هفت صبح| بعضی صداها کار عجیبی می‌کنند؛ دیوارهایی را که ماه‌ها میان آدم‌ها ایستاده‌اند، در چند شب کوتاه فرو می‌ریزند. صدای پدافند و عبور موشک از آسمان شهر از همان صداهاست. صداهایی که با همه تلخی و هراسشان، ناگهان آدم‌ها را از پشت درهای بسته بیرون می‌آورند و کنار هم قرار می‌دهند.


ساختمانی که در آن زندگی می‌کنم، برای من همیشه شبیه شهری کوچک بود با درهایی بسته. آدم‌ها از کنار هم عبور می‌کردند، سلامی کوتاه رد و بدل می‌شد و هرکس به طبقه و خانه خود بازمی‌گشت. آسانسور پر از چهره‌هایی بود که دیده می‌شدند، اما شناخته نمی‌شدند. هرکدام زندگی جداگانه‌ای داشتند و راهروها میان ما سکوتی کشدار نگه می‌داشت.


تا شب‌هایی رسید که آسمان شهر آرام نماند. اول صدای پدافند آمد. بعد رد نور موشکی که از دوردست آسمان گذشت. همان شب درِ پشت‌بام بیشتر از همیشه باز شد. چند نفر بالا رفتند تا آسمان را ببینند؛ چند نفر دیگر هم آرام پشت سرشان آمدند. و آنجا، زیر آسمانی که دیگر آرام نبود، همسایه‌هایی که مدت‌ها کنار هم زندگی کرده بودند برای نخستین بار واقعاً با هم آشنا شدند.

 

کنسرتی زیر نور آسمان ناآرام


شب‌های بعد، پشت‌بام شکل دیگری پیدا کرد. صندلی‌های پلاستیکی، چند لیوان چای و سکوتی که میان صداهای دوردست پدافند می‌نشست. بعد یک شب، یکی از همسایه‌ها با سازی در دست بالا آمد. چیزی شبیه هنگ درام؛ همان سازی که وقتی دست روی فلزش می‌چرخد، صدایی نرم و عمیق از دلش بیرون می‌آید.


اول چند ضرب آرام زد. بعد کسی از گوشه پشت‌بام یک کاخن آورد. چند دقیقه بعد هم جوانی با گیتار از پله‌ها بالا آمد. انگار پشت‌بام ساختمان، آهسته‌آهسته تبدیل به صحنه‌ای کوچک شده بود؛ صحنه‌ای که هیچ برنامه‌ای برایش نوشته نشده بود.همه سازها کوک نبودند. گاهی یکی از سیم‌های گیتار کمی خارج می‌زد، گاهی ضرب کاخن از ریتم می‌افتاد. با این حال چیزی میان ما کاملاً هماهنگ بود. انگار دل‌ها پیش از سازها کوک شده بودند.


زیر نور کوتاه پدافندهایی که گاهی آسمان را روشن می‌کردند، موسیقی شکل گرفت. ترانه‌هایی که همه بلد بودند، زمزمه‌هایی که از کودکی در حافظه‌مان مانده بود. بعضی وقت‌ها صدای جمعی که با گیتار همراه می‌شد، از صدای ساز بلندتر می‌شد.آن لحظه‌ها عجیب بود. شهری که پایینِ پایمان در التهاب نفس می‌کشید، بالا روی پشت‌بام، چند نفر دور هم نشسته بودند و آهنگ می‌خواندند.موسیقی در چنین لحظه‌هایی معنای تازه‌ای پیدا می‌کند. دیگر سرگرمی نیست. چیزی شبیه پناه است. راهی برای این‌که آدم یادش نرود زندگی هنوز ادامه دارد.


هرکس در آن جمع نقشی داشت. پیرمرد طبقه سوم با ضرب‌های آرام کاخن همراهی می‌کرد. دختر دانشجویی که همیشه در آسانسور هدفون در گوش داشت، با صدایی که پیش از آن کسی نشنیده بود، ترانه‌ای قدیمی را خواند. مردی که همیشه با عجله از کنار همه عبور می‌کرد، حالا روی لبه پشت‌بام نشسته بود و ریتم هنگ درام را با انگشت دنبال می‌کرد.


در آن شب‌ها فهمیدم فاصله میان آدم‌ها گاهی با یک صدا، یک ساز یا یک ترانه کوتاه از بین می‌رود. جنگ، با همه خشونت و تاریکی‌اش، ناخواسته کاری کرده بود که ما همدیگر را پیدا کنیم. آدم‌هایی که یک سال در یک ساختمان زندگی کرده بودند، حالا زیر آسمان مشترک، موسیقی مشترک پیدا کرده بودند.


وقتی آخر شب از پشت‌بام پایین می‌آییم، هرکس به خانه خودش برمی‌گردد؛ به همان آپارتمان‌هایی که پیش از این درشان برای هم بسته بود. با این تفاوت که حالا می‌دانیم پشت هر در، صدایی هست، دستی هست که می‌تواند سازی بزند و دلی هست که با یک ترانه گرم می‌شود.
و عجیب این‌که در شبی که آسمان شهر پر از صداهای خشن است، روی پشت‌بام ساختمان ما، هنوز موسیقی جریان دارد. شاید همین چند ساز ناهماهنگ و همین ترانه‌های ساده، چیزی را زنده نگه می‌دارند که نامش زندگی است.