هفت صبح| «‌هر شب وقتی از سر کار بر می‌گشتم علی و محیا برای رسیدن به من مسابقه می‌گذاشتند و به سمتم می‌دویدند. حالا چهل روز است که وقتی از مراسم عزاداری به خانه برمی‌گردم چراغ خانه خاموش است. در تنهایی خود خاطرات همسر و فرزندانم را مرور می‌کنم. دوچرخه علی و محیا هنوز گوشه حیاط است. گوشه حیاط خانه‌مان جایی بود که علی همیشه آنجا بازی می‌کرد که به جای خالی‌اش خیره می‌شوم و این چهل روز برایم خیلی سخت گذشت.» این‌ها دردناک‌ترین قسمت حرف‌های پدری است که دو فرزند خردسال او به همراه همسرش در مدرسه شجره طیبه میناب به شهادت رسیدند.

 

فلش بک به روز حادثه


مدرسه شجره طیبه مجتمعی آموزشی بود که هم واحد آموزشی پسرانه داشت و هم دخترانه. هر دو فرزند حسن سالاری در آنجا درس می‌خواندند.پدر علی کلاس اولی و محیای کلاس سومی در گفت‌وگو با هفت‌صبح درباره روز حادثه می‌گوید: «من کابینت کار هستم و به همین دلیل خیلی وقت‌ها برای اجرای پروژه‌های کاری مجبورم خارج از شهر بروم. روز حادثه هم در شهر دیگری مشغول کار بودم که حدود دویست کیلومتر با میناب فاصله داشت.

آخرین بار که با همسرم حرف زدم به من گفت به خاطر حملات جنگی که از صبح آن روز به خاک کشور آغاز شده بود؛ از مدرسه بچه‌ها تماس گرفته و گفته بودند زودتر از هر روز به دنبال بچه‌ها بیایید. همسرم داشت با مادرش به سمت مدرسه می‌رفت.»سالاری ادامه می‌دهد:«مادر همسرم ساکن یکی از روستاهای نزدیک میناب بود و آن روز مهمان خانه ما بود. مادرخانمم قصد خرید داشت و همسرم به او گفته بود بیا با هم دنبال بچه‌ها برویم و بعد خرید کنیم.»


ساعتی بعد از آخرین تماس حسن سالاری با همسرش زهرا میردادی بود که او متوجه شد میناب هدف حمله قرار گرفته است:«در ابتدا شنیده بودم که یک درمانگاه در نزدیکی مدرسه هدف قرار گرفته بود و به خاطر این همجواری خیلی مضطرب بودم. مرتب به گوشی همسرم و برادرم زنگ می‌زدم اما در دسترس نبودم. بالاخره توانستم با مادرم حرف بزنم که او گفت برادرم به محل انفجار رفته است.

بعداز چند ساعت برادرم با من تماس گرفت و گفت ماشین همسرم در زیر آوار پیدا شده اما کسی در آن نبود.در آن لحظات هر چند خیلی ناامید و مضطرب بودم اما نمی‌خواستم باور کنم که شاید دیگر هرگز همسر و فرزندانم را نبینم.به سمت میناب به راه افتادم و هوا تاریک شده بود که رسیدم.دیگر فهمیده بودم مدرسه را زده‌اند.یک راست به محل حادثه رفتم.شدت آوار به حدی بود که انگار مدرسه فرش شده بود.اما هنوز هیچ ردی از همسر و فرزندانم پیدا نشده بود.خودم را به محلی که می‌دانستم کلاس اول پسرانه در آنجا واقع شده بود رساندم تا شاید علی را پیدا کنم اما در زیر تلی از آوار هیچ چیز پیدا نکردم.»

 

 آخرین کلام


در همان حال که حسن سالاری و دیگر اعضای خانواده‌اش در پی یافتن زهرا و بچه‌ها بودند، خواهر زهرا توانسته بود در نزدیکی محل حادثه مادر زهرا را پیدا کرده و به بیمارستان برساند:«وقتی زهرا به نزدیکی مدرسه رسیده بود ماشین را زیر یک درخت کنار در نزدیکی مدرسه پارک کرده و مادرش در ماشین منتظر نشسته بود تا زهرا بچه‌ها را از مدرسه بگیرد. همان موقع خواهر خانمم به زهرا زنگ زده و گفته بود که انگار جنگ شده و دشمن حمله کرده. زهرا هم مضطرب شده و گفته بود پس من سریع‌تر به سمت مدرسه بچه‌ها می‌روم که آنها را تحویل بگیرم.

