روزنامه هفت صبح| شقایق و مریم که اولی ۱۸سال سابقه کوهنوردی دارد و دومی ۷ سال، میخواستند آخر هفته جاری صعودی یکروزه به دماوند داشته باشند و روز پنجشنبه هفته قبل برای تمرین عازم قلههای کهار و ناز شدند. مریم یکی از این دو کوهنورد در مورد اتفاقی که روز پنجشنبه برای آنها رخ داد،گفت: تقریبا ساعت 11 رسیدیم قله کهار.
سه تا کوهنورد آقا آنجا بودند که ما هم در مسیر دیده بودیمشان. شقایق گفت ما قرار است خط الراس کهار به ناز را برویم و از قله ناز برویم بالا و از یال ناز برگردیم به روستا. گفت برویم پایین بنشینیم چیزی بخوریم و استارت بزنیم. حتی به آن آقایان گفتیم شما قله ناز نمیآیید؟ که آنها گفتند ما آب کافی نداریم.
مریم ادامه داد: ما غذا که خوردیم به سمت یال خطالراس ناز حرکت کردیم. سمت راست یک گله بود. شقایق به آن منطقه خیلی اشراف دارد. شماره چوپانهای منطقه را هم دارد. به او گفتم از چوپان بپرسم ببینم آب دارد یا نه؟ گفت نه! این اصلا کی هست و چرا گلهاش را آورده این بالا چون اینجا اصلا آب ندارد؟
گفتم چه سوالاتی میپرسی! رفتم از چوپان پرسیدم آب داری؟ گفت بله و آب داد به من. لکنت زبان شدید داشت. یک چشمش هم میپرید و یک پایش هم شل بود. خیلی آفتاب سوخته بود ولی به نظر نمیرسید بیشتر از 30 سال داشته باشد. وقتی آب داد، گفت چای بگذارم؟ شقایق گفت نه ممنون و به من گفت مریم بدو!
حس کردم شقایق احساس خطر کرده است. آن مرد دوباره صدایم کرد و گفت خانم شارژر دارید؟ گفتم نه. در همین حین او رسیده بود پشت سر ما. دیدم یک پارچه در دستش است. زد کنار و یک اسلحه گرفت رو به من. من هنگ کردم. دستش را انداخت روی دستم و مچ دست چپ من را محکم گرفت. ما شروع کردیم جیغ زدن. اصلا هم نمیدانستیم آن اسلحه پر است یا خالی.
شقایق با باتوم و کوله به او حمله کرد. چون آن آقایان روی قله کهار بودند و معلوم بودند، شروع کردم داد زدن که ول کن شوهرم و برادرم دارند میآیند. او یک لحظه ترسید. تا دست من را ول کرد شقایق دست مرا کشید و گفت بدو. ما تا دشت زیر قله ناز را بدون آب دویدیم. خوشحال بودیم که از دست این آدم نامرد در رفتیم و داشتیم در موردش حرف میزدیم.
به محض اینکه آنتن ما آمد به استاد نصیری زنگ زدیم. شرح ماوقع را گفتم و خواهش کردم کمکمان کند. 112 اصلا نمیگرفت. منتها چون استاد نصیری برنامه من را میدانست و در جریان همهچیز بود تا قطع کردم پیگیری کرد و امداد کوهستان را خبر کرد. یک ساعتی گذشت. من دیگر خالی کرده بودم. رسیدیم به دشت فراخ که آنتن نداشت و قله ناز بالای سرمان بود.
من هنوز کوله را زمین نگذاشته بودم که شقایق گفت مریم بلند شو و چاقویت را دربیاور و بدو. من عقبم را نگاه کردم، دیدم آن مرد روی الاغش نشسته و دارد میآید. گله را ول کرده بود و افتاده بود دنبال ما. خیلی به تاخت رسید. اول هم نیامد پایین و بعد از چند دقیقه پیاده شد. اسلحه هم همراهش بود.
قبل از اینکه پیاده شود اسلحه را باز کرد. یک لوله آلومینیومی داشت با دسته سفید مایل به کرم. او به زور میخواست اسلحه را ببندد و به خاطر همین من گفتم شقایق این اسلحهاش الکی است و زنگ زده! شقایق گفت پس چاقویت را به من بده و باتوم را بگیر. میخواستیم به او حمله کنیم.
شروع کرد به شقایق فحش دادن. بیشتر هم به من گیر داده بود چون ترس را بیشتر در چشمان من میدید. به شقایق گفت من تو را میکشم اینجا و یک بلایی سر این میآورم. شقایق به او گفت پول میخواهی؟ چه میخواهی؟ چقدر میخواهی؟ گفت من پول نمیخواهم. یک نفر از شما باید ….شوید. شقایق گفت برادر و پدرم آن بالا هستند و دارند میآیند. جواب داد خفه شو! هیچکس آن بالا نیست.
