
هفت صبح| سه روز از شروع جنگ رمضان گذشته بود که پایگاه بهشتی نارمک هدف حمله موشکی قرار گرفت. شدت انفجار در این پایگاه به حدی زیاد بود که بسیاری از خانههای اطراف محل حادثه و همچنین بهزیستی نزدیک به محل حادثه دچار تخریب و آسیب شدند تا حدی که بسیاری از واحدهای مسکونی این منطقه دیگر قابل سکونت نیستند.یا گذشت بیش از یک ماه از روز حمله به این منطقه هنوز هم آواربرداری از خانهها و ساختمانهای اطراف به طور کلی تمام نشده است. هنوز هم ساکنین خانههای مسکونی در کوچ از کاشانهشان به سر میبرند و هنوز هم طعم گزنده وحشت روز حادثه زیر دندانشان است.

یک ماه قبل
از یازدهم اسفند ماه که پایگاه بهشتی در حوالی میدان هلال احمر نارمک هدف حمله موشکی قرار گرفت تا به حال، هنوز هم در این محله هیاهویی برپاست. ماموران انتظامی و اطلاعاتی در اطراف محل حادثه مستقر هستند و از بقایای اموال مردم که در خانههای بی در و پیکر به جا مانده محافظت میکنند.ساعت حدود ده صبح است که برای تهیه گزارش میدانی پا به این محله میگذارم. در کوچههای پشتی زندگی روزمره در حال و هوای بهاری جاری است.

زنها چرخدستی خریدشان را روی زمین میکشند و مغازهداران در بحبوحه ساعتهای کاریشان مشغول حساب و کتاب و خرید و فروشند. آفتاب وسط کوچهها پهن شده و برای ثانیههایی در میان جریان زندگی فراموش میکنیم که ما همین الان هم در وسط نبردی قرار داریم که سایه سنگینی روی زندگی همه انداخته است. اما در کوچه پشتی ناگهان رنگ و رخ همه چیز عوض میشود. خانههای بیپنجره و آهن پارههایی که کج و معوج در هوا معلق ماندهاند؛ زمینی مخروبه که روزی پایگاه بسیج محل بود و سکوت وهم ناک این کوچه خالی از سکنه حکایت از ویرانگی و نابودیای دارد که محصول جنگ است.
به جز ماموران کسی در کوچه تردد نمیکند.چشمم به گربهای میافتد که سلانه سلانه دارد از کنار کوچه عبور میکند.حمله اسرائیل و آمریکا به خاک وطن برای او ذرهای اهمیت ندارد. یکدفعه راهش به تنه درختی میرسد و از لای حفاظ شکسته یک خانه به درون آپارتمانی میجهد. به جایی میرود که یحتمل روزی اگر نوک سوزنی خاک روی وسایلش مینشست، خانم خانه سریع با دستمالی از راه میرسید تا خط بر پیکر شیشه نظافت خانهاش نیفتد اما حالا گربه محل با خیال راحت در خانه ویرانش رفت و آمد میکند.

بهزیستی تخلیه بود
در همین حال چشمم به مرد میانسالی میافتد که همراه همسرش و پسر نوجوانش وارد کوچه میشوند. او نگهبان بهزیستی داخل همین کوچه است که اتفاقا روز حادثه هم در محل حضور داشته.
این مرد در گفتوگو با هفتصبح میگوید:«سالهاست که نگهبان بهزیستی هستم و همراه خانوادهام در واحد مخصوص نگهبان که در داخل بهزیستی واقع شده است زندگی میکنیم.»
این مرد ادامه میدهد:«زمانی که جنگ شروع شد بهزیستی را تخلیه کردند.
ماموران امنیتی که احتمال میدادند پایگاه بسیج هدف حمله قرار بگیرد هشدار تخلیه را به اهالی محل داده بودند و برای همین هم بود که در روز حادثه اغلب خانههای اطراف خالی بودند.حتی پایگاه هم تخلیه شده بود و برای همین خوشبختانه تلفات جانی بر جای نماند. همکاران ما هم به بهزیستی نمیآمدند و خود من هم خانوادهام را راهی شهرستان کردم و به خانه اقوام فرستادم اما خودم برای انجام کاری تهران مانده بودم.»

