
هفت صبح| سینما بیش از هر زمان دیگری شبیه میدان مین شده است؛ میدانی پر از عدد، بند حقوقی، قراردادهای چندلایه و الگوریتمهایی که سلیقه تماشاگر را پیشبینی میکنند. با این همه، هنوز کسانی هستند که با «اعتماد» معامله میکنند. این گزارش سفری است به لایهای پنهان از اقتصاد سینمای ایران؛ میان حسابوکتابهای میلیاردی، رفاقتهای قدیمی، ریسکهای عاطفی و تصمیمهایی که نه روی اکسل که در دل گرفته میشوند. متن پیش رو پرتره مدیری را ترسیم میکند که همزمان بیزینسمن است، رفیق است و در بزنگاهها، حاضر میشود اعتبار چند دههایاش را وسط بگذارد.

این گزارش از اتاقهای مذاکرهای میگوید که در آن، اعداد بزرگ روی میز هستند، اما سرنوشت قراردادها گاه با یک شوخی، یک مکث یا یک اعتماد قدیمی رقم میخورد. از سینمایی حرف میزند که هنوز «حرمت کلام» در آن زنده است؛ سینمایی که در آن، بعضی همکاریها نه با امضا، که با نگاه و شناخت شکل گرفتهاند. در این فضا، اقتصاد سینما صرفا علم مدیریت مالی نیست؛ نوعی دیپلماسی انسانی است، ترکیبی از روانشناسی، تجربه زیسته و شهود.
در دل این متن، با جهان ستارهها روبهرو میشویم؛ بازیگرانی که در یک سوی ماجرا شریکاند و در سوی دیگر، میتوانند با یک بدقولی، پروژهای را تا مرز فروپاشی ببرند. گزارش، بیپرده از تاریکخانه بدعهدیها میگوید؛ از تلفنهایی که خاموش میشوند، برنامههایی که بههم میریزند و تصمیمهایی که باید در چند ساعت گرفته شوند تا یک پروژه زنده بماند. اینجا اخلاق حرفهای مفهومی انتزاعی نیست؛ سرمایهای است که یا حفظ میشود یا میسوزد.حاصل کار، پرترهای از سینمای امروز ایران است؛ سینمایی میان سود و زیان، رفاقت و رقابت، رویا و واقعیت. در چنین میدانی، اعتماد نه یک شعار اخلاقی، که ابزار بقاست.
مهندسی اعتماد در میدان مین
سرتیپی بحث را با اعداد و ارقام نجومی و تشریح «فلسفه مذاکره» آغاز میکند. در دنیایی که وکلا و بندهای حقوقیِ چندصفحهای بر تجارت حکمفرمانی میکنند، سرتیپی تصویری متفاوت از سینمای ایران ارائه میدهد؛ تصویری که در آن هنوز «سنت بازار» و «حرمت کلام» نفس میکشد.
این فیلمساز با اشاره به اینکه در ساختار هلدینگ تحت مدیریتش، بسیاری از قراردادهای اجرایی توسط تهیهکنندگان زیرمجموعه بسته میشود و او تنها نقش استراتژیستِ نهایی و تاییدکننده را دارد، تصریح میکند که در بزنگاههای حساس و با چهرههای شاخص، شخصا وارد گود میشود. اما این ورود، لزوما به معنای چانهزنیهای بازاری نیست: «سینما کارخانه تولید پیچ و مهره نیست که همهچیز با خطکش حقوقی اندازهگیری شود. اینجا ما با روح و احساس آدمها طرفیم.»
برای اثبات این ادعا، او پروندهای را بازخوانی میکند که شاید باورنکردنی باشد: پرونده رضا عطاران: «شاید باورتان نشود، اما سنگ بنای همکاری ما با رضا عطاران، بر پایه کاغذ و جوهر نبود. اولین همکاری با رقمی بسیار پایین، چیزی در حدود ۷ میلیون تومان و صرفا با یک توافق شفاهی شکل گرفت. نه وکیلی بود و نه محضری. آن ۷ میلیون تومان پرداخت شد، کار ساخته شد و آنقدر نتیجه درخشان بود که مسیر تاریخ سینمای کمدی ما را تغییر داد.»
اما نکته شگفتانگیزتر، تداوم این رویه است. سرتیپی توضیح میدهد که در بسیاری از پروژههایِ میلیاردی بعدی، عملا قرارداد مکتوبی بین او و عطاران وجود نداشته است. عطاران در این اکوسیستم، دیگر یک «بازیگر» که دستمزد بگیرد و برود نیست؛ او یک «شریک» است.
