هفت صبح| باران، اگر در گیلان ببارد، فقط آب نیست؛ صداست. صدایی که از برگ‌های خیس عبور می‌کند، روی شالی‌ها می‌نشیند و در گلوهای مردم جا باز می‌کند. بعضی‌ها این صدا را می‌شنوند و رد می‌شوند، بعضی‌ها اما آن را نگه می‌دارند، مثل رازی که باید به نسل بعد برسد. فریدون پوررضا از همان دسته دوم بود؛ مردی که انگار گوشش را به زمین چسبانده بود تا هر آنچه از دل خاک برمی‌خیزد، گم نشود. او در لشت‌نشا به دنیا آمد، جایی میان بوی برنج و نم باران. کودکی‌اش، آن‌طور که خود روایت کرده، با خلأ عاطفه همراه بود؛ فقدانی که شاید بعدها در صدایش جبران شد. صدایی که از همان سال‌های مدرسه، وقتی شعرهای کتاب فارسی را با لحنی متفاوت می‌خواند، نشانه‌هایی از یک مسیر دیگر را آشکار می‌کرد. او نمی‌خواست فقط بخواند؛ می‌خواست چیزی را فریاد بزند که هنوز نامی نداشت.

 

 از صندلی سلمانی تا کلاس آواز


زندگی برایش از مسیرهای معمول عبور کرد؛ مدرسه، بعد هم کار در مغازه پدر. قیچی و آینه، جای نت و دستگاه را گرفته بودند. اما این فقط ظاهر ماجرا بود. در درون، صدایی آرام آرام شکل می‌گرفت. همان صدا او را به تهران کشاند، به دیدار استادانی چون یونس دردشتی، سعادتمند قمی و غلامحسین بنان. آنجا بود که فهمید این میل خام، می‌تواند به دانشی عمیق بدل شود.
اما شاید مهم‌ترین توصیه را از بنان شنید؛ بازگشت. بازگشت به رشت، به همان جغرافیایی که صداهایش هنوز ثبت نشده بودند.

 

این تصمیم، مسیر او را از یک خواننده صرف جدا کرد. پوررضا به جای آنکه در مرکز بماند و به جریان غالب بپیوندد، به حاشیه رفت؛ جایی که گنج‌ها خاک می‌خورند.تعزیه، نخستین جرقه جدی بود. او در نواهای تعزیه، گوشه‌هایی را کشف کرد که در آموزش‌های رسمی کمتر نشانی از آنها بود. همین کشف، نگاهش را عوض کرد. فهمید موسیقی ایرانی، فقط آن چیزی نیست که در کلاس‌ها تدریس می‌شود؛ بخش بزرگی از آن در روستاها، در صداهای کار و رنج و شادی مردم پنهان است.

 

‌جست‌وجو در میان شالیزارها


او به راه افتاد؛ بی‌هیاهو، بی‌ادعا. از روستایی به روستای دیگر، از شالیزاری به شالیزاری دیگر. نه با حکم اداری، نه با معرفی‌نامه. مردم او را می‌شناختند، صدایش را شنیده بودند، به او اعتماد داشتند. همین اعتماد، درهایی را باز کرد که برای بسیاری بسته می‌ماند.پوررضا ترانه‌ها را فقط جمع‌آوری نمی‌کرد؛ آنها را زندگی می‌کرد. کنار کشاورزان می‌ایستاد، با آنها هم‌صدا می‌شد، ملودی‌ها را در حافظه‌اش نگه می‌داشت و بعد، آنها را بازسازی می‌کرد. حاصل این سال‌ها، گنجینه‌ای شد از نغمه‌های دیلمان، گالش و گیلـــک؛ صداهایی که اگر ثبت نمی‌شدند، شاید در هیاهوی زمان محو می‌شدند.


او بعدها گفت که خودش را شبیه یک مأمور رسمی نمی‌دانست؛ بیشتر شبیه کسی بود که به خانه خودش سر می‌زند. همین حس تعلق، به کارش عمق داد. موسیقی برای او یک موضوع پژوهشی خشک نبود؛ امتداد زندگی مردم بود.این نگاه، در آثارش هم دیده می‌شود. دو مجموعه «می‌گیلان» و «گیله‌لو» فقط آلبوم موسیقی نیستند؛ سندهایی شنیداری‌اند از یک زیست‌بوم. وقتی به آنها گوش می‌دهی، انگار در میان مه و باران قدم می‌زنی.

 

صدایی که از تلویزیون عبور کرد


با آغاز همکاری‌اش با رادیو گیلان و بعد تلویزیون، صدای او به گوش‌های بیشتری رسید. اما نقطه‌ای که نامش را برای بسیاری از مخاطبان سراسری آشنا کرد، تیتراژ سریال پس از باران بود. آن صدا، با همان رنگ و بوی بومی، ناگهان وارد خانه‌هایی شد که شاید هرگز گیلان را از نزدیک ندیده بودند.این موفقیت، او را از مسیرش جدا نکرد. همچنان پژوهشگر ماند، همچنان دغدغه‌مند. در طول زیستش با چهره‌هایی چون سیمین دانشور و ایرج افشار در سفرهای فرهنگی همراه شد، در تدوین دانشنامه‌ها مشارکت کرد و سال‌ها برای ثبت و انتشار آواهای گیلکی کوشید. با این حال، در دل این تلاش‌ها، نوعی دل‌نگرانی همواره همراهش بود؛ نگرانی از فراموشی. او بارها از هجوم سلیقه‌های سطحی و کم‌رنگ شدن موسیقی بومی گلایه کرد. می‌دانست اگر این صداها شنیده نشوند، آرام آرام از حافظه جمعی پاک می‌شوند.

 

میراثی که هنوز نفس می‌کشد


فریدون پوررضا در ۲۳ فروردین ۱۳۹۱، پس از دوره‌ای بیماری، در رشت چشم از جهان بست. اما مرگ، در مورد او معنای پایان ندارد. کافی است در یک روز بارانی، در جایی از گیلان، صدایی قدیمی به گوش برسد؛ صدایی که از دل زمین می‌آید. آنجا می‌توان رد او را پیدا کرد. میراثش، فقط در نوارها و کتاب‌ها خلاصه نمی‌شود. در شیوه نگاه او به موسیقی است؛ نگاهی که ارزش را در سادگی و اصالت جست‌وجو می‌کند. او نشان داد که برای ماندگار شدن، نیازی به فاصله گرفتن از ریشه‌ها نیست؛ اتفاقاً باید بیشتر به آنها نزدیک شد.
 امروز، سال‌ها پس از رفتنش، پرسش او همچنان زنده است: با این همه صدا که در این سرزمین جاری است، چه خواهیم کرد؟ آنها را می‌شنویم و عبور می‌کنیم، یا مثل او، گوش می‌سپاریم و نگه می‌داریم؟