
هفت صبح| جمعهها در ذات خود همیشه رگههایی از دلتنگی دارند، اما تقویم دوازدهم تیرماه، بُغض مضاعفی در خود پنهان کرده است. امروز، سالروز کوچ مردی است که سالها با چین و چروکهای آشنای صورتش، با آن صدای خشدار و لحن صمیمی و شیرین، مهمان خانههایمان بود. از آنجا که جمعهها چرخ ماشینهای چاپ روزنامه از حرکت میایستد و کیوسکها رنگ روزنامه جدیدی را به خود نمیبینند، در شماره امروز و در این پنجشنبه بهانه را غنیمت شمردیم تا ورقهای خاطرات «علیاکبر محمودزاده گرجستانی» یا همان «سیروس گرجستانی» عزیز را مرور کنیم. مردی که پشت آن همه خنده که با مهارت بر لب مخاطب میآورد، غمی عمیق و قصهای پر فراز و نشیب داشت که کمتر کسی از عمق آن باخبر بود.

حسرت دیداری که بر دل ماند
داستان زندگی او شبیه یکی از همان فیلمنامههای پرکشش کلاسیکی است که خودش بارها در آنها به ایفای نقش پرداخته بود. گرجستانی اصالتی باکویی داشت؛ از پدر و مادری که ریشه در آن سوی مرزها داشتند، اما خودش در ۲۳ اسفند ۱۳۲۳ در بندرانزلی به دنیا آمد. هشت ساله بود که همراه خانواده به تهران کوچ کردند و در محله ناصرخسرو و کوچه مروی ساکن شدند.

روزگار اما چهره خشن خود را خیلی زود به او نشان داد. نوجوانیاش با یک توفان خانوادگی و تلخ گره خورد؛ جدایی پدر و مادر در زمانی که او تنها ۱۴ سال داشت، سیروس را برای همیشه از آغوش و مهر پدری محروم کرد. پدری که پیرمردی دستفروش و دورهگرد بود و رفت تا در شلوغیهای بیرحم و کوچهپسکوچههای تهران گم شود. سیروس نزد مادر و ناپدری بزرگ شد، اما جای خالی آن پیرمرد دورهگرد هرگز در قلبش پر نشد. سالها بعد، زمانی که در کارخانه آزمایش به عنوان انباردار مشغول کار شده بود و اولین حقوقش را دشت کرد، با شوقی وصفناپذیر، خیابانها را زیر پا گذاشت تا پدر را پیدا کند و دسترنجش را پیشکش او کند. اما این جستجوی تلخ بیسرانجام ماند و داغ دیدار دوباره پدر تا همیشه بر دلش نشست و به زخمی کهنه در روح هنر او تبدیل شد.
ستارهای که در امجدیه جا ماند
شاید کمتر کسی بداند که پیش از آنکه جادوی صحنه و دوربین او را تسخیر کند، این مستطیل سبز بود که تمام دنیای سیروس جوان را ساخته بود. او در نوجوانی به جای نشستن پشت نیمکتهای مدرسه، خاک زمینهای خاکی محله و ورزشگاه امجدیه را میخورد. استعداد ذاتیاش در فوتبال او را با تشویق اطرافیان به تیم نوجوانان باشگاه ریشهدار «شاهین» کشاند و خیلی زود با گذر از ردههای پایه، به سطح اول فوتبال آن روزگار رسید.

