روزنامه هفت صبح، نگین باقری| همین یک ماه پیش خبری از بازداشت پدر علم ژنتیک در همه رسانهها منتشر شد. بعد از چند ساعت دکتر داریوش فرهود به خانه برگشت و پلیس خبر داد که ماجرا نه بازداشت، بلکه اخاذی بوده. در این مدت او جزئیات آن روز هولناک را گفت اما آن چیزی که زیاد درباره آن حرف زده نشده، زندگی و روزگار این پزشک 84 ساله از نوادگان عباس میرزا بود.
به همین خاطر هم قرار بر این شد در این مصاحبه با کمی کنجکاوی از زندگی فردی او شروع کنیم و بعد به توضیحات این پزشک درباره روز حادثه برسیم. دکتر داریوش فرهود تک فرزند یک خانواده فرهنگی متولد دهه دوم عصر پهلوی است. او در 40 سالگی با یک متخصص اطفال ازدواج و سال 60 این کلینیک معروف دور میدان ولیعصر را تاسیس کرده؛ جایی که خودش میگوید تا امروز پروندههای تعیین ژنتیک فرزندان افراد مشهوری در آن باز و بسته شده.
جایی که اوایل انقلاب توانسته با همین کار، جان افراد زیادی که اتهام رابطه داشتند نجات دهد. او این روزها منتظر دو خبر خوب است؛ یکی انتشار یازدهمین جلد کتاب ایران فرهنگی و یکی هم یک مرکز درمان سرطان که اینطور که برای هفت صبح توضیح میدهد میتواند خیلی اعجاب انگیز باشد. بخشی از یک مصاحبه سه ساعته با او را اینجا میخوانید.
آن زمانی که شما به دنیا آمدید، یک سال از شروع جنگ جهانی دوم گذشته بود. برگردیم به آن روزها و کمی از خودتان در آن زمانها بگویید.
من تهران به دنیا آمدم ولی به دلیل شغل پدرم، کودکیام را در مسجدسليمان گذراندم. یازده ساله بودم که به تهران آمدیم و 19 سالگی تصمیم گرفتم که از ایران به آلمان بروم.
چرا تصمیم گرفتید پزشکی بخوانید؟
هم عمویم و هم پدربزرگ مادرم پزشک بودند. از طایفه مادرم فردی هم میشناختم که در دربار ناصرالدین شاه طبیب مشهوری بود و همه اینها باعث شد به پزشکی علاقهمند شوم.
چطور در آن سن و آن شرایط اوایل 19 سالگی از ایران خارج شدید؟
آن زمان رفتن کار مشکلی نبود. جایی را در شهر ماینتس اجاره کردم که مالک آن یک خانم ۷۰ ساله و یک آقای ۸۰ ساله بودند. با آلمانیها معاشرت زیادی داشتم. با آنها اوپرا میرفتم. گوته میخواندم و با فرهنگشان عجین شده بودم. در آنجا ایرانیهای زیادی بودند و بین آنها همشاگردیهای خوبی داشتیم که همگی پزشکی میخواندند که یکی از آنها دکتر سمیعی بود.
با دکتر سمیعی همکلاسی بودید؟
بله ولی ایشان ترجیح داد آنجا بماند و من ترجیح دادم برگردم. او به طرف تخصص جراحی اعصاب رفت و من به طرف انسان شناسی و ژنتیک. او به سیاست علاقه نشان داد ولی من نه. همچنین بارها در هامبورگ با شهید بهشتی یکدیگر را دیده بودیم. آقای صادق طباطبایی هم با من دوست بودند. آقای صادق قطبزاده همشاگردی من بود و با آقای ابراهیم یزدی دوستی نزدیکی داشتیم. همه اینها بعد از انقلاب میگفتند مسئولیت یکی از وزارتخانهها را قبول کنم ولی نمیخواستم وارد سیاست شوم. وقتی که داشتم برمیگشتم دانشگاه تهران از من به عنوان اولین پروفسور کرسی ژنتیک دعوت به کار کرد؛ این شد که عنوان پدر ژنتیک فارسی به من اطلاق شد.
چطور شد که سر از رشته انسانشناسی درآوردید؟
یک روز در دانشگاه بودم، از سالن ناهارخوری برمیگشتم که یک ساختمان نظرم را جلب کرد که روی آن نوشته شده بود Anthropology. با خودم گفتم معنای آن چیست؟ دیدم یعنی انسان شناسی. وارد شدم و دیدم قبل از من، آنها چند سال قبل به ایران آمده بودند و روی قشقاییها تحقیقات داشتند. تنها ایرانی بودم که اول پزشکی و بعد انسان شناسی خواند. هم زمان هم دانشکده پزشکی بودم و هم در دپارتمان انسان شناسی. انسان شناسی را تا دکترا هم ادامه دادم.
شما تا امروز سوژه ها و موضوعات جالبی به روزنامه ما پیشنهاد دادید که ترکیبی بین علوم اجتماعی و ژنتیک بود. یکی از کارهایی که از نظر خودتان مهم بوده برایمان توضیح دهد. منظورم کاری است که مثلا به شما نشان دهد پیوندی بین شرایط جغرافی ما و یک ژن خاص در ما دارد؟
من برای پایاننامهام روی قوای دفاعی بدن کار کردم. مطالعه روی جمعیت ایرانی، تانزانیایی، آلمانی و بلغارستانی را ادامه دادم. بعد هم که به ایران آمدم این ژن را استان به استان و بین اقلیتهای مذهبی(زرتشتیها، کلیمیها، ارامنه، آسوریها و مسلمانان) بررسی کردم تا ببینم این ژنها با کدام بیماریها مرتبط هستند. همچنین روی سرطانیها خیلی زیاد کار کردیم. الان هم دستگاههایی خریدیم که ژن سرطانیها را تشخیص میدهد. اگر کسی سرطان بگیرد ژن سرطان مشخص میشود و۹۰ درصد از این میزان مرگ و میرهای سرطان کم خواهد شد.
