روزنامه هفت صبح، نگین باقری | دیروز پیمانه جان ابراهیم گلستان در 101سالگی بهسر آمد. احتمالا در کنج قصر باشکوه قرون وسطاییاش در جنوب بریتانیا کیلومترها خارج از شهر. قطب روشنفکران ایرانی در دهه سی و چهل. مردی که از خانوادهای سنتی بلند شد و گرایش چپ پیدا کرد و بعد به سمت راست پیچید و سر از دربار درآورد و به همکاری نزدیک با انگلیس آنهم پس از کودتای افسردهکننده 28 مرداد، تن داد و در نهایت در پیله انزوای خود صدسالگی را رد کرد.
خالق خشت و آینه و اسرار گنج دره جنی و موج و مرجان و خارا و لحنی سینمایی که تاثیر گرفته از موج مستند شاعرانه انگلیسیها بود و البته با قلمی که اصرار داشت نوعی همینگوی وطنی بیافریند و در بهترین حالتش در دو داستان مشهور خروس و آذر ماه آخر پاییز قابل تشخیص است. پیرمرد رک، صریح، بداخلاق ولی جذابی که هیچ مصاحبه و شاید مکالمهای را بدون ریشخند و مچگیری به انتها نبرده حتی مسعود بهنود که او و دوستانش را از قدیم میشناخته هم در مصاحبه معروف خود که در دوران کرونا ضبط شد، جایی قبل از شروع سوالهایش خطاب به گلستان میگوید:
«شاید شما من را دعوا کنید» و ترس خود را از کار سخت مصاحبه با او نشان میدهد. شاید هم خبرگی خودش در فیلم و عکس و خبرنگاری و ادبیات باعث میشد تا همیشه با آن نگاه از بالا به پایین و تبختر با دیگری مکالمه کند. با تلاشی مداوم برای نمایش نوعی مدرنتیه و توسعهیافتگی و عملگرایی شخصی در کشوری که روشنفکرانش در تله رمانتیسیسم چپگرایی غوطه میخوردند اما با این حال گلستان بارها و بارها نمایش یکنفره مرد مدرن آگاه را بهنفع شمایل مرد طعنهزنی که میخواهد بامزه باشد حتی به بهای غیردقیق بودن و غیردقیق حرف زدن واگذار کرد. گلستان را عموما از زاویه رابطهاش با فروغ توصیف کردهایم اما اینجا او را از شیوه برخوردش با دیگر چهرههای ادبی کشور مرور میکنیم.
این معاشرتهای ستیزهجویانه را گلستان با همه نداشته. در عوض نطقهای پر از شاخ و برگ با توصیفهای دوستانهای خطاب به چند شخصیت کلیدی هنر و ادبیات کشور، نشان داده که تعدادشان کم اما آنقدر روابط عمیق بود که از دل نامهنگاریها با آنها گاه کتابهایی هم منتشر شده. این نامهها و این مواجهات با اطرافیان شاید بتواند جهانبینی او را نسبت به دنیای اطرافش ترسیم کند. جهانبینی بدون فیلتر و مانع، مستقیم و بیواسطه.
گلستان از دریچه نگاه کامشاد
یکی از افرادی که خیلی ریز و با جزئیات از شبنشینیهای گلستان و جنگ و جدالهایش با بقیه شعرا و نویسندهها روایت کرده حسن کامشاد است. مترجمی که او را با دنیای سوفی میشناسند. کامشاد و گلستان با هم در شرکت نفت همکار بودند. خود گلستان پادرمیانی میکند تا این مترجم به شرکت نفت بیاید و سپس در دوران یأس و دلمردگی روزهای بعد از کودتا او را به دوستی در دانشگاه کمبریج معرفی میکند که ادبیات تدریس کند.
در کتاب «حدیث نفس» کامشاد، او روایتهایی از جدالهای لفظی پیرمرد قصه ما با جلال آلاحمد، نادر نادرپور، محمد قائد، لیلی گلستان و ستایش و دوستیهای او با کسانی چون عباس میلانی، مهران بقایی، احمدرضا احمدی و محمدعلی موحد آورده است. در همین کتاب کامشاد نقل میکند: «یادم آمد شبی در خانه ما، ماشاءالله آجودانی و بانو، لطفعلی خنجی و همسرش، شاداب وجدی… شاهرخ مسکوب و تنی چند دوستان دیگر جمع بودند. گلستان باز بحث فردوسی را پیش کشید، با یک یک حاضران درافتاد و گفت و گفت، و طبق معمول افزود «اینجوری هست دیگه»! شاهرخ مسکوب که خونسرد نشسته بود، ناگهان از كوره در رفت و با لحنی خشمآلود گفت: «ابراهیم، تو چه اصراری داری خود را احمق نشان دهی؟» این حرف کارگر افتاد و گلستان خاموش ماند.»