چهار سال بازی و نفسنفس زدن در بالاترین سطح فوتبال کشور در کنار کسانی چون همایون بهزادی و ناصر ابراهیمی، از او یک ورزشکار حرفهای و آبدیده ساخته بود. اما عشق به فوتبال نتوانست نان سفرهاش را تامین کند. در ۲۴سالگی با گرفتن دیپلم، متوجه شد که فوتبال تمام وقتش را میگیرد بیآنکه آیندهای امن برایش بسازد. پس به ناچار مستطیل سبز را بوسید و کنار گذاشت تا در کارخانه آزمایش انباردار شود؛ تصمیمی که اگرچه در ابتدا یک عقبنشینی به نظر میرسید، اما مسیر زندگیاش را به سمت جاودانگی تغییر داد.
از انبارداری کارخانه تا جادوی صحنههای نمایش
در همان کارخانه آزمایش بود که دست تقدیر، هادی اسلامی فقید را سر راهش قرار داد. رفاقتی که در سال ۱۳۴۸ میان این دو شکل گرفت، یک سال بعد سیروس را به دنیای پر از رمز و راز تئاتر کشاند. این هنرمند بازیگری را با نمایش «سنگلج» آغاز کرد و چنان استعدادی از خود نشان داد که خیلی زود در سال ۱۳۵۱ وارد اداره تئاتر شد و در نمایش «سنگ و سرنا» نقشآفرینی کرد.
صحنه تئاتر برای او خاستگاهی بود که هنر بازیگریاش را در آن به بلوغ رساند. در طول سالیان، در نمایشهای متعددی از جمله «آنتیگون»، «دکتر کنوک»، «آسید کاظم» و «دارالحکومه» روی صحنه رفت. اما همکاریهای درخشان او با داود میرباقری در نمایشهای ماندگاری چون «معرکه در معرکه»، «دندون طلا» و «عشقآباد» نام او را در تاریخ تئاتر ایران جاودانه ساخت. جالب اینجاست که اصغر فرهادی نیز او را در همان اجرای درخشان «معرکه در معرکه» دید و این آشنایی، مقدمهای برای حضور پررنگتر گرجستانی در تلویزیون و سریال «یادداشتهای کودکی» شد.
گرجستانی پیش از انقلاب نیز با فیلمهای «بیست سال انتظار» و «مامور دوجانبه» در سال ۱۳۴۵ گریزی به سینما زده بود، اما پس از استخدام در وزارت فرهنگ و هنر، فعالیت جدیترش با سریال «تلاش» در سال ۱۳۵۶ رقم خورد. با وقوع انقلاب، او در سال ۱۳۵۸ با فیلم «فریاد مجاهد» و سپس «چوپانان کویر» دوباره به سینما بازگشت. کارنامه سینمایی او پر از همکاری با کارگردانان نامدار است؛ از «تیغ و ابریشم» مسعود کیمیایی و «تنوره دیو» کیانوش عیاری گرفته تا «زرد قناری» رخشان بنیاعتماد و «آدمبرفی» داود میرباقری. با این حال، اگرچه خودش همیشه دوست داشت به عنوان یک بازیگر سینما شناخته شود، اما این قاب کوچک تلویزیون بود که او را به عضوی از خانوادههای ایرانی تبدیل کرد.
تجسم دوباره پدر در کالبد شهریار
او در تلویزیون شمایلی از مردان آشنای کوچه و بازار خلق کرد. از ایفای نقش در درامهای تاریخی مانند «امام علی» در نقش اباقطام، «ولایت عشق» و «کیف انگلیسی»، تا کمدیهای اجتماعی و شیرینی که خستگی روزمره را از تن مخاطب بیرون میکرد. بازیهای او در سریالهای «متهم گریخت»، «زنبابا»، «خوشنشینها» و «پشت کنکوریها» در حافظه ما حک شده است. هاشم بابازاده در «متهم گریخت»، تجسم دقیق یک پدر سنتی، زحمتکش، دلسوز و البته گرفتار روزمرگیهای طبقه ضعیف بود که گرجستانی آن را با گوشت و پوست خود زندگی کرد و به نمایش گذاشت.
اما در میان خیل عظیم این نقشها، هیچکدام به اندازه نقش محمدحسین شهریار در سریال «شهریار» برایش درونی، شخصی و تکاندهنده نبود. گرجستانی چنان در کالبد پیرمرد شاعر فرورفته بود که گویی سالها با او زیسته و درد کشیده است. راز این درخشش بینظیر را خودش بعدها با بغض فاش کرد و گفت: «سر و شکل و هیبت استاد در روزگار پیری، مرا به شدت به یاد پدر خدابیامرزم میانداخت.
شهریار گرچه از نظر فنی نقش سختی بود، اما برای من آسانترین نقش به حساب میآمد؛ چرا که من در واقع پدرم را بازی کردم.» سیروس گرجستانی، هنرمند پیشکسوت و محبوب، پس از بیش از نیمقرن فعالیت درخشان، در ۱۲ تیرماه ۱۳۹۹ در حالی که مشغول ایفای نقش در سریال «شرم» بود، بر اثر عارضه قلبی درگذشت. فردا، سالگرد وداع با این بازیگر اصیل و متواضع است که یادش همواره با نقشآفرینیهای ماندگارش در ذهن مردم ایران زنده خواهد ماند.