این فیلمساز با لحنی تحسینآمیز ادامه میدهد: «رضا عطاران نمونه کامل بلوغ حرفهای است. وقتی وارد پروژه میشود، دغدغهاش این نیست که چقدر پیشپرداخت میگیرد. دغدغهاش کیفیت نهایی است. بارها پیش آمده که برای کنترل هزینههای تولید و جلوگیری از توقف پروژه، خودش پیشقدم شده و گفته فعلا دستمزد من را ندهید یا هزینه را صرف فلان بخش فنی کنید. این یعنی او خودش را صاحب اثر میداند. با چنین آدمی، قرارداد کاغذی بیمعناست؛ قرارداد ما در قلب و ذهنمان بسته شده است.»
هنر تخفیف گرفتن
اگر عطاران نماد رفاقت بیتکلف است، مهران مدیری نماد پرستیژ و کاریزمایِ سنگین است. مواجهه با مدیری، آداب خودش را دارد. سرتیپی در تشریح مذاکرات اخیرش با مدیری درسهایی از روانشناسیِ مذاکره را مرور میکند که در هیچ کتاب دانشگاهی یافت نمیشود. او معتقد است که با ستارههایی در سطح مدیری، نمیتوان با زبان خشک ریاضی صحبت کرد. اعداد مهماند، اما «احساس ارزشمندی» مهمتر است:
«گاهی در جلسات، بحث بر سر ارقام بسیار سنگین است. اختلاف نظر ممکن است روی ۵ میلیارد تومان باشد. در یک معامله تجاری معمولی، این اختلاف میتواند معامله را به هم بزند. اما اینجا جنس ماجرا فرق میکند. فضا که دوستانه میشود، وقتی گاردها باز میشود، با یک شوخی، یک تندی ملایم کنترلشده و در نهایت یک روبوسی، آن ۵ میلیارد تومان حل میشود! مدیری و بسیاری از بزرگان این حرفه، اگر حس کنند طرف مقابلشان صادق است، اگر مطمئن شوند که تهیهکننده دغدغه کیفیت دارد و نمیخواهد از نام آنها سوءاستفاده کند، از مسائل مالی عبور میکنند.»
تاریکخانه بدعهدیها
اما همهچیز در سینما به شیرینی توافق با عطاران و مدیری نیست. علی سرتیپی نیمه تاریک ماه را هم نشان میدهد و از لحظاتی میگوید که اخلاق حرفهای زیر پا گذاشته میشود و هزینههای سنگینی را به پروژه تحمیل میکند. او بیآنکه نامی ببرد، ماجرایِ یکی از بازیگران زن مشهور سینما را روایت میکند که به عنوان یک «نمونه قابل بررسی» (Case Study) در بیاخلاقی حرفهای قابل بحث است:
«قرارداد بسته شده بود. دست داده بودیم. توافق نهایی نسبتا حاصل شده بود و ما بر اساس حضور این خانم، برنامهریزی تولید را چیده بودیم. ناگهان، درست در لحظهای که باید کار شروع میشد، تلفن خانم بازیگر خاموش شد. ناپدید شد. نه پاسخی، نه توضیحی، نه عذرخواهیای. کل پروژه در آستانه فروپاشی بود.» واکنش سرتیپی در این لحظه، ترکیبی از قاطعیت مدیریتی و ریسکپذیری بود چرا که به جای التماس یا توقف پروژه، بلافاصله دستور جایگزینی داد: «ما معطل نماندیم. سریعا با بازیگرِ دیگری وارد مذاکره شدیم و قرارداد بستیم. شاید خواست خدا بود یا نتیجه تلاش گروه که بازیگر جدید چنان درخشید که نتیجه کار فراتر از انتظار شد.»
اما پرده دوم این ماجرا، آموزندهتر است. بازیگرِ بدقول، مدتی بعد تماس میگیرد و ابراز پشیمانی میکند، به امید اینکه آب رفته به جوی بازگردد. پاسخِ این فیلمساز اما مانیفست کاری اوست:«پشت این دفتر، چهار دهه اعتبار خوابیده است. همه آدمها برای ما محترماند، اما همه آدمها یکسان نیستند. کسی که تلفنش را روی تعهدش خاموش میکند، جایی در پروژههای بلندمدت ما ندارد. اعتبار و اعتماد بلندمدت، بسیار حیاتیتر از دستمزد امروز یا شهرت یک نفر است.»