بعد با قدم‌های تندتر از ماشین دور شده و وارد حیاط مدرسه شده بود. همان موقع دو انفجار مهیب رخ داده بود که ماشین زهرا زیر آوار ماند اما مردم مادرش را از ماشین بیرون کشیده بودند.در همین حال خواهر زهرا هم از راه رسیده و مادرش را که در همان نزدیکی بود دیده و به بیمارستان منتقل کرده بود. مادر خانمم از ناحیه دست دچار جراحت شد که تحت معالجه قرار گرفت و بهبود پیدا کرد.»


سالاری ادامه می‌دهد:«مادر زهرا بعدا به ما گفت که بعد از انفجار اول مرد جوانی او را از ماشین بیرون کشیده و گفته بود فرزند خودم هم در همین مدرسه درس می‌خواند. آن مرد به سرعت وارد مدرسه شده بود تا پسرش را نجات دهد که ما بعدا فهمیدیم در جریان اصابت دومین موشک، خودش هم به همراه پسرش به شهادت رسید.»

 

 آرزوهای کودکانه


چهل روز از آن روز هولناک که زندگی را برای بازماندگان شهدای میناب به اتمام رساند می‌گذرد. در این ایام آنها شاید فقط زنده بودند و نفس می‌کشیدند اما دیگر برای آنها نه نوروز مفهومی داشته، نه گرمی نان و نه خنکی آب.داغ جنگ برای آنها هرگز تمام نخواهد شد.حسن سالاری می‌گوید:«تولد علی نوزدهم اسفند ماه بود.یعنی درست ده روز بعد از روزی که آن انفجار مدرسه بچه‌ها را آوار کرد.علی ذوق داشت که زودتر تولدش از راه برسد.هر روز به من زنگ می‌زد و می‌گفت بابا تولدم نزدیک است.حواست هست؟ برایم موتور چهار چرخ بخر و غافلگیرم کن.من هم به او می‌گفتم مگر می‌شود که من تولد تو را یادم نباشد؟»


اما علی روز تولدش در زیر خروارها خاک خوابید و روح همچون فرشته‌اش پرکشید و آرزوهایش با او دفن شدند:«محیا آرزو داشت معلم شود. می‌گفت بازیگر شدن را هم دوست دارم و دلم می‌خواهد هم معلم شوم و هم بازیگر.قرار بود ما خانوادگی برای تحویل سال نو به مشهد برویم. او و مادرش خیلی ذوق سفر و زیارت را داشتند. محیا مدام درباره سفر از من سوال می‌کرد و می‌گفت با قطار می‌رویم یا با ماشین؟»


چهل روز است که خانواده‌های مینابی هر روز خود را در سوگ از دست دادن شهدا گذشته‌اند.خانواده سالاری هم مراسم عزاداری را برای مادر و دو فرزندش برگزار می‌کردند و اقوام و دوست و آشنا برای تسلیت به پدری که حالا دیگر در نبود همسر و فرزندش تنها شده است، رفته‌اند:«بعد از مراسم عزاداری برای خواب به خانه خودم می‌روم. خانه‌ای که حالا دیگر هیچ کس را در آنجا ندارم. من ماندم و وسایل و خاطرات همسر و فرزندانم.»

 

کشف پیکرها


صبح دومین روز جنگ بود که بالاخره پیکر زهرا پیدا شد:«برخی پیکرها در بیمارستان شناسایی می‌شدند.آنهایی که احتمال نجات جانشان وجود داشت به بیمارستان منتقل می‌شدند و بعد از تایید شهادت خانواده‌ها برای شناسایی می‌رفتند. در نمازخانه بیمارستان عکس پیکرها به خانواده‌ها نشان داده می‌شد و من هم برای شناسایی رفته بودم. هنوز دلم نمی‌خواست باور کنم که دیگر هرگز همسر و فرزندانم را نخواهم دید. قبل از رفتن مشخصاتی مثل شکل حلقه ازدواجمان که در دست زهرا بود و انگشتری که در دست محیا بود را به برادرم گفتم.

 

در بیمارستان بودم که برادرم زنگ زد و گفت پیکری از زیر آوار بیرون کشیده شده که به نظرم انگشتر در دستش همان حلقه ازدواج زهراست. همان موقع به سرعت خودم را به محل آوار رساندم.ابتدا فقط حلقه ازدواج زهرا را به من نشان دادند و من تایید کردم که متعلق به همسر من است. از همسرم فقط یک دست و یک پا کشف شده بود. بعد به من گفتند دست یک پسر بچه در دست زهرا کشف شده که یک جامدادی در دستش بوده است. جامدادی را به من نشان دادند که متعلق به علی بود. هنوز مدادرنگی‌هایش در جامدادی بود و روی آن هم اسمش را نوشته بود.»
پیکر محیا روز سوم پیدا شد:«سومین روز بود که پیکر محیا هم بیرون کشیده شد.پیکرها به شدت متلاشی شده بودند.دخترم سر نداشت و من تنها از روی انگشترش توانستم او را شناسایی کنم.»