روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقى | آقاى بسیار محترمى که شبیه علاقهمندان به کانون گرم خانواده پر اولاد است مىگوید فرزندآورى کسب و کار ارجمند، عزیز و تا مرز جنون مسئولیتساز است یعنى شما اگر بانو و یا آقاى جهان هم باشید مثلا الیزابت ملکه انگلیس و یا بایدن رئیسجمهورآمریکا ! خب مبارک است.
اما این جایگاه ابدا ارزش حقیقى و حقوقى وجود جانبخش فرزند درآغوشتان راندارد و اساسا قابل مقایسه نیست گرچه فرزند به سان قلبى است که بیرون از تن شما مىتپد و هیچ مدیریتى بر ضربان پر تپش و تمناى او ندارید اما راست این است هربار که او را بغل مىکنید و عطرتنش را دل آویز مىشوید حالتان مثل دست کشیدن روى آبىترین نقطه دریا به وقت پرسه مه در عصر باران خورده است! همسر آن آقاى علاقهمند به کانون گرم خانواده پراولاد به کنایه مىفرماید لابد یک بستنى نانى کم دارد و دو پک سیگار تا از شعف، نهنگ آبهاى جهان شوید!
ناگهان یکى از فرزندان مجرد همین خانواده محترم برافروخته و پرهیجان صدا بر مىکشد؛ وقتى کسى دنیا را سینما مىبیند و سینمایى هم زندگى مىکند نتیجهاش همین خیالپردازى شاعرانه است! یعنى بىخیال بیکارى، گرانى و اجاره خانه، بىخیال کرونا، بهاى پوشک و گرانى شیر خشک ووو! آخر وقتى خودتان روى دست خودتان ماندهاید و از درماندگى پشت پا به خودتان وهمسرتان مىزنید یعنى پیشاپیش پشت پا به فرزند نبوده و نیامده خود و دیگران مىزنید و واى بهحال روزى که به دنیا بیاید! انصافا این نگاه ملوس به واقعیتها رواست؟
خانم و آقاى طرفدار کانون گرم خانواده پراولاد صحنه را به نرمى ترک مىکنند و من ترسخورده از این تنش غمبار به کوچه و سپس به لب خیابان کوچ مىکنم و در حسرت منع تحمیلى دو پک سیگار، مثل تیرچراغ برقى که چراغش شکسته است بىحاصل همانجا مىمانم. کمى بعد از سرِ سرگشتگى چشم مىدوزم به پیرمردى که تکیه داده به ستون آفتاب نیمه جانى که تنپوش در مغازهاش شده است و در حظی وافر از بازیگوشی پسرکی است که مرتب دست مادرش را در سراسیمگی جمعیت جا میگذارد. مادر سرانجام خشم میسازد و جلو چشم عابران نامتوازن که میخواهند دم غروب یک روز زمستانى را به شب برسانند گوش کودک را بهجاى دست او در دست میگیرد. پسرک گریهای سر میدهد که دل همه مادران جهان را به درد میآورد. پیرمرد وارد صحنه میشود.
ـ دخترم بچهاس!
ـ به شما مربوط نیست!
پسرک ضجه ابر دارد و بهار بهارگریه میریزد. عابران پا سست میکنند، زنی میانسال از کیفش شکلاتی در میآورد تا رابطه تلخ مادر و فرزند را عسل کند. مادر میگوید:
ـ لازم نکرده!
پسرک را بغل میکند. این پیادهرو را تا آن پیادهرو قیچی میکند و در شتاب رهگذران غروب گم میشود.
پیرمرد سیگاری روشن میکند و چنان پکی میزند که هوا دلتنگ میشود و لابد زیر لب میگوید: بعضیها نمیتوانند از سایهشان فراتر روند. حتی اگر مادر باشند.
لابد کتابفروش همسایه پیرمرد هم میگوید هیچ چیز عادیتر از آمیختگی دلسوزی و خشم نیست. اما گاه رفتار برخى از مادران خشمگین نسبت به فرزند به نجاری میماند که در را طوری میبندد که خودش هم نمیتواند آن را باز کند.
