روزنامه هفت صبح | مرحوم دکتر احمد مهدوی دامغانی شانزده سال پیش در مقالهای به بررسی صحت و سقم داستان ضامن آهو از دل منابع تاریخ اسلام پرداخته است. مهدوی دامغانی که ارادتی خاص به حضرت رضا (ع) داشت، پس از درگذشت، مطابق وصیتش در آستان قدس رضوی به خاک سپرده شد. متن مقاله مذکور به شرح زیر است:
« دوست دانشمند عزیزی به بنده گفت: فلانی! من هر قدر هم که میخواهم صحت این «داستان مبتذل» ضامن آهو را به خود بقبولانم نمیتوانم و عقلم نمیپذیرد که این داستان آن چنان که شنیده و خواندهام عقلاً یا وقوعاً ممکن باشد، گو اینکه اساساً این داستان را در هیچ کتاب معتبر و مأخذ قابل مستندی هم ندیدهام و چون تو را یک طلبه غیر متعصبی میدانم، این است که خواهش میکنم نظرت را در این باره بگویی و اگر تو هم مثل من به این داستان باورنکردنی اعتقادی نداری، چه بهتر که از اینجا، یکی - دو خطی با هم به روزنامه اطلاعات بنویسیم و از مسئولان آن روزنامه درخواست کنیم که از استعمال این القاب و عناوین عامیانه و بیمعنی و غیره خودداری کنند.
از آن دوست عزیز پرسیدم: داستان ضامن آهویی که شما آن را عقلاً و وقوعاً محال میشمارید کدام است و چگونه داستانی است؟ و با نگاه تعجبآمیزی گفت: فلانی! آیا مرا دست میاندازی یا واقعاً تو که هم بچه آخوند هستی و هم خراسانی، از کم و کیف این داستان بیخبری؟ گفتم: نه دوست عزیز! تو را دست نمیاندازم و از کم و کیف داستان هم باخبرم ولی دوست دارم داستان را از زبان تو هم بشنوم. گفت: از مجموع آنچه در بچگی از بزرگترها شنیده و بعداً هم آن را به شعر عامیانه و به صورت جزوه کوچکی، چاپ سنگی شدهای خواندهام، آنچه به یادم مانده، این است:
صیادی در بیابانی قصد شکار آهویی میکند و آهو شکارچی را مسافت معتنابهی به دنبال خود میدواند و عاقبت خود را به دامن حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام که اتفاقاً در آن حوالی تشریففرما بوده است، میاندازد. صیاد که میرود آهو را بگیرد، با ممانعت حضرت رضا علیه السلام مواجه میشود ولی چون آهو را صید و حق شرعی خود میداند، در مطالبه و استرداد آهو مبالغه و پافشاری میکند. امام حاضر میشود مبلغی بیشتر از بهای آهو، به شکارچی بپردازد تا او آهو را آزاد کند.
شکارچی نمیپذیرد و به عرض میرساند: الا و بالله، من همین آهو را که حق خودم است، میخواهم و لاغیر … و آن وقت آهو به زبان میآید و سخن گفتن آغاز میکند و به عرض امام میرساند که من دو بچه شیری دارم که گرسنهاند و چشمبهراهاند که بروم و شیرشان بدهم و سیرشان کنم. علت فرارم هم همین است و حالا شما ضمانت مرا نزد این ظالم بفرمایید که اجازه دهد بروم و بچگانم را شیر دهم و برگردم و تسلیم صیاد شوم…
حضرت رضا علیهالسلام هم ضمانت آهو را نزد شکارچی میفرماید و خود را به صورت گروگانی در تحت تسلط شکارچی قرار میدهد. آهو میرود و بهسرعت بازمیگردد و خود را تسلیم شکارچی میکند. شکارچی که این وفای به عهد را میبیند، منقلب میگردد و آنگاه متوجه میشود که گروگان او، حضرت علی بن موسی الرضا صلوات الله علیه است. بدیهی است فوراً آهو را آزاد میکند و خود را به دست و پای حضرت میاندازد و عذر میخواهد و پوزش میطلبد. حضرت نیز مبلغ معتنابهی به او مرحمت میفرماید و بهعلاوه، تعهد شفاعت او را در قیامت نزد جدش میکند و صیاد را خوشدل روانه میسازد. آهو هم که خود را آزادشده حضرت میداند اجازه مرخصی میطلبد و به سراغ لانه و بچگان خود میدود…
