هفت صبح| در تلویزیونی که بیشتر قصه‌هایش میان چهاردیواری خانه‌ها، شرکت‌ها و ادارات می‌گذرد، ورود دوربین به عمق جنگل‌های هیرکانی اتفاقی امیدوارکننده است. «سرخدار» با درخت، مه، جاده‌های خیس و صدای اره آغاز می‌شود و از همان ابتدا می‌خواهد درباره زخمی حرف بزند که سال‌ها در حاشیه خبرها باقی مانده است، زخمی به نام قاچاق چوب، زمین‌خواری و زندگی دشوار جنگلبانانی که میان قانون، معیشت و فشارهای محلی گیر افتاده‌اند. این انتخاب، مهم‌ترین سرمایه سریال مسعود فرخنده است.

«سرخدار» سراغ موضوعی رفته که ظرفیت یک درام پرتنش، اجتماعی و حتی جنایی را دارد. با این حال، فاصله میان ایده و نتیجه آنقدر محسوس است که جنگل در بسیاری از لحظات، باشکوه‌تر و زنده‌تر از آدم‌های قصه دیده می‌شود. داستان حول مازیار، جنگلبانی متعهد شکل می‌گیرد، مردی که مقابله‌اش با قاچاقچیان چوب آرام‌آرام به زندگی شخصی و روابط خانوادگی او کشیده می‌شود. در سوی دیگر، افرادی قرار دارند که جنگل را سرمایه‌ای برای فروش و تصرف می‌بینند. چنین تقابلی می‌توانست موتور قدرتمند یک روایت پرتعلیق باشد، اما فیلمنامه زودتر از آنکه شخصیت‌ها را بسازد، تکلیف اخلاقی آنان را روشن می‌کند.

 

‌زخمی واقعی در قالبی کم‌جان


امتیاز «سرخدار» از جایی می‌آید که پایش را بر زمینی واقعی گذاشته است. قاچاق چوب، آتش‌سوزی‌های هدفمند، کمبود تجهیزات، فشار اقتصادی و روابط پیچیده محلی، مصالحی هستند که از دل پژوهش و گفت‌وگو با جنگلبانان وارد داستان شده‌اند. برخی جزئیات، مانند منحرف کردن نیروهای حفاظتی با ایجاد حریق یا استفاده از خودروهای غیرمنتظره برای جابه‌جایی چوب، جهان پنهان این تجارت را برای مخاطب ملموس می‌کنند.


مشکل اینجاست که اطلاعات میدانی، گاهی جای درام را گرفته‌اند. سریال می‌داند چه چیزی می‌خواهد بگوید، اما همیشه نمی‌داند چگونه آن را به قصه تبدیل کند. بسیاری از دیالوگ‌ها برای توضیح مسئله نوشته شده‌اند و شخصیت‌ها گاه شبیه بلندگوی پیام‌های محیط‌زیستی عمل می‌کنند. در چنین لحظاتی، روایت از حرکت بازمی‌ماند و فضای اثر به گزارش تلویزیونی نزدیک می‌شود.
ریتم مجموعه نیز ضرباهنگ ثابتی ندارد. برخی موقعیت‌ها با عجله جمع می‌شوند و بعضی گفت‌وگوهای خانوادگی بیش از ظرفیت خود ادامه پیدا می‌کنند. خطر قاچاقچیان باید در جان قصه جریان داشته باشد، اما در بخش‌هایی از سریال، این تهدید بیشتر در حرف‌ها شنیده می‌شود تا در تصویر و کنش.