من باخودم نجوا مىکنم؛کاش میشد بچهها مثل خودشان بزرگ شوند، نه مثل ما. شاعری روی کاغذی که بردبارانه سفید مانده است مینویسد:
دلم میخواهد کسی برای دل من سهتار بزند
و دلم سهتار بزند
چهقدر دلم میخواهد که
دلم بزند.
خانمها و آقایان سیب! راست این است پیش از فرزندآورى باید به همسرآورى، پیشتر از آن به بضاعت آورى وعزیزتر از همه باید به دلبندى و عاشقى رسید! چرا؟ چون بهجز فراهم آورى اینها، فرزندآورى شوخى تلخى است !
یادمهایم را باز خوانى مىکنم تا یادم آید؛ همین هزارسال پیش ناگهان جوانى عاشق شد. چون دخترعمویش پشت جلد کتاب اهدایی (سووشون ) اثر جاودانه گلبانو سیمین دانشور برایش نوشته بود؛ زیبایی خالق عشق است و عشق درک مارا از زیبایى، عمق میبخشد!
آن جوان همان لحظه زل زد به عکس خانوادگی روی طاقچه در روز سیزده بدرکه در آن دخترعمویش بستنی یخى لیس مىزد. همان لحظه خیالاتی شد. دختر عمو را در قلبش نقاشی کرد و فهمید عاشقی خود به خودی میآید و خود به خودی دنیا را زیبا میکند.
همین شد بهرغم مخالفت همه جهان تصمیم گرفت مثل هنرمندان راستین که توانایی رخنه و نفوذ به زیر سطح همه وقایع و پدیدهها را دارند، هنرمندانه مخالفان را متقاعد کند که ازدواج پسرعموی کوتاهقد و بیپول با دخترعموی بلندقد و پولدار حکمتی جز عاشقی ندارد و اگر این عشق فرجامی نیابد جنون برآید و روزگار همه بستگان تباه گردد. سرانجام جنون کار خود را کرد و ازدواج ترانهخوان شد. اما انتظارها به سر نیامد و فرزندی پا به عرصه وجود نگذاشت. چون پسرعمو بچهدار نمیشد و همین شد. جدایی سر گرفت و دخترعمو سالی نرفته به فرنگ رفت و ماند و هنوز هم مانده است. پسرعمو اما همچنان عاشق وفادار است گرچه مىداند رفتارهای عاطفی عناصر قابل اعتمادی نیستند.
آن جوان دلشکسته حالا پیرمردی است که در مغازهاش سوزن و نخ میفروشد تا هیچ دکمه آویزانی نیفتد. هیچ لباسی بیتناسب و توازن نماند و به همین خاطر به هیچ زیپی اجازه حضور در مغازهاش را نمیدهد و توضیح مىدهد: زیپ صبوری دکمه را ندارد. چون بنیان زیپ بر دندان قروچه و گاز گرفتن است. زیپ مانند کسی است که از رنج بردن میترسد و به همین دلیل از ترس، رنج میبرد و زود خراب میشود. اما دکمه مثل یک همسایه خوب همیشه نگهبان همسایهاش است.به عبارت سادهتر دکمه، عاشق وفادار و زیپ، دلبر فریبکار است!
پیرمرد دلش به همین چیزها خوش است و وصیت کرده است اگر روزی دکمهها را جا گذاشت و رفت، دار و ندارش وقف کودکان بیسرپرست است. چون خوب میداند سخاوت یعنی بخشیدن قبل از تقاضا کردن. او همچنین خوب میداند اگر قرار است فرزند داشته باشیم ابتدا باید شایستگی نگهداری از او را داشته باشیم وگرنه فقط جمعیت سرگردانها را افزایش مىدهیم !
تا این لحظه
دوستت نداشتهام
اما زمان چاره ناپذیر عشق
فرا مىرسد
ودریا ماهیانى را
که در انتظارشان نبودى
برسینهات خواهد ریخت
* شعرها به ترتیب؛ بیژن نجدی و نزار قبانى