داشتید درباره پروژههای بیماریهای نادر صحبت میکردید.
دو چیز پیدا کردم که به اسم خودم ثبت شده است. فردی از شهرستان نور به من مراجعه کرد که بیماری با یک شرایط خاصی داشت. بیماری که در آن افراد نمیتوانند دستهایشان را جلو آورند یا آن را خم کنند و تمام انگشتها به هم جوش خوردهاند. من شجرهنامه این بیماری را تهیه کردم که اسم آن در دنیا به نام من گذاشته شد. با خرج خودم پنج نسل عقب رفتم. این بیماری از یک پیرزن از 130 سال قبل در آنجا شروع شده بود و نسل به نسل به اینها رسید. روی یکی دیگر از شجرهنامههایی که به نامم ثبت شده هم ۱۰ یا ۱۵ سال کار کردم.
شما 40 سال است این کلینیک را اینجا اداره میکنید که شهرت زیادی دارد. چه افرادی به شما مراجعه میکنند؟
گاهی به خاطر معلولیت، بیماری و گاهی هم خیلی از افراد مشهور میگویند این بچه برای من نیست و ما این را بررسی میکنیم. افراد مشهوری که حتی به فکرتان نمیرسد و از من میخواهند تا اسم آنها را حفظ کنم.
یعنی افرادی که میآیند و میگویند در نسبت فرزندشان با خودشان مشکوک هستند و درخواست آزمایش میدهند؟
بله. ما مریضهای زیادی داریم و شما نمیدانید با من چکار میکنند. حتی گاهی اصرار میکنند که اسم بچههایشان را من بگذارم. یکی دیگر از کارهایم هم در آستانه انقلاب این بود که وقتی به فردی اتهام رابطه نامشروع زده میشد، باید آن را از لحاظ ژنتیکی بررسی میکردم. برای همین گاهی وقتی میدیدم موفقیت فردی در معرض خطر است… .
بیایید درباره آدمربایی و روز حادثه صحبت کنیم.
ساعت ۵ و ۵۵ دو نفر با لباس مشکی، کلاه و عینک و بیسیم آمدند سوار ماشین من شدند و گفتند حرکت کنید تا کمی صحبت کنیم؛ سوالاتی مطرح کردند که آیا شما چیزهایی علیه نظام مطرح فرمودید؟ من را از اینجا به جای دور افتادهای بردند؛ در یک ویلای متروکهای بالای کوه که اگر آنجا را میدیدید مو بر تنتان سیخ میشد. جز یک گربه با سه فرزند کسی دیگر در آن ویلا در شمال کشور نبود. اگر من را در گودالی میانداختند شاید ۱۵۰ یا ۲۰۰ سال آینده استخوانهایم پیدا میشد. از ساعت ۶ صبح روز یکشنبه تا ساعت ۸ روز دوشنبه دائم سوالهای امنیتی میپرسیدند.
اخاذی کی مطرح شد؟
صبح روز دوشنبه دیگر سوال نپرسیدند و بحث اخاذی مطرح شد.
این فرد اصلی به نام نادر را چقدر میشناختید؟
نادر اینجا کار میکرد. من چه کمکهایی به او کردم که خانه بخرد و برای خودش زندگی درست کند.
به جز نادر آن دو نفر چه شناختی از شما داشتند؟
آنها احتمالا گول نادر را خورده بودند چون او به آنها وعده داده بود پولی را میگیرد و تقسیم میکند. یکی از احتمالات این است که آنها ارتباطاتی با جاهای دیگر داشتند.
از مسئولان به ملاقات شما آمدند؟
سردار (رحیمی) با من تلفنی صحبت کردند اما گله من اینها نیست. چند گله مهم دارم. اگر موضوع فقط اخاذی بوده که چرا اینگونه رفتارها اصلا باب شده که از آنها سوءاستفاده شود؟ یکی از این حضرات که قبلا وزیر بود گفت چرا سوار ماشینشان شدی؟ گفتم اگر به شما مشکوک شدند برای اثبات بیگناهی خودتان سوار ماشین نمیشدید؟ من فقط دلم برای نام ایران میسوزد.
وگرنه ۲۶ ساعت بین مرگ و زندگی قرار داشتم و هر لحظه ممکن بود من را سر به نیست کنند. گله دوم من این است که چرا با مجرمان در تلویزیون مصاحبه کردند؟ اگر مثلا یکی از آنها میگفت ایشان به خانم بنده تجاوز کرده من آنجا نبودم که از خودم دفاع کنم. سومین گله این است که من طعمه شدم. ممکن است افرادی بگویند خب این پزشک که ۸۵ سال سن دارد، از تعریفها هم فهمیدیم آدم خیری است پس اول به زبان خوش به او میگوییم و اگر نداد یک پولی با چاقو از او میگیریم. به غیر از این روزی صدها نفر زنگ میزنند و از من میخواهند به آنها در راه خدا کمک کنم. من که همیشه هم تلاش کردم که کار خیری برای مردمم داشته باشم.
چه درخواستهایی از شما شده است؟
یک نفر به من نامه داده که به من کمک کنید، کار من با يكو نیم میلیارد راه میافتاد. به فاصله دو ساعت بعد از آن شخص دیگری به من زنگ زد و گفت پدر من را در آمریکا گرفتند و باید پول جمع کنم تا او آزادشود.