 

 آدم‌هایی که زود شناخته می‌شوند


بزرگ‌ترین ضعف «سرخدار» را باید در شخصیت‌پردازی جست‌وجو کرد. مازیار از همان ابتدا با مجموعه‌ای از صفات مثبت معرفی می‌شود، متعهد، خانواده‌دوست، مقاوم و اخلاق‌مدار. فیلمنامه کمتر اجازه می‌دهد این مرد در برابر یک انتخاب دشوار بلغزد، دچار تردید شود یا تصمیمی بگیرد که تماشاگر را غافلگیر کند. حاصل، قهرمانی محترم است که زندگی درونی‌اش چندان پیچیده جلوه نمی‌کند.
بازی عمار تفتی نیز زیر سایه همین طراحی محدود قرار گرفته است. او در بخش‌هایی از مجموعه، بیشتر در حال نمایش جدیت و استواری مازیار است تا کشف لایه‌های پنهان او. حالت چهره، مکث‌ها و لحن گفتارش تنوع زیادی پیدا نمی‌کنند و شخصیت اصلی، با وجود حضور گسترده در قصه، دیر با مخاطب پیوند می‌خورد.


در سوی مقابل، مجید پتکی انرژی بیشتری به صحنه‌ها می‌دهد. حضور او اصطکاک لازم را وارد روایت می‌کند، هرچند شخصیت منفی نیز گاه در دام نشانه‌گذاری‌های آشنا گرفتار می‌شود. سریال برای معرفی آدم‌های خوب و بد، بیش از اندازه به پوشش، ظاهر و رفتارهای از پیش شناخته‌شده تکیه دارد. به همین دلیل، تماشاگر خیلی زود جای هر شخصیت را در جدول اخلاقی قصه پیدا می‌کند و فرصت کشف و تردید از میان می‌رود. ناهماهنگی گویش‌ها نیز به فضای بومی اثر آسیب زده است. بهره گرفتن از بازیگران مازندرانی تصمیم درستی بوده، اما تفاوت محسوس میان اجرای لهجه‌ها باعث می‌شود برخی گفت‌وگوها ساختگی به گوش برسند. طبیعت واقعی، بدون زبان و رفتار یکدست، قادر نیست به‌تنهایی حس اصالت را کامل کند.

 

 قهرمانی به نام جنگل


بهترین لحظه‌های «سرخدار» جایی شکل می‌گیرند که دوربین از توضیح دادن فاصله می‌گیرد و به طبیعت فرصت حضور می‌دهد. مه میان درختان، جاده‌های باریک، تنه‌های زخمی و سکوت سنگین جنگل، فضایی می‌سازند که ارزش بصری سریال را بالا می‌برد. جنگل در این مجموعه یک پس‌زمینه تزئینی نیست، موجودی زنده و در معرض تهدید است. انتخاب درخت سرخدار نیز ظرفیت نمادین قابل توجهی دارد. گونه‌ای کهنسال، دیررشد و مقاوم که می‌تواند آینه‌ای برای پایداری شخصیت اصلی باشد.

 

با این حال، این پیوند بیشتر در سطح توضیح باقی می‌ماند و کمتر از دل موقعیت‌های داستانی شکل می‌گیرد. ارزش اجتماعی مجموعه قابل انکار نیست. «سرخدار» نگاه مخاطب را به سوی جنگلبانان، ضعف حمایت‌های قانونی، دشواری معیشت و گستردگی تخریب منابع طبیعی می‌برد. حضور هنرمندان بومی و آخرین نقش‌آفرینی زنده‌یاد مهرداد فلاحتگر نیز به اثر رنگی عاطفی و منطقه‌ای بخشیده است.

 

با همه این امتیازها، دغدغه مهم به‌خودی‌خود یک سریال ماندگار نمی‌سازد. «سرخدار» در انتخاب موضوع شجاع‌تر از اجرای آن ظاهر شده است. اثر پیام خود را روشن منتقل می‌کند، اما قصه‌اش کمتر از حد انتظار می‌لرزد، غافلگیر می‌کند و در ذهن می‌ماند. جنگل هیرکانی با تمام عظمتش در قاب باقی می‌ماند و این حس را بر جا می‌گذارد که برای چنین زخم عمیقی، می‌شد درامی پیچیده‌تر، انسانی‌تر و تکان‌دهنده‌تر ساخت.