نکته جالب و شاید عجیب در صحبتهای سرتیپی این است که او مدعی است در تمام این سالها، با وجود اختلافات لفظی، درگیریهای سلیقهای و چالشهای طبیعی کار هنری، هرگز کارش به دعوای فیزیکی، یقهگیری یا کنسلی مطلق پروژه بعد از عقد قرارداد نرسیده است: «هر جا دو طرف واقعا قصد همکاری داشته باشند، پول مانع نمیشود.»
او معتقد است وقتی کیفیت کار، اعتبار تیم تولید، نام کارگردان و جذابیت فیلمنامه وسط باشد، حتی بازیگران گرانقیمت هم کوتاه میآیند و با ارقام منطقی کنار میآیند: «جواد عزتی نمونه بارز این ماجراست. بازیگری که در اوج موفقیت و پولسازی، برای پروژهای مثل «وحشی» دستمزدی به مراتب کمتر از عرف خود گرفت، صرفا چون فیلمنامه و فضا را دوست داشت و میخواست آن نقش در کارنامهاش باشد. این نشان میدهد که برای هنرمند واقعی، هنوز هم «هنر» ارجحیت دارد.»
چگونه یک بیزینسمن با «قلبش» قمار میکند؟
یکی از جذابترین و شاید پیچیدهترین بخشهای این گفتوگو، کنکاش در لایههای ذهنی سرتیپی برای انتخاب پروژههاست. چرا که سوال اینجاست در دنیایی که دادهها، الگوریتمها و تحلیلهای آماری حرف اول را میزنند و پلتفرمها بر اساسِ بیگدیتا تصمیم میگیرند، او چگونه تصمیم میگیرد روی پروژهای مثل «افعی تهران» یا فیلمهای خاص و هنری «آیدا پناهنده» سرمایهگذاری کند؟
پاسخ این تهیهکننده ترکیبی از پارادوکسهاست: «هم تحلیل و منطق، هم حس. اما در نهایت، در لحظه آخر، کفه ترازو به نفع «حس» سنگینی میکند.» همچنین به شورای چهار نفرهای اشاره میکند که در دفترشان دارند و دموکراتیک تصمیم میگیرند، اما مسئولیت نهایی شکست یا پیروزی با خود اوست.
روایت او از همکاری با آیدا پناهنده، کلاس درس ریسکپذیری برای تهیهکنندگان جوان است: «اگر فیلمنامه را فقط روی کاغذ میخواندی و با متر و معیار تجاری میسنجیدی، شاید میگفتی داستان ساده یک دختر و پسر با اختلافاتشان چقدر میتواند برای پلتفرم و مخاطب عامِ دنبال هیجان جذاب باشد؟» روی کاغذ، شاید این پروژه پتانسیل شکست تجاری را داشت، اما سرتیپی و تیمش به «آن» پنهان در اثر اعتقاد داشتند. ایستادند، حمایت کردند و نتیجه گرفتند.
یا در مورد سریال موفق «افعی تهران»، او از پافشاریاش بر حضور «پیمان معادی» در نقش اصلی میگوید: «گزینههای دیگری هم بود و حتی راههای سادهتری برای تولید وجود داشت، اما حس ششمم مدام میگفت این نقش دقیقا برای او دوخته شده. بعضی انتخابها فرمولبردار نیستند؛ بیشتر از جنس حساند. نتیجهاش را هم دیدیم؛ یک موفقیت خیرهکننده و ماندگار.»
این حسگرایی در کشف استعدادهای خاموش هم خودش را نشان میدهد :«یادم هست به سروش صحت زنگ زدم؛ آن موقع بیشتر بهعنوان بازیگر طنز و نویسنده کمدیهای تلویزیونی شناخته میشد. بهش گفتم احساس میکنم این فضا و توانایی نویسندگی متفاوت را داری. ایدهای خام درباره یک برج و اختلافات ساکنانش مطرح شد و هفت، هشت ماه بعد فیلمنامه «نوک برج» روی میز بود. من خودم را فقط سرمایهگذار نمیدانم؛ وظیفهام این است که جرقههای کوچک را ببینم و کمک کنم به آتش بزرگ تبدیل شوند.»
