روزنامه هفت صبح،‌ مرتضي كليلي ‌| ‌با قاب تاريخ به ایران قدیم سفر‌ و یادی ‌‌از ‌گذشته مي‌كنيم. در تهیه این مجموعه، از تصاویر كمتر ديده ‌شده‌اي استفاده شده که تماشاي آنها خالی از لطف نيست. عكس‌هايي از مشاهير تاريخ معاصر ايران، شهرهاي ايران، عكس‌هاي فوتبالي، نوستالژيك و… براي ديدن تصاوير و شرح آن ادامه مطلب را بخوانيد.

قاب نوستالژی
کافه‌ای در شمال تهران - سال 1371

قاب تاریخ
اشرف ربیعی؛ از ‌فریاد خلق‌ به ‌منافق خلق‌؛‌ در سال 1331 در تهران متولد شد. ‌بعد از دبیرستان در دانشگاه صنعتی ‌شریف‌ پذیرفته شد. او در سال 51 توسط ‌خلیل رفیعی طباطبایی‌ با سازمان ارتباط گرفت. در تابستان 52 رفیعی‌ توسط ساواک دستگیر و در نهایت به قتل رسید. اشرف نیز در ارتباط با او دستگیر شد، ولی چون عامل مهمی در سازمان نبود، بعد از مدتی آزاد شد. ‌مشرق می‌نویسد: او در همان سال با ‌اکبر نبوی نوری‌، از کادرهای بالای سازمان آشنا‌ و دوباره به سازمان وصل شد.

اکبر نبوی در‌کنار محمد سیدی‌کاشانی و… عضو تیم عملیاتی بود که در یکم مهر‌ 1350 عملیات ربودن شهرام پهلوی‌نیا پسر اشرف پهلوی‌ را اجرا کردند. نبوی در همان سال در پی ضربه سنگین ساواک در شهریور آن سال به سازمان، به همراه محمد حنیف‌نژاد دستگیر شد، ولی به واسطه نفوذ پدربزرگش که یک روحانی سرشناس بود‌‌، کمی بیش از یک سال در زندان ماند. بعد از آزادی از زندان بود که با اشرف آشنا شد. ‌‌اکبر نبوی ‌که با انگیزه‌های شدید اسلامی به سازمان پیوسته بود، نتوانست این فضا را تحمل کند و با مرکزیت مارکسیست تقابل پیدا کرد. آن دو بعد از مدتی در به دری به تبریز رفتند و تعدادی را هم عضوگیری کردند.

آنها اسم گروه جدید خود را «فریاد خلق» گذاشتند. در اواخر سال 54، خانه مخفی گروه در تبریز لو رفت و نبوی و اشرف به مشهد رفتند. سپس با لو رفتن و دستگیری سه نفر از گروه آنها، آن دو در قزوین مستقر شدند. ‌در اول خرداد 55، اشرف در حال آماده‌سازی یک بمب در خانه تیمی واقع در خیابان هادی‌آباد شهر قزوین، در اثر انفجار ناگهانی آن زخمی شد. به نظر می‌رسد در همین انفجار یک چشم اشرف از کار افتاد، چرا که ظاهرا پس از انقلاب به سفارش رجوی، شاخه سازمان در لندن برای او چشم مصنوعی خریداری می‌کند.

در همین مقطع، همسر او، علی‌اکبر نبوی ‌ هم در یک درگیری مشکوک با اداره مبارزه با مواد مخدر شهربانی مجروح و با خوردن سیانور خودکشی کرد. یک ملاقات مرموز با مسعود رجوی در زندان اوین، اشرف را کاملا دگرگون کرد و او به یکی از سرسخت‌ترین مبلّغان مسعود در زندان تبدیل شد. اشرف و مسعود رجوی در تیرماه 1358 با هم ازدواج کردند و ظاهرا خطبه عقد آنها را آیت‌الله طالقانی خواند.‌تنها چند هفته بعد از شکست مفتضحانه شورش مسلحانه منافقین علیه جمهوری اسلامی، رجوی فرار را برقرار ترجیح داد و اشرف را رها کرد.