به آن دوست عزیز هموطن گفتم: داستان واقعی ضامن آهو که من آن را میدانم بیش از هزار و شصت سال سابقه تاریخی دارد و در کتب معتبر و مستند هم ثبت و ضبط شده و کاملا هم موجه و معقول است و بهکلی با آنچه تو میگویی و من هم به همین ترتیب آن را شنیده و خواندهام، مغایر است. گمان نزدیک به یقین دارم که منشأ ملقب ساختن مولای ما، حضرت رضا صلوات الله علیه به ضامن آهو، همین داستان موجه و معقول و مسلم و مستندی است که آن را برای تو خواهم گفت. مضافاً بر آنکه ناقلان و راویان این داستان نیز حائز آنچنان مقام مذهبی و ملی و علمی شامخی هستند که جای هیچ تردید در صحت، و مجال هیچگونه شبههای در اصالت آن باقی نمیماند. برگرفته از کتاب عیون اخبارالرضا که حاصل مسافرت شیخ صدوق به مشهد مقدس است:
باری، برگردیم به داستان ضامن آهو که شیخ آن را در همین کتاب و به مناسبت همین سفر نقل مینماید… گوینده اصلی داستان که خود همان شکارچی بوده است، ایرانی پاکنهاد و آریایینژاد و امیر دلیر و بزرگوار و نجیب و آزاده خراسانی خراسان، یعنی ابومنصور محمد بن عبدالرزاق طوسی، معروف و مشهور و گردآورنده «شاهنامه ابومنصوری» است:
چون روز پنجشنبه برای زیارت رضا علیهالسلام از او اجازه خواستم. گفت بشنو که درباره این مشهد (یعنی این محل شهادت) با تو چه میگویم. در روزگار جوانی، نظر خوشی به طرفداران این مشهد نداشتم و در راه، معترض زائران میشدم و لباسها و خرجی و نامهها و حوالههایشان را بهستیزه میستاندم. روزی به شکار بیرون رفتم و یوزی را به دنبال آهویی روانه کردم. یوز همچنان به دنبال آهو میدوید تا بهناچار، آهو را به پای دیواری پناهید و آهو ایستاد. یوز هم رو به رویش ایستاد ولی به او نزدیک نمیشد.
هر چه کوشش کردیم که یوز به آهو نزدیک شود یوز نمیجست و از جای خود تکان نمیخورد ولی هر وقت که آهو از جای خود (کنار دیوار) دور میشد، یوز هم او را دنبال میکرد. اما همین که به دیوار پناه میبرد، یوز بازمیگشت تا آنکه آهو به سوراخ لانهمانندی در دیوار آن مزار داخل شد. من وارد رباط شدم، و از ابی نصر مقری (که لابد قاری راتب قبر مطهر حضرت یا دیگر مقابر اطراف قبر و داخل رباط بوده است) پرسیدم: آهویی که هم الان وارد رباط شد کو؟ گفت: ندیدمش.
آن وقت، به همان جایی که آهو داخلش شده بود درآمدم و پشگلهای آهو و رد پیشابش [ادرار] را دیدم ولی خود آهو را ندیدم. پس با خدای تعالی پیمان بستم که از آن پس زائران را نیازارم و جز از راه خوبی و خوشی با آنان درنیابم. از آن پس، هر گاه که کار دشواری به من روی میآورد و گرفتاریای پیدا میکردم، بدین مشهد روی و پناه میآوردم و آن را زیارت و از خدای تعالی در آنجا حاجت خویش را مسئلت میکردم و خداوند نیاز مرا برمیآورد و من از خدا خواستم که پسری به من عنایت فرماید. خدا پسری به من مرحمت فرمود و ….
به هر صورت، ظاهراً اصل داستان و روایتی که سبب ملقبساختن حضرت امام علی بن موسی الرضا به «ضامن آهو» شده است، باید همین داستان باشد و لا غیر. و به قراری که ملاحظه فرمودید، داستان کاملاً واقعی و موجه و معمولی به نظر میرسد.
منبع: چهار مقاله، احمد مهدوی دامغانی، تهران، نشر بین الملل، ۱۳۸۵(تلخیص شده توسط هفت صبح)



