روزنامه هفت صبح، رضا فراهانی| وسط همان نوجوانی که دنبال قهرمان‌های واقعی یا خیالی بودیم، انتخاب‌هایمان اگر از محدوده دایی و عمو خارج می‌شد، به سرزمین بازیگران و فوتبالیست‌ها می‌رسید. قهرمان آن روزهای من دروازه‌بان خوش‌اخلاق و جوانی بود که تازه در مسیر ستاره شدن قرار داشت و کسی نمی‌دانست چطور وسط جنگ پرویز برومند و طباطبایی او ظهور کرده بود و عقاب آشیانه آبی‌ها شده بود. اما درون دروازه دلبری می‌کرد، تک‌به‌تک‌گیر عالی و پنالتی‌گیر بی‌نظیری بود، وقتی بازیکن نزدیک محوطه می‌شد چنان روی چمن پهن می‌شد و بدنش را حجم می‌داد که نه توپ فوتبال که توپ پینگ‌پنگ هم مجال رد شدن نداشت.

وحید طالب‌لو تمام چیزهایی که من از یک بازیکن محبوب می‌خواستم را یک‌تنه داشت و وقتی شب بیست‌وهشتم صفر در مسجد حکمرانی او را دیدم که کمی آن‌طرف‌تر قامت بسته با دو پای خودم و چهارپای قرضی طوری به سمتش دویدم که همه نگاه‌ها از سمت حرم به سمت من چرخید، تازه آن روز بود که فهمیدم تلویزیون بیست‌و‌یک اینچ ما قامتش را هم به خوبی نشان نمی‌داده و تلویزیون شهاب ۲۱‌اینچ چندسانتی از قد این جوان رعنا را دزدیده.

خب حالا که در کنار وحید هستم و هر دو اکسیژن‌های یک هوا را می‌دهیم توی ریه‌هایمان، باید چیزی باشد که این صحنه را ثبت کند، در دوره‌ای که هنوز بچه‌ها به گوشی و گوشی‌ها به دوربین مجهز نشده‌اند، امضا گرفتن تنها راه ثبت لحظات دیدار با یک سلبریتی است، برای امضا هم کاغذی نبود، داشتیم دور و بر سر می‌گرداندیم که یکهو یادم آمد یک دویست تومانی تا نخورده در کیف پولم دارم که می‌تواند محل ثبت امضای وحید باشد

مناسک امضاگیری روی دویست تومانی با موفقیت انجام شد و کیف پول که حالا سنگین‌تر و مهم‌تر از قبل بود، توی جیب عقب جا خوش کرد، از مناسک امضا فارغ شده و در هوای عبادت فرو رفته بودم که ناگهان حس کردم چیزی در سر جایش نیست، باد زوزه می‌کشد و از جیب عقب عبور می‌کند و به هیچ‌چیز چرمی نمی‌خورد، دست کردم توی جیب عقب و هرچه بیشتر دنبال کیف پول گشتم کمتر اثری از آن می‌یافتم، کیف پول با همه محتویاتش گم شده بود یا به سرقت رفته بود، اصلا چه فرقی می‌کرد،

مهم امضای وحید طالبلو بود که دیگر اثری از آن نبود، مهم تمام تعریف کردنی‌های فردای توی کلاس بود که حالا دود شده بود و رفته بود هوا، چون کسی باورش نخواهد شد که در آن موقعیت با فوتبالیست محبوبم دیدار کرده‌ام، چون می‌دانم همه داستانم را شبیه قصه‌های خیالی می‌دانند، چون می‌دانم نبود امضا یعنی هیچ چیزی رخ نداده. چون می‌دانم حالا نه پول دارم نه یادگاری، چون می‌دانم آن نامردی که کیف پول را کشیده بیرون خیلی‌چیزها را با خودش برده!

آخ که وقتی فکر می‌کنم آن دویست تومانی حالا خرج خرید بستنی یا پفک می‌شود قلبم آتش می‌گیرد.البته بعد‌ها زندگی یادم داد که هیچ‌کس به‌اندازه گرفتن امضا جدی نیست، هیچ‌چیز ویژه‌ای در کسی نیست که از دست رفتنش غم را هل بدهد توی سینه آدم، ولی آن‌وقت‌ها این چیزها را نمی‌دانستم، امضا و عکس یادگاری مهم بودند، خیلی مهم.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.