بالاخره در ساعات اولیه روز 19 بهمن 1360، بعد از چند ماه کار مستمر توسط نیروهای اطلاعاتی سپاه پاسداران، مقر اصلی منافقین در زعفرانیه مورد هجوم قرار گرفت و اصطلاحا چشم فتنه مسلحانه منافقین کور شد. در این عملیات ‌ 20 نفر ساکن خانه از جمله موسی و اشرف به هلاکت رسیدند. با این حال، همین مسعود رجوی که تنها چند ماه بعد از هلاکت همسرش در تهران با «فیروزه» دختر 18 ساله ابوالحسن بنی‌صدر ازدواج کرده بود، پادگانی را که صدام حسین‌ در سال 1365 به او و سازمان تروریستی تحت امرش هبه کرده بود، به یاد اشرف ربیعی، «پادگان اشرف» نامید.

شرح عکس: عکس اول برای کارت کنکور او در سال ۱۳۴۸ است و عکس دوم در فروردین۵۸ در تهران ‌ مشغول آموزش تیراندازی ا‌ست.

قاب مشاهیر 1
قسمت‌هایی از کتاب کاخ تنهایی، خاطرات ثریا اسفندیاری، قسمت پانزدهم؛ ‌ گودرز‌، ملکشاه. چه اتفاقی دارد می‌افتد؟ گودرز:« عمه جان‌مان فروغ ظفر دو عکس را که در (گشتاد) از تو گرفته شده بود، به ملکه مادر نشان داده، او هم عکس‌های دیگری از تو خواسته است. همین.» من… من … زبانش بند می‌آید. سعی می‌کنم با اصرار‌، به او جسارت بدهم: «‌امیدوارم اینهایی که تازه گرفتی و به تهران فرستادی، این دفعه خوب شده باشد.»

ملکشاه هم گزارش‌هایی را داد که از دهان يك عمو‌زاده که از لندن عبور می‌کرد شنیده بود:«شاه بعد از متارکه با پرنسس فوزیه، در کاخ ‌اختصاصی‌‌اش خود را خیلی تنها احساس می‌کند…. شاه نمی‌فهمید که در تهران‌، روزگار به او سخت می‌گذرد و بنا‌براین خواست برود در قاهره زندگی کند… او نومیدانه در جست‌وجوی همسر جدید است. فوزیه به او تنها يك دختر داده: پرنسس شهناز. اما برای اینکه يك روز جانشینی داشته باشد، خواهان يك وارث ذكور است‌ و آرزو دارد با يك دختر جوان و زیبا و تحصیلکرده ازدواج کند… خیلی‌ها را به او معرفی کرده‌اند اما هیچ کدام را نپسندیده است.»

ملکشاه می‌گوید:« به گمانم عکسی را که عمه خانم فروغ ظفر به او داده توجهش را جلب کرده ‌ و عمه‌جان حتم دارد که شاه مایل به دیدن صاحب عکس شده …» سپس ناگهان نتیجه‌گیری می‌کند :«دوست داری ملکه ایران باشی؟» در نامه‌هایی که از زوریخ برایم به لندن می‌رسد، نامه‌ای را از پدرم می‌خوانم: «همانطور که می‌دانی، برای تعطیلات تو را به تهران می‌برم، شاید هم زودتر این سفر را انجام دهیم … برادر‌زاده‌ام رستم دیروز به اینجا رسید و از طرف شاه خواسته که تو به دربار معرفی بشوی…»

همان شب به پدرم تلفن زدم تا از پرنسس شمس با او صحبت کنم و نظرش را در‌باره مسافرت به پاریس جویا شوم. همچنین، درباره گردبادی که احساس می‌کردم مرا با خودش دارد به سویی نامعلوم می‌کشاند، خواستم از او بپرسم. پدرم پاسخ می‌دهد:«‌شاه عکس تو را دیده …» سپس در آن سوی سیم سکوت برقرار می‌شود و لحظه‌ای بعد پدر با صدایی کمی گرفته می‌گوید: وصلت ميان شاه و تو، پهلوی‌ها و بختیاری‌ها را با هم پیوند و آشتی می‌دهد، برای دیدارش آمادگی داری؟» ‌ بله… چرا نه؟… ادامه دارد…

