هفت صبح| امروز برای تقویم ادبیات فارسی، تاریخی ساده نیست؛ روزی است که غزل، یکی از صداهای آرام و نجیب خود را از دست داد. عماد خراسانی رفت و با رفتنش، بخشی از آن لطافت کم‌ادعا که در لابه‌لای واژه‌ها زندگی می‌کرد، رنگی از سکوت گرفت. بعضی شاعرها با غوغا می‌آیند و با هیاهو می‌روند، بعضی دیگر آهسته وارد جان ما می‌شوند؛ بی‌سروصدا، مثل عطری که در اتاق می‌پیچد و حضورش را دیرتر درمی‌یابی. عماد از جنس دسته دوم بود.

 

غزل، در میانه تلاطم


غزل در سده اخیر، روزهای سرگردانی کم نداشت. تجربه‌های نو، زبان‌های تازه، وزن‌های گریزان، فضای شعر را دگرگون کرده بود و این قالب کهن گاهی شبیه مسافری می‌نمود که جای ایستادنش را گم کرده باشد. در چنین فضایی، شاعرانی پیدا شدند که بی‌درگیری‌های نمایشی، چراغ غزل را روشن نگه داشتند. عماد خراسانی یکی از همان چراغ‌ها بود؛ وفادار به استخوان‌بندی کلاسیک‌ اما با نبضی که به زمانه وصل می‌مانْد.غزل‌های او وزن داشتند، موسیقی داشتند‌ اما مهم‌تر از همه «حال» داشتند. کلمات در شعرش به اندازه‌اند؛ بی‌ازدحام، بی‌پیرایه. احساس در غزل عماد نجیب است؛ می‌سوزد، اما اهل نمایش نیست.

 

زندگی، با ضربه‌های آرام


زندگی عماد، همانند بسیاری از شعرهایش، با ضربه‌هایی آرام و مداوم شکل گرفت. فقدان‌های زودهنگام، تنهایی‌های ناگزیر، تجربه‌هایی که روح شاعر را صیقل می‌دهند. او خیلی زود با مفهوم غیبت آشنا شد؛ غیبتی که بعدها در شعرش تبدیل به نوعی اندوهِ لطیف و ممتد شد.یکی از پررنگ‌ترین فصل‌های این زندگی، ازدواج کوتاه‌مدتش بود. عماد در جوانی ازدواج کرد‌ اما این همراهی دوام چندانی نداشت. همسرش تنها چند ماه پس از ازدواج از دنیا رفت؛ رویدادی که سایه‌اش تا پایان عمر بر زیست و شعر شاعر باقی ماند. این فقدان، در غزل‌های او تبدیل به ضجه نشد؛ تبدیل به سوز شد. همان سوزی که در بسیاری از عاشقانه‌هایش می‌توان ردی از آن را حس کرد؛ اندوهی که فریاد نمی‌زند، درونی می‌سوزد. در شعر عماد، عشق همیشه با نوعی فاصله، نوعی حسرت، نوعی «نرسیدن» همراه است. انگار شاعر جهان را از دریچه فقدان تجربه می‌کند.

 

حدیث نفس، بی‌تکلف


غزل‌های عماد بیش از هر چیز، گفت‌وگوی درونی‌اند. شعر او کمتر به عرصه‌های پررنگ اجتماعی یا فلسفی وارد می‌شود؛ میدان اصلی، دل است. عاشقانه‌هایی که به جای ژست‌های روشنفکرانه، بر تجربه انسانی تکیه دارند. او از عشق می‌گوید، از بی‌قراری، از حسرت، از تمنایی که همواره در حال گریز است.این تمرکز بر احساس، شعر عماد را به طرز عجیبی قابل لمس می‌کند. خواننده با غزل‌هایش روبه‌رو نمی‌شود؛ در آنها حل می‌شود.

 

مشهد؛ ریشه‌های یک حس


از مشهد آمده بود؛ شهری که تاریخ و شعر در آن نفس می‌کشند. همسایگی با فردوسی، با خیام، با حافظه‌ای که قرن‌ها واژه در خود ذخیره کرده است. در چنین اقلیمی، شعر برای عماد امری طبیعی بود؛ شبیه هوا، شبیه نور. بعدها تهران به جغرافیای زندگی‌اش اضافه شد؛ شهری پرشتاب، پرهیاهو. اما عماد در این شهر هم همان شاعر آرام باقی ماند. در حاشیه، در خلوت، در فاصله‌ای آگاهانه از جنجال‌های معمول.

 

نامی که اندازه شاعر بود


«عماد خراسانی» یک تخلص نیست؛ ترکیبی است که به شکلی دقیق حال‌وهوای شعر او را بازتاب می‌دهد. نامی روشن، آشنا، بی‌تکلف. هویتی که با گذر زمان به بخشی از حافظه ادبی تبدیل شد.گاهی یک اسم، عصاره یک جهان شعری است.

 

شعر و موسیقی؛ پیوندی از سرِ طبع


شعر عماد، خیلی زود راه خود را به حنجره‌ها باز کرد. غزل‌هایش در صدای نسل‌های مختلف جاری شد؛ از طنین پرصلابت اکبر گلپایگانی و حسرت کش‌دار محمودی خوانساری تا لطافت بنان و بیان روایت‌گونه عبدالوهاب شهیدی. بعدتر، همان واژه‌ها در اوج‌های سوزناک هایده، در شور آواز ایرج، در رنگ بومی ناصر مسعودی، در شکوه محمدرضا شجریان و در حس‌وهوای تغزلی علیرضا افتخاری ادامه پیدا کردند. گویی شعر او سرنوشتی آوازی داشت؛ واژه‌هایی که انگار از ابتدا برای خوانده‌شدن نوشته شده بودند، برای جاری ‌شدن روی ملودی، برای ماندن در گوش و زمزمه شدن در صحنه حافظه مردم.

 

وقار، به جای ادعا


یکی از ویژگی‌های کم‌یاب عماد، نوعی کم‌میلی به خودنمایی بود. در جهانی که بسیاری برای دیده شدن بی‌قرارند، او راه دیگری را انتخاب کرده بود. شعر می‌گفت، بی‌آنکه تصویرسازی اغراق‌آمیز از خود بسازد. همین وقار، همین فاصله از هیاهو، به شعرش کیفیتی خاص می‌دهد؛ نوعی صداقت آرام.شعر عماد خود را عرضه نمی‌کند؛ کشف می‌شود.

 

روزِ مرورِ یک آه ماندگار


سالروز درگذشت عماد خراسانی فرصتی است برای بازگشت به شعری که از دل زندگی واقعی برآمد. شعری که فقدان را تجربه کرد، عشق را زیست، تنهایی را لمس کرد و همه را با زبانی روشن و بی‌تظاهر به غزل تبدیل کرد.بعضی صداها با خاموشی پایان نمی‌یابند. تازه از همان لحظه، واضح‌تر شنیده می‌شوند. عماد خراسانی از همین جنس است؛ شاعری که اندوه را فریاد نکرد، در واژه‌ها حل کرد و به شعر فارسی، سوزی داد که همچنان تازه می‌ماند.

 

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد
 حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد