هفت صبح| جنگ، پیش از آنکه روی نقشه‌های جغرافیایی و در اتاق‌های جنگ استراتژیست‌ها معنا پیدا کند، در کوچه‌ها، خانه‌ها و در بطن زندگی روزمره آدم‌ها خود را نشان می‌دهد. وقتی موشک‌ها فرود می‌آیند، تفاوتی نمی‌کند که ساکن آن خانه یک نظامی باشد یا یک شاعر؛ ترکش‌ها، شیشه‌ها را با همان بی‌رحمی می‌شکنند که آرامش روان انسان‌ها را. در روزهایی که جنگ، سایه سنگین خود را بر سر شهرها انداخته است، به سراغ «سعید بیابانکی»، شاعر نام‌آشنای معاصر رفتیم. بهانه این گفت‌وگو، نه انتشار یک دفتر شعر جدید که اصابت موشک به نزدیکی منزل او و تجربه دست‌اولش از روزهای وحشت، آسیب منزل، آوارگی موقت و البته، ایستادگی است.

 

روایت بیابانکی از این حادثه، یک شرح ویرانی فیزیکی نیست که کالبدشکافی دقیق وضعیت انسان ایرانی در میانه یک نبرد نابرابر، تقابل تمدن‌های چند هزار ساله با قدرت‌های نوظهور و در نهایت، نقش کلمات و حماسه‌ها در روزگار بحران است. او با ادبیاتی که آمیخته به تلخی واقعیت و صلابت شاعرانه است،می‌گوید ما را دلهره در فاصله متری؛ روز پنجم جنگ و انفجاری که خانه را لرزاند.
وقتی سعید بیابانکی لب به سخن باز می‌کند، کلماتش دیگر وزن و قافیه معمول را ندارند؛ مرثیه‌ای هستند از جنس واقعیت عریان.

 

گفت‌وگو را با لحظه وقوع حادثه شروع می‌کنیم. او به دلایل امنیتی از ذکر نام دقیق شهرک مسکونی‌اش خودداری می‌کند، اما مختصات فاجعه را با دقتی دلهره‌آور ترسیم می‌کند. از او می‌پرسیم آن صبح چهارشنبه چگونه گذشت؟ با یادآوری آن لحظات، چهره‌اش در هم می‌رود و می‌گوید: «ما روز پنجم جنگ بود که مورد هدف قرار گرفتیم. در واقع خود بلوک‌های مسکونی را نزدند، بلکه دو ورزشگاهی که در ضلع شمال و جنوب شهرک ما واقع شده بود، هدف قرار گرفت.»


ماجرا به حوالی ساعت 10:15 صبح بازمی‌گردد. بیابانکی که به دلیل شرایط ملتهب دو روز از خانه خارج نشده بود، تصمیم می‌گیرد برای سرکشی از آپارتمان بیرون برود. او با لحنی آرام فضا را ترسیم می‌کند: «از پله‌ها خارج شدم تا به پارکینگ بروم که صدای انفجار اول را شنیدم. صدایی به شدت مهیب و ترسناک بود. بلافاصله برگشتم تا از پله‌ها خودم را به طبقه بالا و پیش بچه‌ها برسانم. در همان لحظه متوجه شدم بچه‌ها از شدت ترس جیغ می‌زنند. به آنها گفتم احتمالاً جای نزدیکی را زده‌اند، سریع بروید زیر میز ناهارخوری و گوش‌هایتان را بگیرید. درست در همان لحظه، اصابت دوم شکل گرفت.»


موشک دوم به ورزشگاه جنوبی اصابت کرده بود؛ فاصله‌ای در حدود 50 تا 60 متر با منزل بیابانکی. شدت موج انفجار به حدی بود که خانه از درون فروپاشید. او توصیف می‌کند که چگونه در یک چشم بر هم زدن، شیشه‌های پنجره‌ها شکستند، هالوژن‌های سقف کنده شدند و درب چوبی واحد از جا کنده شده و به داخل راهرو پرت شد. خانواده‌اش از شدت ترس دچار افت فشار شده بودند و شرایط به معنای واقعی کلمه بحرانی بود.

 

تاریکی، آوارگی و اشک‌های یک تازه‌داماد


بیابانکی در تحلیل شرایط آن روز، نگاهی عمیق به تبعات روانی جنگ بر غیرنظامیان دارد. پس از انفجار، با قطع شدن برق، راهروهای ساختمان در تاریکی مطلق فرو رفت. هزاران نفر از ساکنان آن مجتمع مسکونی، سراسیمه و وحشت‌زده به محوطه باز پناه بردند. او با دردی عمیق از آن صحنه‌ها یاد می‌کند: «همه از ساختمان‌ها بیرون دویده بودند. از پیر و جوان گرفته تا نوعروس و کودک شیرخوار. شرایط وصف‌ناپذیری بود. پلیت‌های سقف ورزشگاه به داخل شهرک پرتاب شده بود، سیم‌های برق پاره شده بود و محوطه پر از آوار بود.»


در میان این هیاهو، تصویری که قلب بیابانکی را بیش از همه فشرد، دیدار با یکی از همسایه‌ها بود. او با صدایی که حالا کمی می‌لرزد، می‌گوید: «مرد جوانی کنار کوچه نشسته بود و زارزار گریه می‌کرد. پرسیدم چه شده؟ گفت من فقط 5 روز است که عروسی کرده‌ام و حالا تمام زندگی‌ام از بین رفت. سعی کردم دلداری‌اش دهم، اما بغض گلوی خودم را هم گرفته بود.» ترس از حملات بعدی باعث شد تا موجی از مهاجرت موقت شکل بگیرد. بیابانکی و خانواده‌اش نیز مجبور به ترک خانه‌ای شدند که برایشان فقط حکم یک سرپناه را نداشت. او با اندوه می‌گوید: «واقعاً با خانه خداحافظی کردیم. من در آنجا شعرها گفته بودم، کتاب‌ها خوانده بودم و دخترم آنجا بزرگ شده بود. به بچه‌ها گفتم با اینجا خداحافظی کنید، شاید دیگر فرصتی برای بازگشت نباشد. در شکسته را پوشاندیم، تشکی پشت آن گذاشتیم و رفتیم.»

