روزنامه هفت صبح| یک: کودک مریض شد و دیشب بردیمش اورژانس بیمارستان. شماره 472 رفته بود داخل و ما شماره 487 بودیم. نیم ساعت بعد تا شماره 511 هم به صف منتظران دکتر اضافه شده بودند. مادران و پدرانی که بچههایشان را براي ویزیت آورده بودند. بیشترشان دچار همین تبهای ویروسی بودند و ناملایمات گوارشی. از یکسال تا دوازده سال.
منشی هم نبود و دکتر اطفال تک و تنها در مقابل موجی از پدران و مادران نگران قرار گرفته بود و صدای سرفه و گریه قطع نمیشد. دکتر میگفت امروز با پیک بچههای مبتلا به این موج ویروس روبهرو هستیم. دکتر اما تا به آخر خونسرد بود و آرام و با طمانینه. کنار در مطب ایستادم تا حداقل هرج و مرج پیش نیاید. یک جور منشی سر خود.
آنچه برایم عجیب بود خونسردی دکتر بود واین که برای هیچ مریضی کم نگذاشت. تازه در میان مریضها کسان دیگری هم بودند که جواب آزمایش، یا عكس ریه و یا کودک به خواب رفتهشان را (بعد از عملیات تحتانی برای پایین آوردن تب) دوباره به مطب میآوردند. با خودم فکر میکردم سیستم نظام پزشکی ما با تمام مشکلاتش و با تمام انتقادهایی که علیه آنها نوشته و خواهیم نوشت چقدر در دسترس خانوادههاست.
آنها میتوانند به سادگی و در عرض یک یا دو ساعت با یک پزشک مجرب و درجه یک و پزشک متخصص در هر زمینهای مشورت کنند و معاینه بشوند و تست بشوند و نوار قلبی و مغزی بگیرند و خونشان آزمایش شود. چیزی که برای مهاجرین به کانادا و آلمان و سوئد و انگلیس مثل خواب و خیال میماند.
دو: اوپنهایمر بالاخره با کیفیت خوب به تهران رسید و ملاقاتش کردم. خب بگذارید این رابگویم که به عنوان یک انکار کننده همیشگی کریس نولان و یک دلباخته قدیمی فیزیک مدرن، از فیلم خوشم آمد.
از ملاقات با نیلز بور و هایزنبرگ و انیشتین (چه هنرپیشه بدی برای ایفای نقش این نابغه انتخاب کرده بودند) و انریکو فرمی و البته رابرت اوپنهایمر. فیلم نمیتواند مارا با دنیای اوپنهایمر آشنا کند. اما روایت جذابی از یک برهه تاریخی را عرضه میكند که خب دیدنی بود…