جنون سالنسازی و تولد سخت پلتفرم
بخش دیگری از این گفتوگو، ما را از فضای رمانتیک تولید فیلم جدا کرده و به زمین سفت و خشن زیرساختها میبرد. جایی که سرتیپی از «اشتباه دوستداشتنی» زندگیاش حرف میزند، سالنسازی: «سرمایهگذاری در ساخت سینما واقعا سودآور نیست؛ بیشتر شبیه این است که شمش طلا را تبدیل به خاک کنی.» این فیلمساز توضیح میدهد که سالنهایی که سالها پیش ساخته، امروز با هزینههایی سرسامآور و نجومی هم قابل تکرار نیستند، اما درآمدشان به زحمت کفاف هزینههای جاری (پول برق، پرسنل و نگهداری) را میدهد.
با این حال، او دیوانهوار و عاشقانه این اشتباه را تکرار میکند. وقتی در شهرهایی مثل رشت، بابلسر یا کرج میبیند که مردم هنوز روی صندلیهای فرسوده سی سال پیش مینشینند و فیلم میبینند، خونش به جوش میآید و نمیتواند بیتفاوت باشد. نتیجه این جنون عاشقانه، ساخت بیش از ۱۲۰ سالن سینما در سراسر ایران است؛ آن هم بدون دریافت حتی یک ریال وام دولتی، ارز ترجیحی یا کمکهای بانکی.
اما سوال اینجاست که چگونه میتوان با چنین مدل زیاندهی سرپا ماند و ورشکست نشد؟
راز بقای مجموعه سرتیپی در «زنجیره ارزشِ کامل» است. آنها یکی از معدود مجموعههایی در ایران هستند که اکوسیستمِ کامل را به صورت غیررسمی در اختیار دارند: تولید محتوا، پخش مویرگی، سینماداری و حالا پلتفرم (VOD): «این بخشها همدیگر را پوشش میدهند؛ یکجا سینما درآمد میدهد، جای دیگر پلتفرم یا پخش جور ضرر را میکشد.»
صحبت از پلتفرم که میشود، لحن این فیلمساز جدیتر و شاید کمی دردآلود میشود و از روزهای سخت و تاریک تولد «فیلمنت» میگوید. روزهایی که کرونا جهان را فلج کرده بود، سینماها تعطیل شده بودند و سرمایههای سنگینِ آنها در سالنهای خالی خوابیده بود: «ورود به دنیای VOD برای من مثل شنا کردن در اقیانوس ناشناخته و توفانی بود چرا که اصلا شناختی از پلتفرم نداشتم و آن هفت-هشت ماه اول، سختترین دوران زندگی من بود.»
او صادقانه و بدون ترس از قضاوت، از شکستهای اولیهاش میگوید؛ از پروژههایی پرهزینه مثل «بندبازی» که با تبلیغات زیاد ساخته شد اما نگرفت و شکست خورد. از سختگیریهای کشنده تلویزیون و ساترا در روزهای اول که نفسها را در سینه حبس میکرد اما سرتیپی اهلِ عقبنشینی نبود. او یاد گرفت، تیمش را بازسازی کرد و با تمرکز بر «کیفیت» و «مهندسی دقیق پروژه» توانست ورق را برگرداند. حالا نامهایی مثل «پوست شیر»، «در انتهای شب» و «افعی تهران» آبروی پلتفرم که هیچ آبروی سریالسازی ایران در منطقه شدهاند.
سرتیپی برای فرار از دوربین به بیمارستان پناه میبرد
لابهلای صحبتهای جدی و استراتژیک درباره اقتصاد و مدیریت، سرتیپی گریزی هم به خاطرات شخصی و طنزآمیزش میزند که فضای گفتوگو را تلطیف میکند. یکی از شیرینترین آنها، ماجرای عجیب بازیگر شدن اوست. داستان را خودش اینطور تعریف میکند: «من اصلا خودم را بازیگر نمیدانستم. همیشه جایم پشت دوربین بود، نه جلوی آن. اما یک دوستی آنقدر اصرار کرد که گفتم باشد، فقط برای یکبار. اصرارها جواب میدهد و بالاخره کوتاه میآیم، اما با تردید؛ گفتم من بلد نیستم بازی کنم. گفتند مهم نیست، خودت باش.
