
هفت صبح| در قلب شلوغترین شهرهای ما، جایی که آسمانخراشهای سیمانی و شیشهای، افق را بلعیدهاند، پدیدهای عجیب و دردناک در جریان است. ما در محیطی زندگی میکنیم که هر متر مربع فشرده آن لبریز از انسان است، اما در عین حال، هرگز ما آدمها تا این حد تنها نبودهایم. تضاد عجیبی در شهر وجود دارد: ما با همسایه دیواربهدیوار خود، تنها چند سانتیمتر فاصله داریم؛ اما در واقعیت ما در جزیرههایی مجزا زندگی میکنیم. به بیانی میتوانیم بگوییم ما به عصر «نزدیکیهای سرد» رسیدهایم؛ دوران تلخی که در آن هرچه در ساختمانهای مدرن به هم نزدیکتر میشویم به همان نسبت از نظر روانی و عاطفی کیلومترها از هم دورتر میشویم. ما در کنار هم هستیم، اما هر کدام در حصار تنهایی خود، زندانی دیوارهای بلندهستیم. وضعیتی که شاید بتوان آن را «مرگ اجتماعی» نامید.
نوستالژی کوچهها؛ وقتی همسایه از فامیل نزدیکتر بود
کمی به عقب بازگردیم؛ به همین چند دهه پیش. زمانیکه دنیای ما دنیای «حیاطهای مشترک» و «کوچههای باریک» بود. در آن دوران، خانه تنها چهاردیواری برای خوابیدن نبود، بلکه بخشی از یک شبکه اجتماعی بزرگ بود. یادمان باشد که تا همین چند سال پیش، همسایهها تقریباً همیشه در خانه یکدیگر بودند. در آن کوچهها، درها باز بود و بوی غذا از خانه یکی، اشتهای دیگری را باز میکرد.
قدیمها میگفتند «همسایه از فامیل نزدیکتر است»؛ این فقط یک ضربالمثل نبود، بلکه یک واقعیت جاری در زندگی بود. اگر کسی در خانه نبود، فرزندانش پیش همسایه میرفتند و اگر کسی مریض میشد، کل کوچه برای تیمار او به تلاطم میافتاد. آن زمان، همسایه کسی بود که کلید خانهاش نزد شما بود و شما هم کلید خانه او را داشتید. اما امروز، ما حتی نمیدانیم چه کسی در واحد روبهرو زندگی میکند، چه برسد به اینکه کلید خانهاش را داشته باشیم!
وقتی تنهایی زبان مشترک شهرها میشود
این پدیده، تنها مختص شهرهای ایران نیست. در کلانشهرهای جهان، از نیویورک و توکیو گرفته تا لندن و برلین، «انزوای شهری» به یک اپیدمی تبدیل شده است. در ژاپن، پدیدهای به نام «کودوکو» (تنهایی مطلق) وجود دارد که در آن افرادی در آپارتمانهای مدرن زندگی میکنند و سالهاست با هیچکس صحبت نکردهاند. در کشورهای غربی، ساختار فردگرایی سالهاست که پیوندهای اجتماعی را گسسته است. آنها در دنیای مدرن، حریم خصوصی را به قیمت تنهایی خریدهاند. اما تفاوت ما ایرانیها در چیست؟ ما با فرهنگ «جمعگرایی» بزرگ شدهایم. فرهنگ ایرانی بر پایه مفاهیمی چون میهماننوازی، همدلی و تعلق گروهی بنا شده است.
ما در ذات خود، موجوداتی هستیم که نیاز به «سفره مشترک» و «همیاری» داریم. فرهنگ ایرانی بر پایه مفاهیمی چون «مهماننوازه»، «همدلی» و «جمع» بنا شده است. ما در ذات خود، موجوداتی هستیم که نیاز به تعلق گروهی داریم و از تکرار مفاهیمی چون «سفره مشترک» و «همیاری» تغذیه میکنیم. به همین دلیل است که انزوای مدرن برای ما دردناکتر است. ما برخلاف مردم کشورهای غربی، هنوز در لایههای زیرین وجودمان به دنبال «ما» میگردیم، اما محیط زندگی، ما را مجبور به «من» شدن کرده است. این تضاد بین ذات جمعگرای ما و محیط انزوای مدرن، باعث شده است که ما دچار «تنهایی در جمعیت» شویم.
ما داریم شبیه مردمی میشویم که در غرب سالهاست تنها هستند، اما چون این اتفاق با میل ما و در راستای فرهنگ ما نیست، فشار روانی آن برای ما بیشتر است.ایرانیها و میراث «ما» در برابر دنیای «من». اما معماری مدرن و چالشهای زندگی در شهرهای شلوغ امروزی، ما را به زور به فرهنگ «فردگرایی» سوق داده است. برجهای بلند و دیوارهای ضخیم، ما را مجبور کردهاند که به جای «ما»، به «من» فکر کنیم.
