
هفت صبح| چهارم فروردین امسال بود که ساختمانی واقع در روبهروی دانشگاه علم و صنعت هدف حمله موشکی قرار گرفت. شدت حمله به حدی زیاد بود که ساختمان هدف صددرصد تخریب شد و همچنین چندین خانه مسکونی در نزدیکی آن نیز بر اثر موج انفجار آسیب دیده و علاوه بر تخریب ساختمانهای مسکونی و اثاث داخل آن، دو نفر از اهالی ساختمان مجاور به شهادت رسیدند.حالا که حدود ده روز از آن روز هولناک میگذرد با مراجعه به محل وقوع حادثه روایت ساکنین ساختمانهای مسکونی تخریب شده را از روز حادثه ثبت کردیم.

لحظه آوار
خیابان سی متری ملک لو روبهروی دانشگاه علم و صنعت جایی است که از ده روز قبل تا به حال رنگ وحشت دارد. هنوز هم رهگذران وقتی از این خیابان عبور میکنند سرشان به سمت ساختمان آوار شده وسط خیابان میچرخد. بر روی خانههای اطراف که روزی چراغ تک تک آنها روشن بود و زندگی در آنها جریان داشت نیز حالا گردی از ویرانی و سکوت نشسته است.
چارچوب شکسته پنجرهها، اتاقهای دوده زده و اثاثیه شکستهای که وسط خانه بر سر و کول هم تلنبار شدهاند؛ صحنههای غمانگیزی است که نشان میدهد مردم عادی چطور تاوان جنگ را میپردازند.
جلوی ساختمان که میرسیم دو نفر از ساکنین ساختمان مسکونی تخریب شده در حال صحبت کردن با همدیگر هستند.آنها برای برداشتن مقداری از وسایل خود به خانهشان مراجعه کردهاند.
یکی از آنها در گفتوگو با هفتصبح میگوید:«خانه ما با ساختمانی که مورد هدف قرار گرفت دو پلاک فاصله دارد.در واقع یک ساختمان بین ما واقع شده است.» این مرد جوان با دست به یک ساختمان قدیمیساخت که روکار سنگ مرمر سفید دارد؛ اشاره میکند و میگوید:«خانه من طبقه اول اینجاست.از وقتی جنگ شروع شد ما از خانهمان بیرون رفتیم و جایی در نزدیکی شهر تهران ساکن شدیم.اما درست روز حادثه بود که دخترم از من خواست چند کتاب درسی برایش از خانه ببرم.»
او در ادامه میگوید:«وقتی با ماشین داخل کوچه پیچیدم صدای جنگندهها را میشنیدم که خیلی به ما نزدیک بودند. نمیدانم هواپیما بود یا پهپاد اما از شنیدن صدای مهیب ناگهان ترس سراسر وجودم را گرفت.داخل ماشینم مقابل در پارکینگ توقف کرده بودم و در آن چند ثانیه منتظر باز شدن در بودم.اما به خاطر شدت ترس در یک حرکت ناخودآگاه دور زدم و به سمت دیگر کوچه رفتم.هنوز چشمم به خانه بودم که موشکها از راه رسیدند و دو موشک با فاصله چند ثانیه به ساختمان برخورد کردند. سرم را روی فرمان گذاشتم و با دو دستم محکم سرم را گرفته بودم.قلبم به شدت تند میزد.وقتی سرم را بالا آوردم خانه مان لابهلای دود و غبار بود و داشت جلوی چشمم تخریب میشد.»
دو شهید در ساختمان مسکونی
چند دقیقهای بیشتر طول نکشید که نیروهای امدادی سر رسیدند.اما اهالی محل هم به کمک نیروهای امدادی آمدند:«خانه کناری ما به کلی تخریب شده بود اما از همسایهها میشنیدیم که چند نفر آنجا هستند.برای بیرون آوردن افراد محبوس در ساختمان به نیروهای امدادی کمک کردیم اما در همان ساختمان کناری دو نفر از افراد محبوس شده دیگر زنده نبودند و به شهادت رسیدند.»
مرد جوان به سرعت خودش را به طبقه سوم ساختمان محل سکونت خودش رسانده بود:«یکی از همسایههای ما که یک خانم جوان است وحشت زده و شوکه در حالی که دو کودک خردسالش را محکم بغلش گرفته بود توسط امدادگران از خانه اش بیرون آورده شد.از ترس میلرزید و به سختی حرف میزد.میگفت بچههایم خواب بودند و چیزی متوجه نشدند و فقط تنها کاری که کردم این بود که خودم را روی آنها انداختم تا پاره آجرهایی که از در و پنجره کنده میشد روی سرشان نیفتد.بعد آن خانم جوان گفت مطمئنم همسایه طبقه بالایی خانه بود و هنوز بیرون نیامده است.»
او ادامه داد:«وقتی این را شنیدم به سرعت به سمت خانه آن همسایه رفتم که هنوز در خانه مانده بود.او پیرمردی است که به تنهایی زندگی میکند.راه پلههایمان پر از خاک و قلوه سنگ شده بود.در واحدهای آپارتمانی هم کنده شده بودند.در خانه پیرمرد همسایه هم از این قاعده مستثنا نبود و برای همین به راحتی وارد خانه اش شدم.او با حال وخیم ناشی از اضطراب و ترس گوشه ای در خانه ویرانش چمباتمه زده بود و تنگی نفس داشت.او را روی کولم انداختم و بیرون آوردم و امدادگران اقدامات لازم درمانی را سریع انجام داده و او را به بیمارستان منتقل کردند.»
