روزنامه هفت صبح، اکرم احمدی| یکی زل میزند تو چشمهایت و بغض میکند و اشک میریزد، یکی وسط مترو روی زمین مینشیند و وقتی در ایستگاههای شلوغ مردم هجوم میآورند زیر دست و پا میماند و دعوا راه میاندازد و میرود، یکی هم با صورتی زیبا و لپهای آویزان و چشمهای خوشرنگ کنار دست بچههایی که تلفن همراه دارند مینشیند و با آنها بازی میکند.هرکدام از این بچهها داستان خودشان را دارند، داستانی که نشان میدهد بچههای کار مترو این روزها یک مدل دیگری شدهاند.
انگار برایشان از قبل سناریو مینویسند و آنها روی صحنه میروند و مو به مو دستورها را اجرا میکنند. هر چه که هست این بچههای ۵ تا ۷ ساله خودشان نمیتوانند طراح این داستانها باشند، انگار دستهایی پشت ماجراست که از آنها میخواهد یک طور دیگری رفتار کنند تا پول بیشتری به دست بیاورند.
زورگیری با گریه
شاید اسمش زورگیری نباشد، اما وقتی کاغذهای مچاله فالهایت را به همه نشان میدهی و فریاد میزنی که فالهایت را پاره کردند و بدبخت شدهای و باید همه فالهای او را بخرند یک زورگیری نرم میشود. پسرک شش ساله روبهروی در نشسته طوری که هرکس میخواهد وارد مترو شود ممکن است دست و پای او را لگد کند، وقتی به او میگویم جایت را عوض کن با تندی جوابم را میدهد:« دلم میخواهد همین جا بنشینم به کسی ربطی ندارد.»
به کسی ربطی ندارد ولی ناگهان سر همه فریاد میزند که فالهایم را پاره کردید. با صدای بلند گریه میکند و فالهای خاکی و پاره و مچاله را جلوی مسافران میگیرد و میگوید:« باید فالهایم را بخرید. مرا بدبخت کردید. پول فالهایم را بدهید.» یکی از مسافران میگوید این فالها را با دستت پاره کردهای وگرنه کاغذ که زیر پا این شکلی نمیشود.
او به گریهاش ادامه میدهد و پول فالهای پارهاش را از مسافرانی که روی صندلی نشستهاند و از ماجرا خبر ندارند میگیرد. یک خانم مسن با چادرش اشکهای پسرک را پاک میکند و میگوید من خودم همه فالهایت را میخرم. پسرک لبخند میزند و فالهای پاره را توی کوله قرمزش میچپاند.
اشکهایش
چشمهای زیبایی دارد. شاید پنج سالش باشد، آدامس میفروشد و یک کلمه حرف هم نمیزند. فقط اشک میریزد. یکی از فروشندههای مترو میگوید:« حتی یکبار هم ندیدهام که بخندد یا چشمهایش پر از اشک نباشد. این همه اشک را از کجا میآورد. خوش به حالش این طوری همه آدامسهایش را میفروشد مردم هم قربانشان بروم همه دل رحم. من هم باید از این به بعد گریه کنم تا جورابهایم را بفروشم.»
دخترک اسمش را نمیگوید فقط هر چند ثانیه یک بار با گوشه روسری آبیاش اشکهایش را پاک میکند. زل میزند به چشم مسافران و آدامس را تعارف میکند تا آدامس را نگیری و اسکناس ۱۰هزار تومانی را کف دستش نگذاری نمیرود و یک بند هم چشمه جوشان اشکش کار میکند. همان جوراب فروش میگوید:« بقیه اشکهایت را بگذار برای واگن بعدی چشمهات خشک میشود.»
خاله چه گوشی قشنگی
با هر قدم که بر میدارد لپهایش تکان میخورد. پسر بچه زیبا، مظلوم و بسیار با ادبی است. همه مسافران واگن بانوان را خاله صدا میکند. چند بار سر تا ته طبقه بالای واگن را آهسته قدم میزند و بعد کنار دست یک زن و پسر بچهاش که مشغول بازی با گوشی است، مینشیند. چند دقیقهای زل میزند به دستهای پسر بچه و گوشی، بعد کمکم پسر بچه را راهنمایی میکند و گوشی را میگیرد و خودش بازی میکند.
مدام با مادر پسر بچه حرف میزند و سرگرمش میکند:« این گوشی را چند خریدهاید؟ برای پسرتان خریدهاید؟ همیشه بازی میکند؟ پسرتان را خیلی دوست دارید که برایش گوشی خریدهاید؟» زن گوشی را از پسرک تپل میگیرد و با پسرش روی یک صندلی دیگر مینشیند. یکی از مسافران میگوید:« بیچاره ترسید. حق هم دارد. همین چند روز پیش با همین ترفند گوشی یک دختر بچه را دزدیدند و رفتند.»



