پرونده قتل نادر، مردی میانسال، پس از مرگ او در یکی از بیمارستان‌های تهران در دستور کار پلیس قرار می‌گیرد. بررسی‌ها نشان می‌دهد نادر در پی درگیری با دامادش، فرشاد، و بر اثر اصابت ضربه‌ای به ناحیه سفیدران جان باخته است. فرشاد پس از حادثه خود را به کلانتری معرفی می‌کند، اما قصد قتل را انکار می‌کند.
ریشه این درگیری به اختلافات عمیق خانوادگی و مشکلات مالی بازمی‌گردد. فرشاد پس از ورشکستگی، مجبور به پس دادن خانه‌ای می‌شود که آن را رهن کرده بود و پول رهن را برای پرداخت بدهی‌هایش هزینه می‌کند. این موضوع باعث جدایی محل زندگی او و همسرش سولماز می‌شود؛ سولماز به خانه پدرش بازمی‌گردد و فرشاد به همراه فرزند خردسالش در خانه مادر خود ساکن می‌شود. تنش بر سر وسایل خانه و بی‌اعتمادی میان دو خانواده، اختلاف‌ها را تشدید می‌کند.
در روز حادثه، فرشاد با سلاح سرد مقابل خانه پدرزنش کمین می‌کند. او مدعی است قصد ترساندن نادر را داشته، اما ضربات متعدد، یکی مرگبار از آب درمی‌آید. در دادگاه، اولیای دم با استناد به تهدیدهای قبلی و تهیه قمه، قتل را عمدی می‌دانند و خواستار قصاص می‌شوند. در مقابل، متهم بر فقدان قصد قتل تأکید دارد؛ مسئله‌ای که باعث نقض حکم قصاص در دیوان عالی و بازگشت پرونده به دادگاه می‌شود، جایی که بحران مالی، خشم فروخورده و یک تصمیم لحظه‌ای سرنوشت چند خانواده را تغییر می‌دهد.