هفت صبح| خانه برای یک هنرمند، فقط یک سرپناه آجری یا یک چهاردیواری سیمانی نیست؛ خانه، امتداد بوم نقاشی، گوشه‌ای از صحنه تئاتر، خلوتگاه واژه‌ها و خاستگاه ملودی‌هایی است که قرار است روزی روح جامعه‌ای را نوازش دهند. وقتی گرد و غبار جنگ بر پنجره‌های این خانه‌ها می‌نشیند، تنها شیشه‌ها نیستند که می‌شکنند، چرا که بخشی از حافظه عاطفی و زیبایی‌شناختی یک شهر ترک برمی‌دارد. بهار سال 1405، در روزهایی که تقویم‌ها نوید رویش می‌دادند، بوم زندگی بسیاری از هنرمندان با رنگ‌های خاکستری آوار و سرخ فقدان آمیخته شد. گزارش پیش رو، روایتی است از هنرمندانی که در تندباد حوادث اخیر، یا پناهگاه آرامش‌شان آسیب دید، یا عزیزترین‌هایشان را به خاک سپردند و یا خود، در میان پرده‌ای ناتمام، برای همیشه از صحنه روزگار محو شدند.

 

‌دیوارهایی که بغض کردند


جنگ، با آن چهره عبوس و صدای ترسناک خود، تفاوتی میان خانه یک کارگر ساده و یک شاعر ظریف‌طبع قائل نمی‌شود. موج انفجار، بی‌رحمانه از کوچه‌ها می‌گذرد و خاطرات را به یغما می‌برد. سعید بیابانکی، شاعری که سال‌ها با کلمات، احساسات مخاطبانش را گره زده بود، در پنجمین روز از این جنگ تحمیلی، طعم تلخ ویرانی را در نزدیکی واژه‌هایش چشید. انفجار دو مجموعه ورزشی در فاصله ۵۰ تا ۶۰ متری خانه‌اش، چنان لرزه‌ای بر جان ساختمان انداخت که شیشه‌ها فرو ریختند و دری که روزگاری به روی دوستان و هم‌کیشان اهل قلم باز می‌شد، از جای کنده شد. کتاب‌های شعر، زیر لایه‌ای از خاکستر و شیشه پنهان شدند تا استعاره‌ای تلخ از تقابل لطافت هنر و خشونت جنگ خلق شود.


در گوشه‌ای دیگر از شهر، خانواده هنرمند اسکندری، با آواری از جنس خاطرات کودکی مواجه شدند. روزبه اسکندری، برادر لاله و ستاره اسکندری، با انتشار کلماتی که بوی اندوه می‌دادند، از تخریب منزل پدری‌شان در حوالی بلوار کشاورز نوشت. او در میان این اندوه شخصی، به یک مفهوم عمیق‌تر پناه برد و نوشت: «خانه پدری بزرگتر ایران است که نباید ویران شود.» این جمله، تبلور نگاه هنرمندانی است که رنج فردی خود را در آینه رنج عمومی می‌بینند و دلواپس مام میهن هستند.


گاهی اضطراب ویرانی، پیش از دیدن آوار، از پشت خط تلفن فرا می‌رسد. احمد کیارستمی، در چهارم فروردین ماه متوجه شد که خانه پدری، همان دیوارهایی که شاهد قد کشیدن رویاها بودند، آسیب دیده است. او در صفحه شخصی‌اش نوشت: «دیشب محله چیذر را زدند... امروز صبح خبردار شدم که خانه پدریم خسارت دیده است.» این کلمات تنها روایت ویرانی یک ساختمان آجری نبود؛ آغازی بود بر مرثیه‌ای برای خانه‌هایی که روزگاری مهد پرورش آرزوها و خاستگاه دیالوگ‌های ماندگار بودند.


حکایت مارال فرجاد، بازیگر سینما و تئاتر، روایتی از پنهان کردن یک درد برای کاستن از اشک‌هاست. خانه او در اسفندماه آسیب دید، اما خانواده‌اش برای محافظت از روحیه او، حقیقت را به مدت 23 روز پنهان کردند. پیامی ساده از یک همسایه در فضای مجازی: «اگر وسیله مهمی دارید بردارم؟ در ندارید...»، پرده از این راز برداشت. جمله‌ «چرا در نداریم؟» بازتابی از بهت و حیرتی است که انسان در مواجهه با فقدان ناگهانی حریم امن خود تجربه می‌کند. خوشبختانه کسی در زمان حادثه در خانه نبود، اما موج انفجار، زخم خود را بر پیکر ساختمان به جا گذاشت.