تخم نفرت به براهنی
در همان کتاب نقل شده است که روزی براهنی به خانه او دعوت میشود و تمام این مدت گلستان هیچ نگاهی به براهنی نمیاندازد که موجب رنجش او و همسرش بهعنوان مهمان میشود. گویا ریشه این ناراحتی به تصور اشتباهی برمیگردد که گلستان سالها پیش بعد از مرگ فروغ فرخزاد درباره براهنی روایت کرده. گلستان مینویسد که رضا براهنی یک هفته قبل از مرگ فروغ به او توهین کرده بود که «این خانم باید برود زیر ابرویش را بردارد» ولی با فرصتطلبی بعد از مرگ فروغ را در حد یک الهه ستایش کرده بود. با این حال طبق بررسی یکی از خبرنگاران در سال 1396 و بررسی همه نسخههای مجله فردوسی در آن زمان نشان میدهد که هیچ اثری از نوشتهای که کینه براهنی را در دل گلستان کاشته باشد، وجود ندارد.
رابطه مبهم با دولتآبادی
در مصاحبه دیگری، گلستان درباره آثار دولتآبادی اینطور نظر میدهد که او خیلی زحمت میکشد ولی نباید عنوان روشنفکر را به دولتآبادی اطلاق کرد. «من از دولتآبادی خوشم میآید، ولی نه در حدی که او را روشنفکر بدانم. هرکسی میتواند اظهار عقیده کند ولی در جامعهای که بیشتر اظهارنظرها قزمیت باشد، وقتی آدمهایی بالاتر اظهارنظر کنند، کسی نمیگوید غلط است.»
نفرت از شاملو علاقه به نیما
«من کوچکترین اعتقادی به شاملوی بزرگ ندارم»؛ این جمله بدون تعارف گلستان در یک مصاحبه با روزنامه شرق در سال 1396 است. او از شاملو خوشش نمیآمد اما بارها گفته بود که نیما را دوست داشته. بازتاب این نفرت را در مصاحبه معروف شاملو با مجله فیلم در سال 1367 میتوانید ردیابی کنید. وقتی که شاملو فیلم اسرار گنج دره جنی را مسخره میکند و تمثیل دو گنبد و یک گلدسته را. بههرحال شاملو در غیاب گلستان به قطب روشنفکران ایرانی در دهههای پنجاه و شصت بدل شده بود. بهخصوص که گلستان بارها ارادت خود به شعر اخوان ثالث را در مقابل شعر شاملو اعلام کرده بود.
تندخوییهای پروبلماتیک
باید به ماجرای نامهنگاریهای گلستان و نادرابراهیمی هم اشاره کرد که اغلب باز هم به گفتوگو درباره شاهنامه فردوسی و بخشی هم به معنی وطن میگذرد. ما بهعنوان مخاطب نمیدانیم که نادر ابراهیمی چه برای او نوشته چرا که فقط به نامه گلستان دسترسی داریم ولی از آن اینطور برمیآید که نادر ابراهیمی ضمن شروع مودبانه و دوستانه از گلستان پرسیده که چطور دور از وطن خوشحالی؟ سوالی که بعدا هم بارها گلستان را میآزارد.
گلستان نوشته است: «نامه تو با، اولا، خطاب حضرت و خان به من شروع میشود که یک ادای قدیمیپسندی است و من هرگز به آنها نه برای خودم و نه برای هیچکس دیگر موافق نبودهام و هرگز آنها را به کار نبردهام و از آنها مبرا و مصفا هستم و ثانیا با یک شعر پر از حسرت از گذشته شروع میشود که میگویی «یاد باد آن روزگاران یاد باد/ گرچه غیر از درد سوغاتی نداشت.» که این پرسش را پیش میآورد که اگر جز درد سوغاتی از آن روزگار نگرفتهای چرا حسرت آن را داری؟ و به هر حال چرا حسرت گذشته را داری و به هر حال درد سوغاتی کدام است و کجاست؟»
خردهگیریهای گلستان در تمام مواجهات و گاهی درشتگویی و تندخوییاش درباره مفاهیم فرهنگ، تاریخ و اسطوره خواننده را هم دچار شرم نیابتی میکند اما نکته این نامهها در این است که این لجوجی گلستان، جدا از آنهایی که از روی کینه فردی بوده اغلب مباحثه پروبلماتیک و جدلی این اندیشمند در ادبیات، سینما و علوم انسانی بوده است. مثلا یکجا به طعنه برای نادر ابراهیمی مینویسد: «…حکیم ابوالقاسم فردوسی که من نمیدانم این حکیمی و حکمت در کجایش بود؟» و این اظهارنظرها درباره اسطوره، شاهنامه و فردوسی بارها در نامههای دیگری تکرار میشود.
