روزنامه هفت صبح، فاطمه شیخ‌ علیزاده| در میان کوچه پس‌کوچه‌های شهرری، خانه‌ای قدیمی و کوچک به‌چشم می‌خورد که هنوز هم با گذشت ۲ ماه از قتل راضیه، دیوارهای آن سیاه‌پوش است و بنرهای تسلیت به خانواده‌اش را پایین نکشیده‌اند. این خانه جایی است که راضیه در آن متولد شد و با خانواده‌اش در آن زندگي مي‌کرد.

سرانجام هم در همین خانه به‌دست مردی که عاشقش بود به قتل رسید. آن روز وقتی پدر پیر راضیه از وسط حیاط چندین بار او را صدا زد و جوابی نشنید؛ نگران شد و پله‌های آهنی خانه‌شان را به سختی بالا آمد تا سراغی از دخترش بگیرد. پیرمرد چیزی را که به‌چشم می‌دید باور نداشت. دخترش بی‌جان روی زمین افتاده بود و خواستگار عاشق دخترش گوشه‌ای دیگر از اتاق چمباتمه زده و به جسد چشم دوخته بود.

قتل راضیه به دست خواستگار عاشق
رسیدگی به این پرونده ۲ مرداد امسال با اعلام کشف جسد او از سوی پدرش در دستور کار دکتر مجید باقری بازپرس کشیک قتل پایتخت قرار گرفت. زمانی‌که تیم جنایی در صحنه کشف جسد حاضر شدند خواستگار راضیه به‌نام مهرشاد هنوز در اطراف خانه‌شان پرسه می‌زد. او که سعی داشت خود را دیوانه جا بزند؛

در ابتدا می‌خواست ذهن بازپرس جنایی را منحرف کرده و گناه را گردن یک فرد خیالی اندازد، اما در حالی‌که پدر مقتول، مهرشاد را بالای سر جسد دخترش دیده بود او به‌عنوان تنها مظنون پرونده بازداشت شد و به قتل دختر جوان اعتراف کرد. با طی روال قانونی پرونده، متهم روز دوشنبه برای بازسازی صحنه جنایت به خانه معشوقه‌اش بازگشت.

بازسازی صحنه قتل
مهرشاد با دست و پای زنجیر شده وارد حیاط خانه راضیه می‌شود. وقتی چشم پدر راضیه به او می‌افتد زیر گریه می‌زند و می‌گوید: «چطور دلت آمد چنین کاری با زندگی ما کنی؟ مادر راضیه توانایی حرکت کردن ندارد! حالا دیگر چه کسی را دخترم صدا بزنم؟» مهرشاد می‌خواهد نزدیک برود و از او تقاضای بخشش کند که او چند قدم عقب رفته و با صدای بلند می‌گوید: «هیچ بخششی در کار نیست! فقط قصاص تو را می‌خواهم!»

متهم به اتاق‌های طبقه بالا می‌رود و در مقابل بازپرس جنایی و افسر پلیس آگاهی جزئیات جنایت را شرح می‌دهد. او می‌گوید: «من ۲۵ سال دارم و فرزند آخر یک خانواده ثروتمند هستم. مادرم در یکی از کشورهای اروپایی زندگی می‌کند و ۴ خواهرم، برای خودشان آدم حسابی هستند. خانه پدری‌ام در شمال‌شهر است. اما از چند سال قبل به شیشه اعتیاد پیدا کردم و کم‌کم قرص‌های روان‌گردان هم می‌خوردم. تا اینکه در یک مهمانی با راضیه آشنا و یک دل نه كه صد دل عاشقش شدم!»

مهرشاد در ادامه می‌گوید: «راضیه ۷ سال از من بزرگتر بود و قبلا یک بار ازدواج کرده بود. می‌خواستم با او ازدواج کنم اما پدرش می‌گفت که تو مرد زندگی نیستی. گاهی‌اوقات پنهانی با او قرار می‌گذاشتم. تا اینکه متوجه شدم او بدون اطلاع من از یکی از دوستانم مواد مخدر گرفته بود. قبلا به او گفته بودم که دوست ندارم در مهمانی‌ها با دوستانم بگو بخند کند. آن روز هم سراغ او آمدم و پنهانی از چشم پدر و مادرش به اتاق بالایی رفتم. عصبانی بودم و به او گفتم حق ندارد مواد مخدر مصرف کند. بعد گفتم نباید به دوست من زنگ می‌زدی.»

مهرشاد گوشه‌ طاقچه جلو پنجره را نشان داده و می‌گوید: «از آنجا یک بند سبز رنگ برداشتم. آن را دور گلوی خودم انداختم و چند گره زدم که خفه شوم. قبل از ورود به خانه هم مقدار زیادی قرص خورده بودم. برای همین زود از حال رفتم. چند دقیقه‌ای بیهوش بودم و وقتی چشم‌هایم را باز کردم راضیه را دیدم که بالای سرم بود و بند سبز را از دور گلویم باز کرده بود.» مهرشاد روی زمین نشسته و نقطه‌ای را نشان می‌دهد و می‌گوید:

«همین‌جا دوباره با راضیه درگیر شدیم. او که جان من را نجات داده بود؛ این‌بار بند را دور گلوی خودش انداخته و کشیدم! نمی‌دانم چقدر طول کشید که بی‌جان روی زمین افتاد.» متهم در حالی‌که به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده است می‌گوید: «نمی‌دانم چقدر طناب را کشیدم که باعث مرگش شدم. من او را دوستش داشتم. خیلی دوستش داشتم! و نمی‌خواستم بمیرد!» با اتمام بازسازی صحنه جنایت، متهم به بازداشتگاه منتقل شد و رسیدگی به این پرونده در دستور کار قضایی ادامه دارد.

سایر اخبارکاربران ویژه - اسلایدررا از اینجا دنبال کنید.