ساختمانهای کوچه پشتی
اما همه ماجرا به همین کوچه و تخریب خانههای اینجا ختم نمیشد.مرد جوان در ادامه به ما میگوید:«هر چند در ورودی این ساختمان هم ردیف خانههای ما بود اما موشکها از سمت غرب به شرق به پشت این ساختمان اصابت کردند.برای همین حجم تخریب در ساختمانهای کوچه پشتی خیلی از خانههای ما بیشتر است.»برای دیدن عمق فاجعه به بار آمده در کوچه پشتی از او اجازه میگیریم و به پشت بام خانه شان میرویم.از راه پلههای خاک آلود عبور میکنیم.در این چند روز ساکنان این آپارتمانها اغلب وسایل سالم خود را به جای دیگری منتقل کرده اند و وسایل شکسته و درب و داغانی که گرد سفید خاک و لایه سیاه دوده رویشان در هم آمیخته؛ وسط خانه پاشیده شده اند.هیچ کدام از آپارتمانها در ندارند.وقتی به طبقه چهارم میرسیم مرد جوان میگوید که این واحد نه اثاثی داشته و نه ساکنی.
اخیرا یک بخت برگشته ای اینجا را خریده بوده و هزینه گزافی صرف بازسازی کرده بود.سنگهای کف آپارتمان نو بودند. ام دی اف کابینتها هنوز برق نو بودن خود را زیر شکستگی و غبار به رخ میکشید.مشخص بود دیوارهای خانه به تازگی رنگ روغنی خورده اند.همه چیز آماده بود برای چیده شدن یک دست کاناپه ای که بوی چسب آن حکایت از نو بودنش داشته باشد.تا صاحبخانه روی آن لم بدهد و سریال ببیند و چای بنوشد.اما درست در نقطه تلاقی رویا و کابوس؛ موشکها مجال ورود زندگی را از آنجا گرفته بودند. بالاخره وارد پشت بام میشویم. مرد جوان تذکری به ما میدهد:«فقط باید زود بیرون برویم.به ما گفته اند این ساختمان مستحکم نیست و احتمال ریزش مجدد آوار وجود دارد.»
نگاهی به دور تا دور این ساختمان میاندازم.به ساختمانهای اطراف که دیوارهایشان با سوراخهای بزرگ دهان باز کرده اند و به ساختمان پشتی که تقریبا چیزی از آن باقی نمانده است.درست در لحظه ای که در ایام نوروز ساکنین آن در حال آسودن بودند؛ ناگهان خانه شان آوار شده.چند نفر در حال جمع کردن بقایای آوار آن ساختمان هستند.شاید ساکنین فکرش را هم نمیکردند روزی غریبههایی اینطور با خانه شان صمیمیشوند و مشغول جمع آوری آهن پاره و سنگ و شیشه از وسطهال خانه شوند.
دوباره وسط کوچه برمیگردیم.مرد جوان کاغذهایی در دست دارد که آنها را نشان میدهد و میگوید:«اینها لیست وسایل خانه مان است که کارشناسان شهرداری از آن صورت برداری کردهاند.ببینید در لیست آنها نوشته شده که تلویزیون و یخچال و ماشین لباسشویی و بقیه وسایل به کلی تخریب شده است.» لیست تهیه شده سر و ته ندارد. از زندگی آنها چیز زیادی جان سالم به در نبرده است:«این خانه دیگر به هیچ وجه جای سکونت نیست.نه وسیلهای داریم و نه امنیت.هر لحظه امکان ریزش آوار هست.امروز یکی از همسایهها گفت در پارکینگ خانهتان باز شده.برای همین به اینجا سر زدم که اتفاقی با شما هم کلام شدم.فشار سقف در حال ریزش روی در پارکینگ باعث باز شدن آن شده است.»
باشگاه باز بود
مرد جوان دیگری که در کنار یک خودروی قراضه شده ایستاده است نیز از همسایگان همین کوچه است.او صاحب باشگاه بدنسازی مردانه ای است که سه پلاک تا ساختمان هدف فاصله دارد.او نیز به هفت صبح میگوید:«روزی که این حادثه اتفاق افتاد باشگاه باز بود و اتفاقا حدود پانزده نفر هم در حال ورزش کردن در باشگاه بودند.ناگهان صدای مهیبی به گوش رسید و باشگاه چندین تکان وحشتناک خورد.ما به سرعت از باشگاه بیرون آمدیم.
با اینکه سقف اینجا تخریب شد اما سرعت عمل ما باعث شد که کسی داخل باشگاه محبوس نشود.وقتی خودمان را به بیرون رساندیم،وسط کوچه تلی از خاک انباشته شده بود.» بعد به یک خودروی پژو پارس که مقابل ساختمان هدف پارک شده اشاره میکند و میگوید:«این ماشین اصلا پیدا نبود.کاملا زیر آوار دفن شده بود.وقتی آوار برداری تمام شد لاشه ماشین هم بیرون کشیده شد.» به ماشین نگاه میکنم.خودرویی که دیگر نمیتوان به آن گفت پژو پارس!آهن پاره مچاله شدهای است که به سختی میتوان تصور کرد روزی روی چهار چرخش حرکت میکرده است.