شقایق میخواست با چاقو و چند تا سنگ به او حمله کند. او به شقایق چند بار گفت فلان فلان شده نیا جلو نیا جلو تا اینکه تیر هوایی به سمت شقایق تیراندازی کرد که پوکهاش از کنار سر او رد شد. وقتی شلیک کرد و صدای انفجار پیچید من روی دو تا زانویم افتادم زمین. قالب تهی کردم. اینکه دید من افتادم آمد مرا از یقه گرفت و روی شکم خواباند که الان روی پاهای من رد خار و خاشاک هست. زانویش را گذاشت روی کمرم و اسلحه را گرفت سمت شقایق.
شقایق داد میزد او را ول کن، او شوهر دارد …که طرف جواب داد من تو را میکشم. بعد لباس بالاتنه مرا پاره کرد. یک چاقوی تیز هم گذاشته بود روی پهلوی چپم. هرچند اگر چاقو هم نبود من صادقانه نمیتوانستم تکان بخورم و کاری کنم. شقایق چند تا سنگ پرت کرد و مرد به سمت او حمله کرد و روی سر و صورت و گردنش جراحت ایجاد کرد.
من تا آمدم بلند شوم بروم کمک شقایق با یک سنگ برگشت طرف من و زد توی گردنم. جوری که من افتادم. این مدام به عقب سرش نگاه میکرد و یک ترسی داشت. ما فکر کردیم ممکن است به خاطر حرفهای ما ترس برش داشته. به او گفته بودم من از او فیلم و عکس گرفتم و فرستادم و بیچارهات میکنم.
مثل اینکه این باعث شده بود با خودش فکر کند باید برگردد. آمد و رفت سراغ شقایق و گفت گوشیات را بده و عکسها را پاک کن. شقایق هی میگفت دروغ گفتیم عکس و فیلمی در کار نیست. در همین حین امداد کوهستان تماس گرفتند. من جواب دادم و گفتم کجایید آقا! صدا هم روی اسپیکر بود.
آنها هم خیلی هماهنگشده گفتند ما روی قلهایم! و ما هم گفتیم بله شما را میبینیم. شقایق شروع کرد با باتوم دست تکان دادن. این با الاغش یواش یواش رفت. فهمید واقعا ما با کسی ارتباط گرفتیم باتومها را از ما گرفت و کرد در خورجینش. چاقو را از شقایق گرفت و حتی بادی اسپلش که میگفتیم این اسپری فلفل است را گرفت از ما. گفت میآیم سر وقتتان. ما با همان وضع شروع کردیم روی یال ناز دویدن. از داخل کوله لباس اضافهای که همراه داشتیم پوشیدیم چون بالاتنه ما را پاره کرده بود.
ما 20 دقیقهای تا قله ناز را دویدیم و او دیگر پشت ما نیامد. استاد نصیری مدام پیگیری میکرد و یک آقایی به نام رضایی از روستای کلوان با اسبش آمد بالا. ما 3 ساعت در سراشیبی آمدیم پایین. آب هم نداشتیم که من زنگ زدم به استاد نصیری و گفتم من فکر میکنم که دارم تمام میکنم و نفسم بالا نمیآید و فقط بگویید یک نفر بیاید شقایق را ببرد. که آقای رضایی آمد و شقایق را سوار اسب کرد و ما را آوردند پایین. شربت به ما دادند و اینها.
کوهنورد نجاتیافته در مورد ادامه ماجرا اظهار داشت: اهالی روستا به ما کمک کردند و گفتند اگر زودتر به ما میگفتید خودمان دو ساعته پیدایش میکردیم. ما الان دو روز است که میرویم و میآییم. کلانتری نسا رفتیم. الان هم که دارم با شما صحبت میکنم جلوی شورای ده کلوان هستیم.
او افزود: نهایتا متوجه شدند یک چوپانی به اسم کاظم گله یک آدمی را از طالقان گردن گرفته و به خاطر اینکه بتواند بیاید از مراتع و آب اینجا استفاده کند برداشته یک چوپان را گذاشته بالای سر گله و همه هم میشناختندش. چون وقتی تعریف کردم همه گفتند آن «پسر شله که میآمد در روستا».و چون برای امنیت خودشان و زن و بچهخودشان احساس خطر کردند شروع کردند به پیگیری.(برگرفته از سایت رکنا)