همین جمله وسوسهام کرد. گفتم خب، یکبار هم اینطرف دوربین را تجربه کنیم.» قرارداد بسته میشود، اما هرچه به روز فیلمبرداری نزدیکتر میشوند، اضطراب بالا میگیرد: «از چند روز قبلش ترس افتاده بود به جانم. هی با خودم میگفتم تو چهکارهای؟ میروی جلوی دوربین که چه بشود. نقش مقابلم شهره سلطانی بود. از ماشین که پیاده شدم، یکدفعه لرز افتاد به تنم، طوری که اصلا قابل کنترل نبود. واقعا داشتم میلرزیدم. به صحنه پا هم نگذاشتم سوار ماشین شدم، راه افتادم.
سه چهار کیلومتر در خیابان راه رفتم و با خودم گفتم: خدایا چه کاری کردم؟ الان آبرویم میرود. من چرا قبول کردم؟» این فیلمساز ادامه میدهد: «راستش را بخواهید، یک دروغ گنده گفتم! رفتم بیمارستان پیش بچه خواهرم و وانمود کردیم مشکل حاد کلیه دارم، به بقیه گفتم دکتر گفته چند روز باید استراحت مطلق کنم. این «تمارض حرفهای» جواب میدهد و چند روزی زمان خریدم. توی همان چند روز هی با خودم تمرین کردم، آرامتر شدم و گفتم یا برو و تمامش کن یا تا آخر عمرت حسرتش میماند.»
در نهایت، سرتیپی بر ترسش غلبه میکند و تجربهای را پشت سر میگذارد که فاجعه نیست و نگاهش را هم عوض میکند:«بعد که رفتم جلوی دوربین، دیدم آن هیولایی که توی ذهنم ساخته بودم، وجود خارجی ندارد. حتی بعضی تجربهها برایم لذتبخش هم شد؛ مثلا بازی در کنار رضا عطاران، آن هم در فیلمی که خودش را بازی میکرد، خیلی راحت و خوشانرژی بود. وقتی کنار آدمهایی هستی که رفیقاند و هوایت را دارند، ترس هم زودتر میریزد و به من ثابت شد هر کاری حتی کاری که فکر میکنی مال تو نیست اگر تجربهاش نکنی، تا آخر عمرت توی ذهنت بزرگتر از واقعیتش میماند.»
حسرتهای داخلی و رویای جهانی شدن
بخش پایانیِ این گفتوگوی مفصل، نگاهی به افقهای دورتر است. سرتیپی از موفقیتهای بینالمللی میگوید. از سریال «وحشی» که به عنوان اولین نماینده ایران و خاورمیانه در یکی از معتبرترین جشنوارههای سریالِ جهان در کانادا پذیرفته شد. این حضور، برای او فقط یک فرش قرمز و عکس یادگاری نبود و دریچهای برای مذاکره با غولهای پلتفرم جهانی و فروش محتوای ایرانی باز کرد: «این اتفاقها فقط فرش قرمز نیست؛ یعنی امکان مذاکره و فروش محتوای ایرانی در سطح جهانی. ما هم از نظر تولید و هم جوایز، سینمای محترمی در دنیا داریم، اما متاسفانه داخل کشور این ظرفیت زیر فشار سیاستزدگی و ممیزیها نادیده گرفته میشود.»
سرتیپی وقتی از کارگردانها حرف میزند، با اطمینان از «برند»هایی نام میبرد که بهگفته خودش «برای من حکم طلا را دارند؛ هم از نظر اعتبار هنری و هم از نظر بازگشت سرمایه». او میگوید: «اسمهایی مثل هومن سیدی، برادران محمودی و سامان مقدم را که میآورید، میدانید با کارگردانهایی طرفید که رگ خواب مخاطب و قصهگویی را بلدند.» اما در کنار این امید، حسرت هم در کلامش شنیده میشود: «بازیگرانی بودند که رفتند و سینمای ایران هنوز به آنها نیاز دارد. مثلا مهناز افشار؛ بهنظرم جای او هنوز در قاب سینمای ایران خالی است.» درباره فریبرز عربنیا هم میگوید: «بازگشتش به بازیگری را اتفاق خوبی میدانم و امیدوارم ادامهدار باشد.»
او در پایان، یک خواسته بیشتر ندارد؛ خواستهای که شاید حرف دل تمامِ فعالان بخش خصوصی ایران باشد. او نه وام بلاعوض میخواهد، نه رانت دولتی و نه حتی حمایت ویژه مسئولین. کلام آخر علی سرتیپی، ساده اما تکاندهنده است: «فقط میخواهم راه برای کار باز باشد. نه کمک مالی میخواهیم، نه فشار؛ فقط اجازه بدهند که کارمان را انجام دهیم و سد راهمان نشوند.»