در بامداد 18 فروردین، لرزش زمین و آسمان، آرامش مجتمع مسکونی دیگری را در مرکز تهران در هم شکست. خانه سهیلا جوادی، چهره‌پرداز و همسر زنده‌یاد علی سلیمانی و همچنین جلال تجنگی، کارگردان تئاتر، دچار آسیب جدی شد. دیوارهایی که هنوز بوی یادگاری‌های تئاتری را می‌دادند، حالا با ترک‌هایی عمیق دست و پنجه نرم می‌کردند.در روایتی دیگر و در نقطه‌ای مجزا، جلال تجنگی، کارگردان و نمایشنامه‌نویس تئاتر نیز با آسیب‌دیدگی جدی محل سکونت خود مواجه شد تا بار دیگر ثابت شود که موج ویرانی‌ها، در خانه اهالی نمایش را یکی پس از دیگری می‌کوبد.
هرمز هدایت و آزاده پورمختار، زوج پیشکسوت و خاطره‌ساز تئاتر و نمایش عروسکی نیز از این توفان در امان نماندند. هنرمندانی که سال‌ها خنده بر لب کودکان این سرزمین آورده بودند، با خانه‌ای خسارت‌دیده مواجه شدند؛ هرچند بخت یار بود و عدم حضورشان در منزل، سایه آنها را برای هنر این مرز و بوم حفظ کرد.


در این میان، روایت کورش نریمانی، نمایشنامه‌نویس و کارگردان نام‌آشنا، روایتی از ایستادگی و مهر پدری است. خانه او دو بار، یک‌بار در ۲۵ اسفند و بار دیگر در ۱۲ فروردین، بر اثر مجاورت با مناطق حادثه‌دیده دچار خسارت شد. اما او، با وجود تمام خطرات، به یک دلیل ساده اما عمیق انسانی حاضر به ترک تهران نشد: خدمت سربازی پسرش. نریمانی نشان داد که گاهی نمایشنامه زندگی واقعی، از هر درام نوشته‌شده‌ای روی کاغذ، پررنگ‌تر و تاثیرگذارتر است.

 

زخم بر جان درمانگران و تصویرگران


آنجا که آوارها فقط به سنگ و آجر ختم نمی‌شوند و بر جان آدمیان فرو می‌ریزند، تراژدی به اوج خود می‌رسد. فاطمه خدابنده‌لو، بازیگر و مدرس تئاتر، کسی است که رسالت خود را «هنردرمانگر کودک» می‌داند. او که سال‌ها با نمایش‌های خلاق، تلاش کرده بود مهارت‌های زندگی و امید را در دل کودکان زنده نگه دارد، در اسفند 1404 واقعیتی روبه‌رو شد که هیچ هنردرمانی‌ای به سادگی قادر به التیام آن نیست. در جریان آسیب‌دیدگی خانه‌اش، هم دنده‌هایش شکست و درد جسمانی را متحمل شد و هم تکیه‌گاه زندگی‌اش، یعنی مادرش را برای همیشه از دست داد. تصور اینکه یک درمانگر روح کودکان، چگونه باید با فقدان آغوش مادر خود کنار بیاید، بغضی سنگین بر گلوی جامعه هنری می‌نشاند.

 

سکوت ابدی در صحنه‌های بی‌تپش


تلخ‌ترین بخش این گزارش، نه درباره دیوارهای فروریخته است و نه زخم‌های جسمانی که درباره توقف ابدی ضربان قلب‌هایی است که برای هنر می‌تپیدند. جنگ، گاهی مجال خداحافظی نمی‌دهد و پرده نمایش را در اوج یک دیالوگ شیرین، به ناگهان پایین می‌کشد.ساختمان دادگستری در مجاورت ارگ تاریخی رادیو، محلی که همواره با طنین صداها و تولیدات شنیداری گره خورده بود، شاهد خاموشی یکی از خوش‌نام‌ترین صداهای خود شد. صدرا ردایی، صدابردار و تهیه‌کننده پخش رادیو نمایش، به همراه فرزاد مهدوی، سرباز وظیفه، در این مکان به شهادت رسیدند. همکاران صدرا، او را به اخلاق نیکو و روحیه‌ای آرام می‌شناختند. کسی که سال‌ها با تنظیم فرکانس‌ها و ثبت صداها، به نمایش‌ها جان می‌بخشید، حالا در سکوتی ابدی فرو رفته است. ارگ رادیو، تا همیشه جای خالی دستان هنرمند او را بر روی دستگاه‌های صدابرداری حس خواهد کرد.