‌قاب مشاهیر 2
شهیدی که مارادونای ایران بود؛ در بانک اطلاعاتی شهدای فوتبالیست، نام بیش از 2500 شهید ثبت شده ‌ که در اسامی این شهدا بازیکنان بسیاری که سابقه فعالیت در تیم‌های ملی، رده‌های مختلف و باشگاهی داشتند، حضور دارد. به گزارش ‌ فارس، البته در این میان اسامی مربیان و داوران بی‌شماری هم به چشم می‌آید.‌ طبق این آمار، بالاترین تعداد شهدای فوتبالیست کشور را استان مازندران دارد و پس از آن استان‌های همدان، هرمزگان و بوشهر هستند.

در ادامه به معرفی چند شهید فوتبالیست می‌پردازیم. شهیدی که لقب مارادونای ایران را از آن خود کرد: شهید مهدی رضایی‌مجد، بازیکن اسبق تیم ملی، عضو تیم ملی جوانان در سال ۱۳۶۰ و همبازی مجتبی محرمی، محسن عاشوری و امیر قلعه‌نویی در مسابقات جوانان ۱۹۸۲ آسیا بود. او در روزگاری که فوتبال بازی می‌کرد، به دلیل تشابه ظاهری و تکنیک بازی، خود را با مارادونا مقایسه می‌کرد. مهدی ۱۵ گل برای تیم ملی جوانان زد و کاپیتان تیم ملی جوانان بود.

یکی از گل‌های به یاد ماندنی او در بازی ایران و کره ‌جنوبی زده شد. سرانجام این بازیکن تیم ملی در ۱۰ اسفند‌ سال ۱۳۶۵ در عملیات تکمیلی «کربلای ۵» در منطقه عمومی شلمچه به فیض شهادت نائل شد. فوتبالیستی که به ولیعهد پهلوی دست نداد: سیدمحمدتقی رضوی در جوانی عضو رسمی تیم ابومسلم خراسان بود. در یکی از مسابقات تیم‌شان مقام اول را کسب کرد و قرار شد که از طرف رضا پهلوی‌، مورد تقدیر قرار بگیرند. روز تقدیر، وقتی ولیعهد خواسته بود با او دست دهد، از دست دادن امتناع کرد.

‌او سوم خرداد‌ ‌ ۱۳۶۶ حین شناسایی منطقه عملیاتی کربلای ۱۰ به شهادت رسید . واکنش یک شهید فوتبالی بعد از گُل زدن: شهید احمد هوشنگی وقتی به جبهه رفت، مسابقات فوتبال لشکر ۱۷ علی‌بن ابی‌طالب ‌ قم را تشکیل داد. در مسابقه فینال شوتش تبدیل به گل شد، از خوشحالی فریاد زد: «گل!» بعد از بازی توی خودش رفت و گفت: امشب باید توبه‌ کنم. زیرا بعد از آن ضربه گل، باید می‌گفتم: «یا زهرا ». کلمه گل از دهانم در رفت. او در ۲۴ بهمن‌ ۱۳۶۴ در عملیات والفجر ۸ به شهادت رسید .

فوتبالیست شهیدی که حین فوتبال به خودش اخطار داد: کیومرث (حسین) در مسابقه فوتبال هنگامی که مسابقه به اوج خودش رسیده بود و توپ زیر پای مهاجم تیم مقابل، به سمت دروازه می‌رفت، برای گرفتن توپ خطایی کرد. داور مسابقه این برخورد را خطا تشخیص نداد و بازی ادامه پیدا کرد. بعد از لحظه‌‌ای حسین دست‌هایش را به نشانه خطایی که انجام داده بود، بالا برد و به طرف خودش اشاره کرد و گفت: من خطا کردم! آن وقت داور سوت زد و خطا را اعلام کرد.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - اسلایدراینجا کلیک کنید.