در بین افرادی که با گلستان گاه به گاه در ستیز بودند باید نام دختر او را هم آورد. ما چیزی از جزئیات رابطه پدر دختری این دو نمیدانیم اما لیلی گلستان بعد از تمام حواشی که کتاب نوشتن با دوربین (پرویز جاهد، 1394) در عرصه کتاب به وجود آورد میگوید: «در این کتاب خودش بود. خودِ خودش. ابراهیم گلستان همین بود که خواندید. پر از کار و زحمت، پر از انرژی، با اشراف کامل به تمام جنبههای فرهنگ، هنر، پر از تناقض، پر از احساسات، بیپرده و صریح، نرم و مهربان، هم شریف و هم خبیث، زمخت و دریده، خاله زنک و لیچار گو، پر از جملاتی که بوی گند تحقیر کردن از آن میآید … با هرچه بگویی سر عناد و مخالفت دارد.»
در جای دیگری میگوید: «ابراهیم گلستان آش در هم جوشِ خوشمزهای است پر از سبزیهای معطر، سیر داغ، نعنای داغ، کشک و زعفران که پس از خوردن آن به دل درد شدیدی دچار میشوید.»*نه فقط لیلی بلکه کاوه فرزند دیگر او که عکاس مشهوری بود و در کردستان عراق کشته شد درباره پدر خود در مستند سرد سبز میگوید: «پدرم آدمی بود که نمیشد با او حرف زد. با او ارتباط گرفت. پدرم با مرگ فروغ مرد.» گویا تنشهای پدر و پسری در خانه آنها در دروس بسیار پررنگ بوده و این نگاه نقادانه بیرحم از سوی گلستان روی این رابطه هم سایه انداخته است.
ماجرای دشمنی با آلاحمد
کینه و دشمنی با جلال آلاحمد در نامهها و مصاحبههای زیادی محور گفتوگوی گلستان بوده. چیز عجیبی نیست که گلستان که از حدود 50 سال پیش دیگر به ایران برنگشته و بارها اعتراف کرده زندگی در آن گوشه دنج را به ایران ترجیح میداد نسبتی با نویسنده کتاب «غربزدگی» یعنی جلال آلاحمد نداشته باشد اما مشهورترین بگومگوی آنها در یک مهمانی بوده که همه چهرههای مهم وقت ادبیات در آن حضور داشتند و حتی گزارش آن شب در مجله فردوسی هم منتشر میشود.
بعدا محمدعلی سپانلو هم خاطره دیگری تعریف کرد که در نسخه بیستم مجله تجربه منتشر شد. در آن اینطور نوشته شده: داستان «طوطی مرده همسایه من» که در شماره 4 یا 5 آرش چاپ شد همزمان شد با اختلاف دو دوست قدیمی یعنی آلاحمد و گلستان.گویا آلاحمد فکر کرده که گلستان در این داستان به او طعنه زده است. برای همین هم این دو نفر مهمانیهایی میگیرند و افرادی را دعوت میکنند که تیمکشی کنند.
گذشته از این آلاحمد همیشه در حیرت و خشم بوده از چرخش گلستان به سمت کمپانیهای نفتی انگلیسی و سپس دربار آن هم بعد از کودتای 28 مرداد. دوستی خانوادگی گلستان با خانواده سیمین دانشور هم مزید بر علت شده و بارها گلستان گلایه کرده بود که چرا دختر دکتر دانشور باید با مردی با ریشهای مذهبی شدید مثل آلاحمد ازدواج کند. هرچه بود آلاحمد به لحاظ نثر و اتوریته تنها کسی بود که از پس گلستان بر میآمد و در یک مقاله مشهورش در همان دهه چهل از خجالت گلستان برآمده است. اما خب آلاحمد 54 سال پیش درگذشت.
