پیدا خواهد کرد.