حالا دیگر جای حیاطهای بزرگ و حوضهای پر از ماهی را خانههای کوچک و نقلی گرفته که حتی برای خود اعضای خانواده هم کوچک هستند چه رسد برای برگزاری مهمانیها و دورهمیهای فامیلی؛ ضمن آنکه هزینههای جاری زندگی نیز چنان افزایش پیدا کرده که حتی اگر بخواهند نیز نمیتوانند مانند سابق فامیل را دعوت کنند و سفرههای رنگین پهن کنند. این تضاد بین ذات جمعگرای ما و محیط انزوای مدرن، باعث شده است که با وجود شلوغیهای کلافه کننده دنیای مدرن اما همچنان تنها باشیم. نوعی «تنهایی در جمعیت».
آپارتمانهایی به مثابه یک زندان عاطفی
از دیدگاه روانشناسی، این جدایی فیزیکی و روانی اثرات تخریبگری دارد. وقتی تعاملات اتفاقی (مثل یک سلام و احوالپرسی ساده در کوچه یا کمک به همسایه در حیاط مشترک) حذف شود، حس «اعتماد اجتماعی» از بین میرود و جای خود را به «سوءظن» میدهد. در آپارتمانهای مدرن، ما همسایهمان را از طریق «صداها» میشناسیم، نه از طریق «چهرهها». صدای دعوای همسایه یا صدای جابهجایی وسایل، تنها رابط ما با دنیای بیرون است. این شناختهای تکبعدی، به جای ایجاد پیوند، منجر به تنش میشود. روانشناسان معتقدند که انسان برای سلامت روان به «دیده شدن» و «تعلق» نیاز دارد. وقتی ما در یک برج 10طبقه زندگی میکنیم و هیچکس ما را به نام نمیشناسید، در واقع دچار نوعی «مرگ اجتماعی» میشویم. ما در حال تبدیل شدن به ارقامی هستیم که فقط در قبضهای شارژ ساختمان یا لیست شماره واحدها دیده میشوند.
وقتی ساختمانها سد راه همدلی میشوند
باید پذیرفت که معماری مدرن شهرهای ما، پیامی مشخص دارد: «من از تو جدا هستم». دیوارهای بلند دور تا دور مجتمعها و لابیهای سرد و بیروح، نه تنها برای امنیت، بلکه به عنوان مرزهای روانی عمل میکنند. در این معماری، «راهرو» تنها نقطه تماس است؛ نقطهای که ما در آن سریعترین مسیر را برای رسیدن به درِ خانه طی میکنیم تا هرچه زودتر در حصار خصوصی خود محبوس شویم.
واقعیت این است که ما در خانههایی زندگی میکنیم که برای «انزوا» طراحی شدهاند، نه برای «همزیستی». این جدایی فیزیکی، به مرور زمان به جدایی عاطفی تبدیل میشود. وقتی تعاملات انسانی حذف شود، همدلی جای خود را به بیتفاوتی میدهد. ما یاد گرفتهایم که در آسانسورو پارکینگ و... نامرئی باشیم و هرچه سریعتر از محیطهای مشترک خارج شویم.
بازگشت به انسانیت
برای رهایی از این زندانهای مدرن، شاید نیاز نباشد تمام شهر را تخریب کنیم، اما باید نگاهی دوباره به مفهوم «همسایگی» داشته باشیم. ما باید یاد بگیریم که دیوارهای سیمانی را با تعاملات انسانی بشکنیم. بازگرداندن مفاهیمی چون «همین همسایگی»، ایجاد فضاهای مشترک فعال در ساختمانها و تلاش برای شناختن انسانهای پشت دیوارهای گچی، تنها راه خروج از این تنهایی جمعی است. در نهایت، باید پذیرفت که انسان موجودی اجتماعی است و هیچ معماریای نمیتواند نیاز به تعلق را بهطور کامل سرکوب کند.
آپارتمانها شاید ما را از سرما و سر و صدای شهر در امان نگه دارند، اما اگر تبدیل به زندانهای عاطفی شوند، ما را به سمت فروپاشی روانی میبرند. ما باید به جای اینکه فقط «ساکن» یک واحد باشیم، دوباره تبدیل به «همسایه» شویم؛ یعنی کسانی که میدانند در کنارشان چه کسی زندگی میکند و در صورت نیاز، دستی برای کمک دراز کنند. چرا که در نهایت، تنها چیزی که ما را از تنهایی در قلب شهر نجات میدهد، پیوندهای انسانی ساده و بیتکلف است که زمانی در کوچههای خاکی و حیاطهای مشترک، به راحتی مییافتیم.
نیاز به یک بررسی تاریخی
دکتر محمدعلی الستی، جامعهشناس ارتباطات در گفتوگو با «هفت صبح»، معتقد است که برای درک مقوله تنهایی انسان در دنیای معاصر، باید از منظر تاریخی به موضوع نگریست. به باور وی، تمدن و تجدد در سطح جهانی باعث شده است تا پیکره بشریت که زمانی به صورت تودههای بزرگ و پیوسته بود، به تدریج به اجزای کوچکتر تقسیم شود و این اجزا در مسیر پیشرفت، کمکم از یکدیگر دور شوند.