 

قاب کردن یک زخم؛ سندی بر جنایت جنگی


بخش ملتهب و شاید هنرمندانه‌ترین قسمت این گفت‌وگو، به تصمیم بیابانکی برای پـــس از بازگشـــت اختصاص دارد. 10 روزپس از آوارگی، آ‌نها به خانه بازمی‌گردند تا شیشه‌ها را موقتاً با نایلون بپوشانند. اما در این میان، او به عنوان یک هنرمند، نگاهی متفاوت به ویرانی خانه‌اش دارد.این شاعر قصد ندارد تمام ردپای جنگ را از خانه‌اش پاک کند. بیابانکی منتقد جدی کسانی است که چشم بر جنایات دشمن می‌بندند.

 

او از بخشی از دیوار خانه‌اش می‌گوید که بر اثر موج انفجار تخریب شده است: «من اصلاً دوست ندارم این قسمت را ترمیم کنم. جایی که گچ ریخته، آجرهای خونه نمایان شده و بلوک و آهن بیرون زده است. می‌خواهم دقیقاً همین قسمت را قاب بگیرم و دورش را تزیین کنم. این دیوار، یک سند جنایت جنگی آشکار است.»او ادامه می‌دهد: «اینجا یک منطقه کاملاً مسکونی بود. می‌خواهم این قاب بماند به یادگار برای آیندگان. یک زخم از دوران جنگ است که می‌خواهیم آن را نگه داریم. این جنگ زخم‌های زیادی به همه ما زده است.»

 

وقتی 7000 سال تاریخ در برابر غرب می‌ایستد


سعید بیابانکی در تحلیل شرایط کلان کشور، با استناد به تاریخ، نگاهی غرورآفرین به مقاومت ایران دارد. او این روزها را با وجود تمام سختی‌ها، اوج اقتدار ایران می‌داند؛ چرا که کشور در برابر دو قدرت برتر نظامی دنیا ایستاده است. او مقاومت امروز را با جنگ 8 ساله مقایسه می‌کند: «در جنگ با عراق، ما رزمنده‌ها را در میدان می‌دیدیم، اما امروز هیچ‌کس آنها را نمی‌بیند. مدافعان ما در عمق چندین متری زمین ، مخفیانه و در اوج مظلومیت از مملکت دفاع می‌کنند. خیلی از آنها خانواده‌هایشان را نمی‌بینند و در گمنامی شهید می‌شوند.»


وقتی بحث به خودباختگی برخی افراد و مرعوب شدن در برابر غرب می‌رسد، چهره بیابانکی جدی‌تر می‌شود. او با یک مقایسه تاریخی می‌گوید: «در جمعی دوستان در ناامیدی حرف می‌زدند. به آ‌نها گفتم، زمانی که کریستف کلمب تازه تصمیم گرفت برود قاره آمریکا را کشف کند، در ایران ما داشتند مسجد شیخ لطف‌الله و سی و سه پل می‌ساختند. چطور یک تمدن200 یا 300 ساله می‌خواهد در مقابل یک تمدن 7000 ساله قد علم کند؟» او تاکید می‌کند که در دنیای امروز، پیروزی فقط به داشتن بمب نیست: «این جنگ، نبرد زور بازو نیست، زور تمدن است. این یک جنگ تمدنی و اعتقادی است؛ جدال فرهنگ و بی‌فرهنگی، تمدن و بی‌تمدنی.»

 

رسانه، حماسه و شعری که 100 برابر سخنرانی اثر دارد


در بخش پایانی گفت‌وگو، از بیابانکی درباره جایگاه هنر و شعر در این روزهای جنگی و استرس‌زا می‌پرسیم. او که حالا توانسته به خانه پاکسازی‌شده‌اش بازگردد، شعر را مهم‌ترین رسانه مقاومت می‌داند.این شاعر با اشاره به حضور شبانه مردم در خیابان‌ها و میادین می‌گوید: «تنها چیزی که این جمعیت عظیم را به هم وصل می‌کند، شعر است. خیلی‌ها می‌آیند و حرف‌های معمولی می‌زنند، اما اثر یک شعر خوب، 100 برابر است.» به عنوان مثال به اشعار حماسی و رجزهای مداحانی چون «مهدی رسولی» اشاره می‌کند که چگونه با استفاده از استعاره‌هایی مانند رستم، همچین سرود حماسی خلق کرده است.


بیابانکی معتقد است شعر نگذاشت جامعه در این بحران رنگ استیصال و ماتم به خود بگیرد؛ چرا که رنگ حماسه را به جامعه تزریق کرد؛ درست همان‌طور که در دهه 60، شاعرانی چون قیصر امین‌پور و سلمان هراتی انجام دادند.او در پایان این گفت‌وگو، از مدیران رسانه‌ها و صدا و سیما یک درخواست مهم دارد. او از جوانان شاعری می‌گوید که در شهرستان‌ها آثار درخشانی خلق کرده‌اند اما به دلیل قطعی اینترنت، تریبونی برای دیده شدن ندارند: «شعر فارسی امروز دارد آینگی می‌کند. من از رسانه‌های رسمی خواهش می‌کنم آثار این جوانان را پیدا و منتشر کنند تا صدای حماسه و مقاومت این نسل، در هیاهوی اخبار گم نشود.»