اما شاید جانکاه‌ترین و جگرسوزترین تصویر این روزهای پرالتهاب، در محله میدان امام حسین و خیابان دماوند رقم خورد. شب ۴ فروردین ۱۴۰۵‌، شبی بود که ستاره‌ای کوچک پیش از آنکه فرصت درخشش کامل پیدا کند، خاموش شد. زینب شادکامی، هنرمند خردسال تئاتر به همراه مادر، پدر و برادر کوچکش در منزل خود به شهادت رسیدند. زینب، یک سال پیش از این حادثه، در دی و بهمن 1403، در نمایشی با عنوان «دنیا و یک روز عجیب» روی صحنه رفته بود. چه کسی می‌دانست که دنیای واقعی، برای این کودک هنرمند، روزی به این غریبی و تلخی را رقم خواهد زد؟ لباس‌های نمایش، دیالوگ‌های حفظ شده کودکانه و رویاهای معصومانه‌ای که در زیر خروارها خاک مدفون شدند، مرثیه‌ای است که هیچ کارگردانی توان به تصویر کشیدن عمق اندوه آن را ندارد.


در کنار این نام‌های پرکشیده، باید از شهادت بانوی کلمات، فاطمه‌سادات میر، با اندوهی فراوان یاد کرد. این شاعر و نویسنده خوش‌قریحه، در جریان حملات هوایی دشمن در تهران، برای همیشه قلم را زمین گذاشت و به خیل شهدا پیوست. او که با سروده‌هایش قطار احساسات مخاطبان را به حرکت درمی‌آورد، با مجموعه شعر «ریل‌های زنگ‌زده» - که از سوی انتشارات سوره مهر روانه بازار شد و سال گذشته در میان نامزدهای جشنواره شعر فجر درخشید - نام خود را در حافظه ادبی این سرزمین ماندگار کرد. 


در شهر گرمسار نیز، جامعه تئاتر استان سمنان در سوگ جوانی نشست که مدیرکل هنرهای نمایشی او را «سکان‌دار آینده تئاتر کشور» نامیده بود. شهید سلمان ایزدیار، با 10 سال سابقه فعالیت در انجمن هنرهای نمایشی، تجسم امید و آینده برای تئاتر شهرستان بود. شهادت او، موجی از غم را در میان همکاران و شاگردانش به همراه آورد؛ نامی که قرار بود بر سردر سالن‌های نمایش بدرخشد، اکنون بر سنگ‌مزاری حک شده است تا یادآور هزینه‌های گزافی باشد که جنگ بر پیکره فرهنگ و هنر تحمیل می‌کند.

 

 هنری که از میان خاکستر بلند می‌شود


گزارش این روزهای تلخ، سیاهه بلندی است از آجرها و شیشه‌های شکسته، اشک‌های پنهان‌شده، دنده‌های ترک‌خورده و قلب‌هایی که دیگر نمی‌تپند. خانه‌های هنرمندانی که در چیذر، بلوار کشاورز، خیابان دماوند و کوچه‌های شهر فرو ریختند، پناهگاه‌های شخصی نبودند؛ آنها کارگاه‌های کوچک خلق امید برای یک جامعه بودند.اما واقعیت این است که این سیاهه، قطعا تمام ماجرا نیست. به احتمال فراوان، هنرمندان و اهالی فرهنگ دیگری هم در گوشه و کنار این شهر و دیار هستند که دچار آسیب‌های مالی، جانی یا روحی شده‌اند و هنوز نام و روایتشان به گوش ما نرسیده است. این یادداشت، صرفاً گزارشی است برای بیان این حقیقت که ترکش‌های بی‌رحم جنگ، به بدنه هنر و هنرمندان نیز اصابت کرده است.

 

هنرمندانی که همواره در آثارشان راوی دردهای جامعه بوده‌اند، حالا خود به بخشی از این روایت پراندوه تبدیل شده‌اند.با این همه، تاریخ همواره گواه بوده است که هنر، در برابر ویرانی تسلیم نمی‌شود. خانه‌های آجری ممکن است بر اثر موج انفجار فرو بریزند، اما «خانه هنر» که در قلب و حافظه مردم بنا شده است، هیچ‌گاه تخریب نخواهد شد و صدای هنرمند، حتی از زیر آوار نیز به گوش می‌رسد؛ صدایی نرم، محزون، اما جاودانه که بر سیاهی‌ها غلبه خواهد کرد.