به حریف طلبیدن آغداشلو
انگار که گلستان خود علاقه به حریف طلبیدن داشته باشد در نامهنگاریهای دیگر نیز از همین روش استفاده میکرد. حتی تا همین سالهای اخیر. آینه مقابل دوستیهایش میگذاشت و همچنان پرجاذبه اما گزنده چیزی را به دوست خود اشاره میگرفت. نمونهاش نامه به آیدین آغداشلو که سال 2016 نوشته شده: «عزیزم آیدین. گاهی دلم هوای تو را میکند نه بهعنوان کسی که خوب نقاشیهایش را میکشد یا خوب استدلالهای خودش را برای شرح و ردّ یا قبول کار نقاشی یا نوشته و گفته دیگران مینویسد، بلکه برای این اصرار و مداومت در نخواستن گفتن
و نه نخواستن فهمیدن پرتگوییهای بعضی از شارحین و منتقدان قلابی که تو به صرف دوستی و مثلا به خاطر اینکه با آنها خوب تخته نرد بازی میکنی یا، نمیدانم، مثلاً به کوه میروی، یا از یک چلوکباب پزی در ته شهر خوشتان میآید، واز این قبیل بستگیهای پرت، به صرف چنین دوستیها، با همه هوش و فطانتی که داری مردمداری یا رعایت آداب معاشرت این کمک لازم را به آنها روا نمیداری که بگویی بهشان «رفیق داری پیر میشوی، ازخواب بیدار شو و درست ببین».»
دیگر به چه کسی میتوان اشاره کرد؟ گلشیری. او یک بار بعد از نوشتن شازده احتجاب به دیدن گلستان میرود و بار دیگر وقتی جنگ ایران و عراق تمام شده این دو در لندن همدیگر را ملاقات میکنند اما در این ملاقات خیلی از منش گلشیری خوشش نمیآید و به این موضوع در یکی از مصاحبههایش اشاره میکند.
برخی از دوستان دیگر
سال 1396 کتاب «نامه به سیمین» منتشر شد. شامل یک نامه بلند ابراهیم گلستان به سیمین دانشور، نویسنده «سووشون» شاید یکی از معدود نامههایی که متن مسحورکننده و خلاقش دیگر خالی از هر لجاجت و درشتخویی است. جدلی با نثری روان به هم بازی کودکیاش در شیراز. این بخش از نامه اتفاقا توصیف خوبی درباره سرزنشگریهای گلستان است: «آدمهایی که از من بهتر بفهمند کم نیستند، اما همه نیستند، فرض هم که باشند من تا اول خودم از غربال رد نشوم به غربالی که دست دیگران است چرا خودم را بسپارم؟ غربال خودت را تکان بده.»
در مصاحبههای دیگر او تعریف و تمجید صادق هدایت را کرده و میگوید که اغلب کارهایش را میداد تا او بخواند. آنها سال 1321 با هم آشنا میشوند. زمانی که «حاجی آقا»ی هدایت منتشر میشود و گلستان مقالهای در ستایش آن مینویسد. رابطه او با چوبک چطور بود؟ آثارش را میپسندید حتی یک اثر او را خرید تا فیلمش را بسازد. رمان سنگ صبور او را خیلی دوست داشت. وقتی مدت کوتاهی به آمریکا سفر میکند خانهای نزدیک آنها میگیرد. وقتی به مازندران برمیگردد دوباره دو سال آنجا با هم همسایه میشوند. حتی خانهای که امروز گالری و خانه لیلی گلستان است به سفارش چوبک خریده است.
گلستان در ظاهر با کیمیایی رابطهای نداشت و حتی شنیده بود که کیمیایی پشت سرش فحش میدهد اما وقتی فیلم قیصر را میبیند و در جو هجوم روشنفکران به این فیلم پشت کیمیایی در میآید و در ستایش آن مقالهای مینویسد، رابطه حسنهاي تا سالها با او شکل میدهد. گلستان از همنشینی با کیارستمی خوشحال میشد. مثلا یکبار که کیارستمی تماس گرفته و گلستان نبود که جوابش را بدهد، نامهای برای او مینویسد و خودش را شماتت میکند که چرا شانس گفتوگو با این کارگردان را از دست داده.
برای همین سراغ ایمیلش میرود و شروع میکند به نوشتن: «وقتی «کلوزآپ» را دیدم و حظ کردم. حظ چندان بود که وقتی به فرخ غفاری که او هم آنجا بود، میگفتم که این اثر را چگونه مییابم نگاه شک به من انداخت، هر چند او هم از آن بسیار خوشش آمد. حالا در طی این نمایش اخیر چند فیلم ایرانی در لندن که باز هم آن را دیدم، دیدم که هیچ از برداشت، ارزیابی و تحسینم نمیکاهد، نکاست، مؤکد کرد. هر دو فیلم دیگرتان را- «زندگی و دیگر هیچ» و «خانه دوست کجاست» را هم دیدم. هر سه آفرین میآوردند.»