این استاد دانشگاه در بررسی این سیر تاریخی توضیح میدهد که نظامهای عشیرهای و ایلی که هزاران سال بر ساختار جوامع حاکم بود همزمان با توسعه تمدن و مدرنیته تغییر کرد. این نظام ابتدا به خانوادههای «گسترده» تقلیل یافت و در مرحله بعد، این خانوادههای گسترده جای خود را به خانوادههای «هستهای» دادند.
در گذشته تمام نیازهای اساسی انسان، از جمله انتخاب شغل، تامین معیشت و امنیت، توسط بزرگان ایل و قبیله مدیریت و تامین میشد اما در دنیای امروز، این کارکردها کاملاً دگرگون شده است؛ دیگر خبری از ازدواجهای درونخانوادگی نیست و امنیت دیگر توسط اعضای قبیله، بلکه توسط نهادهای رسمی مانند پلیس تامین میشود. وی اشاره میکند که حتی خانواده هستهای نیز در اثر پدیدههای اجتماعی نظیر افزایش نرخ طلاق، به خانوادههای «تکوالد» تبدیل شدهاند که در آن فرزندان تنها با یکی از والدین زندگی میکنند. اما به نظر میرسد این تغییرات ساختاری، تنها به ابعاد فیزیکی محدود نشده باشد.
دکتر الستی معتقد است جدایی فیزیکی محل زندگی، جداییهای غیرفیزیکی و معنوی را نیز به دنبال داشته است. در نسلهای جدید، دیگر «نسب خانوادگی» عامل اصلی دورهم جمع شدن افراد و دورهمی و مهمانیهای خانوادگی نیست، بلکه «علایق و سلایق مشترک» است که افراد را به سوی یکدیگر میکشاند. مثلا اگر قبلا افراد خود را ملزم به حضور در جمعها و دورهمیهای خانوادگی میدیدند که در آنها همه گونه افرادی حضور داشتند، حالا فقط در جمعهایی حاضر میشوند که دوست یا هم عقیده و هم مسلک آنها باشند.در این میان، رسانههای نوین نقش شتابدهنده این جدایی را ایفا کردهاند. او با معرفی مفهوم «انبوه تنها»، توضیح میدهد که چگونه رسانهها، از تلویزیون گرفته تا موبایل، باعث شدهاند افراد در عین حضور فیزیکی در کنار یکدیگر، از نظر روانی و معنوی کاملاً جدا باشند.
روی دیگر یک سکه
در بخش دیگری از تحلیل خود، الستی معتقد است که این رویه از برخی جهات، چندان هم بد نیست مثل آنکه باعث تشدید روند«شایستهسالاری» در خانوادهها و جامعه میشود. او استدلال میکند که در نظامهای پیشین اجتماعی و خانوادگی، حمایتهای بیقید و شرط خانوادگی باعث میشد افرادی با استعداد اندک و کم، تنها به دلیل داشتن پشتوانه خانوادگی، به جایگاههای بالایی برسند که اصلا صلاحیت آن را نداشتند، در حالی که افراد بااستعداد اما بیخانواده، به سختی میتوانستند قابلیتهای خودشان را نشان دهند. اما در نظام اجتماعی جدید، چون کارکردها تقسیم شده و وابستگیها و حمایتهای سختگیرانه خانوادگی کمرنگ شده است، هر فرد باید با تکیه بر تواناییهای خود جایگاهش را در اجتماع پیدا کند.
این روند، در واقع نوعی شایستهسالاری غیرمستقیم است که در آن مهارت جایگزین پیوندهای خونی میشود. وی معتقد است این مدل جدید حتی منجر به کاهش استثمار میشود، چرا که در نظام قدیم، سرپرستان خانوادهها گاهی برای رفاه اعضای خانواده خود، زیرمجموعههای کاری یا حتی ملتهای دیگر را غارت و استعمار میکردند. در نهایت، الستی این تحلیل را به حوزه «همبستگی مدنی» تعمیم میدهد.
او با اشاره به تجمعات پراکنده بازنشستگان در برابر وزارت کار، میگوید اگر جامعه بتواند با ویژگیهای نسل جدید سازگار شود و به جای نگاه تکبعدی خانوادگی، به تمام جامعه به چشم یک «خانواده مشترک مدنی» نگاه کند، میتوان همبستگیهای عظیمی ایجاد کرد. به باور وی، اگر نسل جوان درک کند که مشکل بازنشستگان در واقع آینده خود آنهاست، تجمعات کوچک جای خود را به جنبشهای اجتماعی میلیونی و اثرگذار میدهند. در واقع، راه نجات در عصر جدید، مدیریت هوشمندانه این تنهاییهای پراکنده و تبدیل آنها به یک هویت جمعی و مدنی است.