نگهبان میانسال درباره لحظه وقوع حادثه میگوید:«آن روز در خیابان پشتی مشغول خرید بودم که صدای انفجار مهیبی شنیده شد. شاید اغراق نباشد اگر بگویم که کل محله به لرزه در آمد. سروصدای جیغ و فریاد به هوا بلند شده بود و گرد و غبار غلیظی محله را پوشانده بود. من به سمت خانهام برگشتم اما تا رسیدن من حدود ده دقیقهای زمان طول کشید و در همین فاصله ماموران سر کوچه را بسته بودند. میخواستم وارد کوچه شوند اما یک مامور جوان به من گفت پدر جان اجازه ورود ندارید. ترسیده بودم و به فکر اثاث و لوازم خانه بودم. صدایم از ترس میلرزید. گفتم خانهام اینجاست اما میگفتند خطر ریزش آوار وجود دارد.
بالاخره به خاطر اصرار من و وقتی دیدند که خیلی مضطرب هستم اجازه دادند به همراه یک مامور وارد خانهام شوم. دیوار روی اثاث خانه ریخته بود. در کوچه تا چشم کار میکرد خاک بود و خاک. چندین خانه خراب شده بود و در آن لحظه فقط فکر میکردم این حجم از خاک روزی جمع میشود؟» مرد میانسال ادامه میدهد:«بالاخره با هر زحمتی بود وسایلم را جمع کردم و راهی شهرستان شدم.یک ماهی آنجا ماندیم و کل عید را مهمان اقوام بودیم.اما بعد از تعطیلات برگشتیم تا تکلیف محل زندگیمان مشخص شود.الان هم با خانواده در محلی که شهرداری به ما معرفی کرده ساکن هستیم و الان برای سر زدن به اینجا آمدیم.در واقع جایی برای زندگی نداریم.»
از وحشت صدایم گرفت
خانههای سر کوچه وضع و اوضاع بهتری دارند. هر چه از محل وقوع حادثه به سر کوچه نزدیکتر میشویم شدت تخریب خانهها کمتر میشود. مغازه میوه فروشی کوچکی در نزدیکی محل حادثه هست که روز حادثه از شنیدن صدای مهیب و لرزش ناشی از انفجار بینصیب نمانده است.خانم میانسالی در حال خرید است که میگوید ساکن یکی از خانههای سر کوچه است. او در زمان حادثه در خانه بوده و درباره لحظه وقوع حادثه میگوید:«خانه من سر کوچه است و به خاطر فاصلهای که با پایگاه داریم فکر کردیم خطری ما را تهدید نمیکند و در خانه مانده بودیم.
در لحظه انفجار من در خانه تنها بودم.ابتدا صدای خیلی وحشتناکی آمد و بعد خانهمان چندین تکان شدید خورد.طوری که ظروف تزئینی از روی کنسول زمین میریخت و لوستر مثل تاب تکان میخورد. هر لحظه منتظر بودم لوستر کنده شود و سقف خانهمان پایین بیاید.از شدت وحشت و ترس به حدی فریاد زده بودم که تا چند روز بعد صدایم گرفته بود.درست مثل کسی که آنفلوآنزای سختی گرفته باشد با صدای آرام حرف میزدم.»
در حین صحبت با این خانم هستیم که او چشمش به مرد میانسالی میافتد و با او شروع به سلام و احوالپرسی میکند. بعد برای من توضیح میدهد که او جزو همسایگان همان کوچه است که خانهاش تخریب شده است. مرد میانسال در گفتوگو با هفتصبح میگوید:«روز حادثه تولد نوهام بود.از روزی که جنگ شد من و همسرم و دختر جوانم به خانه مادر کهنسالم رفتیم که واقع در همین خیابان پشتی است اما آن روز از صبح همسرم با همراه دخترمان به خانه پسرم در غرب تهران رفته بودند تا برای مراسم تولد به عروسم کمک کنند. من هنوز خانه مادرم بودم و قرار بود به خانه بروم و برای دخترم مقداری لباس و وسایل بردارم. بعد به خانه پسرم بروم. درست وقتی داشتم پایم را از خانه مادرم بیرون میگذاشتم صدای انفجار را شنیدم.
این صدا به حدی مهیب بود که حتی تا دو چهارراه بالاتر هم همه اهالی آن را شنیده بودند.به سرعت سمت خانه آمدم اما دیگر تقریبا چیزی از خانهمان باقی نمانده بود.خانه ما طبقه سوم بود اما شدت تخریب راه پلهها به حدی زیاد بود که امکان بالا رفتن هم وجود نداشت و تا چندین روز بعد ما نتوانستیم وارد خانهمان شویم.» این مرد ادامه میدهد:«دختر من به تازگی از رشته پزشکی فارغالتحصیل شده است.حالا شما فکرش را بکنید که یک خانم دکتر این مملکت حتی یک دست لباس اضافه همراهش نبود و حدود یک ماه است بدون وسایل ابتدایی زندگی سختی داریم.»
او آه غلیظی میکشد و ادامه میدهد:«البته این وضعی که میبینید تنها مختص ما نیست و خانههای مسکونی خیلی زیادی در همین وضعیت قرار دارند. همسایههای ما هم درست در شرایط مشابه از خانه و کاشانهشان آواره شدهاند. وضعیت اسکان برای طولانی مدت واقعا بغرنج است.میزان خسارتی که به اثاث و وسایل داخل خانهها خورده خیلی زیاد است.» ساخته شدن دوباره این خانهها و پر شدنشان از لوازم و وسایل مورد نیاز؛ روشن شدن چراغها و راه افتادن جریان زندگی به حدی زمانبر و فرسایشی است که در حال حاضر برای اهالی فاصله چندانی با رویا ندارد.






