روزنامه هفت صبح | کاربری با یوزرنیم zabanshenas_ نکته جالبی درباره نمره ۱۷ مطرح کرده که بازتابهای جالبی هم داشته است:
نمره ۱۷ خیلی نمره باشخصیت، باوقار و بالغیه. یک میانهروی تلاشگره که داره عدم تعلقش به دنیای مادّی رو فریاد میزنه و با سیگار گوشه لبش به کمالگرایان نمره بیستی میگه: «به کجا میخواید برسید؟ تهش هیچی نیست.» امیدوارم در تمام مراحل زندگیم نمره ۱۷ بشه.
اگه به این فکر کنی که « عدد اول» هست، به همه صفتهایی که گفتید متفاوت بودن هم اضافه میشه.
ولی «تمام مراحل» نه، معدل زندگی باید ۱۷ باشه.
مثلاً: من معدل کارشناسی دومم ۱۷.۰۷ شده. یه ترم حالم خوب بود میشد۱۸. یه ترم بد، میشد۱۶. یه ترم نیاز و هدف داشتم برا درس، میشد۱۹. تهش معدلم شد۱۷. زندگی باید بالا و پایین داشته باشه. نه همیشه ۱۷. مجموعهای از تلاش کردن و نکردن و خوب و بد.
به شدت علاقهمند به عدد ۱۷ هستم! حس میکنم به عددهای قبل و بعدش باج نمیده! مثل ۱۹ هی افسوس اینکه یه ذره بیشتر بود ۲۰ میشد رو نداره! نه میشه گفت عدد کمی هست و کم کاری کرده نه میشه گفت خیلی ادعا میکنه و گندگی داره در زندگیتون ۱۷ باشید!
رادیکال نگاه کنیم میانمایگیه، کمال گرایانه نگاه کنیم ناکافی بودن همیشگی. ۱۹ جذاب تره، یکجور رسیدن ولی لگد زدن به مهرتاییدشدهگیِ ۲۰.
راستش این نمرهها یه سیر خیلی جالب دارن
از ۲۰ تا ۱۸ خوشحالی
۱۷ نرمالی
۱۶ خیلی نمره سنگینیه نمیدونم چرا آدم میسوزه
ولی حالا از ۱۵ و به پایین یه شور و شعف عجیبی رو تو خودت حس میکنی تازه این شور و شعف از ۱۳ به پایین یه جهش پیدا میکنه و سطح شنگول بودنت نمایی بالا میزه.
منم تو کلاس از اینایی که تو رنج ۱۷ هستن خیلی خوشم میاد خیلی هاشون برعکس بقیه هم به درسشون میرسن و هم به بازی شون و همین جذابشون میکنه.
من براش بیست بودم اون هفده دوست داشت.
کسی که مثلا ریاضی ۱۸ میبره و کسی که ۲۰ میبره هردو درس رو خوب یاد گرفتن.
با این تفاوت که اولی واسش روزی ۳-۲ ساعت وقت گذاشته و به سایر ابعاد زندگیش رسیده
و دومی کل روزهاش رو تلف کرده تا ۲۰ بشه.
رفتم کفش بخرم…
کاربری با یوزرنیم sare9904 در پستی به یک تجربه خرید از کفش فروشی اشاره کرده و کامنتهای مختلفی را دریافت کرده که شاید خواندنش خالی از لطف نباشد.امروز رفتم کفش بخرم، دنبال یه کفش کرم با پاشنه کوتاه بودم، از فروشنده پرسیدم کفش پاشنه کوتاهتر ندارید؟ با یه لحن خشنی گفت: کفشا همه همیناست که میبینین. هفته پیش شیراز بودیم، فاصله بین رسیدن به رستوران و ساعت رزرو میز ناهارمون وارد یه کتابفروشی شدیم، مرد جوانی فروشنده بود.
با صبوری پاسخگو بود، گفتیم مسافریم و قبل از وقت ناهارمون اومدیم کتابفروشی، معاشرت کرد، از سفرمون پرسید و با خوشرویی تا دم در بدرقهمون کرد حتی بهمون گفت اگه سنگینی کتابها در رفت و آمد اذیتمون میکنن میتونه برامون نگهشون داره تا از ناهار برگردیم. همه وقتی از فروشگاه بیرون اومدیم به این فکر کردیم باز هم این کتابفروشی بیایم، میزبانمون این کتابفروشی رو برای خریدهای بعدیش انتخاب کرد و خاطره خوبی ساخت. مشتریها شریک تجاری شما هستن، تصمیم با شماست که چطوری شرکاتون رو حفظ کنید.
پسرخالم سندرم داون داره و خالم هروقت میبرش خرید به رفتار فروشنده ها خیلی دقت میکنه. بچه آرومیه و کاری به هیچی نداره. اصلا ازینا نیست که تو مغازه دست بزنه به چیزی یا چیزیو برداره. ولی اگه فروشنده بهش بگه دست نزن یا بد برخورد کنه خالم میاد بیرون. اگه نه حتما یه چیزی میخره ازونجا.
من هروقت این رفتار رو ببینم، میام بیرون. حتی اگر قشنگترین چیزی که میخواستم رو داشته باشه و جای دیگه لنگهاش پیدا نشه. نه فقط این رفتار زشت، حتی اگر جواب سلام هم ندن، میام بیرون.
یه پارچه فروش میشناسم که شخصا به خاطر عشقش به کالایی که میفروشه از رفتن به مغازه اش لذت میبرم. هر پارچه رو طوری توصیف میکنه که انگار میخواد پارهای از تنشو بهت بده. قطعا فروشندگانی که مثل اون کفش فروش جواب میدن هیچ علاقهای به کارشون ندارن و کاسب موفقی هم نمیشن.
موضوع برخورد فروشنده ومشتری از جهتهای مختلف قابل بررسی و به شدت پیچیده و نیازمند سالها تجربه است. حالا همه تحلیلها رو بذارید کنار و جنبه فرعی. برخورد ما به عنوان مشتری با فروشنده باید چطور باشه؟ فکر میکنید چه تعداد مشتری در طول روز روان فروشنده رو سوهان میکشند؟
یه بار رفتم یه عطاری دور کاخ پول بکشم تا برم خونه، نگو کارت رو تموم کرده بودم و پنج تومن بیشتر تهش نداشت.
هرچی هرجا هم که میکشیدم نمیگفت موجودی ندارین، میگفت اطلاعات پردازش نشد. رفتم تو عطاری پول کشید دید موجودی نداره،گفت خانوم این پنج تومن دست شما تا خونه برو بعداً هروقت داشتی بده.



